گفتم حجاب كو؟!


بعد از سلام عرض كنم خدمت شما

ما نیز آدمیم بلا نسبت شما

اوضاع ما و كل رفیقان مثال توپ

با دیش و ماهواره و سریال و دَنس ها

شلوار جین تنگ، تی شرتی كم از كمر

با موی سیخ سیخ، چو تاج خروس ها

شلوار و شورت و پیرهناشان همه برند

گویند D و G شده اِند کلاس ها

روزی نشسته بودم قبل از صلاة ظهر

سمت خدا نگاه کنم بعد ماه ها

آخوند نه بِه است بگویم حاج آقا

حرفی بزد ز خنده بردم بخّدا

گفتا اگر نماز جماعت برفته ای

چشمت ببند حین رکوع و سجودها

زیرا که چاره چیست برای دو چشم تو

نظّاره گر شوند بوبوق بوق سه نقطه را

یادش بخیر یا كه به شر، نقل می كنم

وقتش مهم كه نیست بگو عصر مادها

روزی گذار ما به یكی چاررا فتاد

این سو یكی دُخی بود و آنسو جوانه ها

ناگاه آمده ست یكی ماشین سفید

با آرم امر نهی كن از بخت ماجرا

راننده ریش داشت، بلندگو به دست بود

فریاد زد خانم! حجابت دُرُس كنآ

پیر و جوان و مرد و زن و هركه زنده بود

فی الجمله سوی او همگی خیره ور شدآ

خانوم رخش ز سرخ و سفیدآب كم نداشت

اما نبود چهره لَبُو وار، هبّذا

از داستان نقل شده سال ها گذشت

انگار عادّی شده این تیپ و تاپ ها

شلوار تنگ مُرد، كِشی آمده ز راه

رنگین و نازک ست و خنک، قالب تنآ

چادر فسانه گشته و از مانتو نام ماند

تفكیک مرد و زن جوک ست، راحتَن حالا

از جامه و لباس مُد روز بگذریم

سلفی و اینستا بود و عاشقانه ها

ما نه ولی تمام عزیزان دور ما

دارَن ز دوستان دُخی جشنواره ها

روزی میان ما و دو خواهر، مامان، بابا

بحثی گرفت حول حجاب زمان ما

گفتند چون لباس ز بازار می خرند

بازار كنترل بشود، ختم ماجرا

گفتم زهی خیال خوشت ای عزیز من

بگذار یک مثال زنم عین بحث ما

نرخ گران و رشد تورم، ندیده ای؟!

پایین نیامده ست، بگو خُب، به یك دمآ

شالی كه رفت تا پَسِ كلّه، دگر برفت

آستین مانتو را نبُرند؟! خُب، تا كنآ!


#محمدقدیمی