
نقد و تحلیل جامع فیلم Once Upon a Time in Hollywood (2019)
فیلم Once Upon a Time in Hollywood شاید شخصیترین، نوستالژیکترین و در عین حال پیچیدهترین اثر کوئنتین تارانتینو باشد؛ فیلمی که نه فقط دربارهی یک مقطع تاریخی، بلکه دربارهی پایان یک رویا، افول یک عصر، و حسرتِ زمان ازدسترفته است. این اثر، برخلاف بسیاری از فیلمهای قبلی تارانتینو که بر خشونت، انتقام و ساختارهای ژانری تند متکی بودند، بیشتر شبیه یک نامهی عاشقانهی غمانگیز به هالیوود قدیم است.





در نگاه اول، روایت فیلم شلخته و پراکنده به نظر میرسد. داستان مشخصی با گرهافکنی کلاسیک نداریم. اما این دقیقاً انتخاب آگاهانهی تارانتینوست.
فیلم سه محور اصلی دارد:
ریک دالتون: بازیگر رو به افول تلویزیونی
کلیف بوث: بدلِ او، مردی از نسل قدیم، خشن، ساکت و وفادار
شارون تیت: نماد معصومیت، آیندهای که هرگز محقق نشد
این سه خط روایی نه برای رسیدن به یک اوج داستانی مرسوم، بلکه برای بازسازی یک حس تاریخی کنار هم قرار گرفتهاند. فیلم بیشتر «زندگی» را نشان میدهد تا «داستان» را؛ قدم زدن در خیابانها، گوش دادن به رادیو، رانندگی شبانه، تماشای فیلم در سینما.
تارانتینو عمداً ریتم را کند میکند تا مخاطب در زمان غرق شود.
مثل Inglourious Basterds، تارانتینو اینجا هم تاریخ را بازنویسی میکند. اما اینبار نه از سر خشم، بلکه از سر دلسوزی و اندوه.
در دنیای واقعی:
شارون تیت به طرز فجیعی توسط خانوادهی منسون به قتل رسید.
آن قتل، پایان نمادین «هالیوود معصوم» بود.
در فیلم:
تارانتینو این فاجعه را انکار میکند.
خشونت را به شکلی کارتونی، اغراقشده و حتی خندهدار، به سمت قاتلان برمیگرداند.
این پایان نه انتقامجویانه، بلکه درمانی است. تارانتینو میگوید:
«اگر سینما میتوانست تاریخ را نجات دهد، اینگونه میبود.»
ریک دالتون یکی از انسانیترین شخصیتهای تارانتینوست.
او:
میترسد
گریه میکند
به خودش شک دارد
از نسل جدید جا مانده
او نمایندهی تمام هنرمندانی است که با تغییر صنعت، کنار گذاشته شدند. سکانس گریهاش در تریلر، یا مونولوگ تحقیرآمیزش در اتاق، از صادقانهترین لحظات کارنامهی تارانتینوست.
لئوناردو دیکاپریو اینجا نه «ستاره»، بلکه انسانی شکننده است.
کلیف بوث شاید محبوبترین شخصیت فیلم باشد، اما در عین حال خطرناکترین.
او:
خونسرد
وفادار
بینیاز از تأیید
و احتمالاً قاتل همسرش
کلیف نماد مردانگی کلاسیک آمریکایی است؛ مردی که دیگر جایی در جهان مدرن ندارد. براد پیت این نقش را با کمترین دیالوگ و بیشترین کاریزما بازی میکند.
اما تارانتینو هوشمندانه او را تقدیس مطلق نمیکند؛ کلیف هم محصول خشونت است، نه ناجی بینقص.
بزرگترین ریسک فیلم، نحوهی نمایش شارون تیت است. او دیالوگ کم دارد، درام شخصی ندارد و بیشتر «تماشا میکند».
اما این انتخاب بسیار هوشمندانه است:
او نماد زندگیای است که هنوز زخمی نشده
لبخند میزند
میرقصد
از دیدن خودش روی پرده خوشحال است
مارگو رابی قرار نیست بازی کند؛ قرار است وجود داشته باشد.
این فیلم، بیش از هر چیز، دربارهی خود سینماست:
وسترنها
تلویزیونهای دههی ۶۰
سینماهای محلی
پوسترها، موسیقیها، رادیو
تارانتینو جهان را نه از زاویهی سیاست یا جامعه، بلکه از دریچهی فرهنگ عامه روایت میکند. برای او، فیلمها، آهنگها و سریالها همان تاریخاند.
برخلاف تصور، خشونت پایانی فیلم:
نه شوکآور است
نه واقعگرایانه
بلکه افسانهای و کارتونی است
این خشونت، خشونتِ سینماست، نه خشونتِ جهان واقعی. یک «کاتارسیس» کودکانه، شبیه قصههای پریان تاریک.
پیام فیلم ساده ولی عمیق است:
«دنیا بیرحم است، اما سینما میتواند مهربان باشد.»
این فیلم دربارهی پذیرفتن گذر زمان، حسرت فرصتها و قدرت تخیل است. تارانتینو نمیخواهد جهان را اصلاح کند؛ فقط میخواهد لحظهای درد را انکار کند.
اگر دنبال داستان کلاسیک هستی، شاید ناامید شوی
اگر دنبال اکشن مداوم هستی، فیلم صبر میخواهد
اما اگر سینما را دوست داری، این فیلم دل تو را میشناسد
Once Upon a Time in Hollywood نه بهترین فیلم تارانتینو برای همه،
اما صادقانهترین فیلم او برای خودش است.
امیدوارم لذت برده باشید.