ویرگول
ورودثبت نام
میرحسین آل محمد
میرحسین آل محمد
میرحسین آل محمد
میرحسین آل محمد
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

کتاب بخوانم یا نخوانم؟!

.

خواندن یک کتاب دیگر را تمام کردم. نمی دانم چند صدمین کتابی است که در زندگی ام خوانده ام و نمی دانم هر کدام چه تاثیری بر کدام قسمت از زندگی ام گذاشته است. خواندن برای من قوت قالب نیست یا حداقل الان دیگر نیست و بیشتر به دسر بعد از مشغله های روزانه و نشخوارهای فکری دوره ای ام می ماند. گاهی خوانده ام تا نوشتنم بیاید چون تا پر نشوی نمی توانی خالی بشوی و من اگر می توانستم به اندازه ای که پر شده ام خودم را خالی کنم دست کم تا به الان باید 10 کتاب می نوشتم. از میزان خود سانسوری ام حرصم می گیرد که این را نباید بنویسم، آن را اگر بنویسم کسی نخواهد خواند و دیگری را اگر بنویسم و کسی بخواند بسیار بعید است که درست دریابد که منظورم چه بوده است و هزار دلیل دیگر...

ویژگی زیاد خواندن این است که همواره بریده یک متنی یا بیتی از شعری را در آستین داری برای زمزمه کردن و یا گفتن در میانه صحبت با دیگران. اما بهره بردن از نوشته های دیگران در این حد بسیار ناچیز نیست؟

در یک ماه اخیر که به خانه جدید اسباب برده ایم در سه نوبت بخشهایی از کتابهای باقیمانده از دوران مجردی را از خانه پدری به خانه خودمان آوردم. هر کدام را باز میکنم و به تاریخ خرید کتابی که از روی عادت در ابتدای کتاب ثبت می کردم نگاه میکنم و قیمت آنروز کتاب را به قیمت روز محاسبه می کنم، می بینم با پول پنج جلد کتابی که در آن سال خریده ام می توانستم یک گرم طلا بخرم و من کتاب خریده ام. به تاریخ خرید کتابهای که نگاه می کنم میبینم گاه در یکسال بیش از بیست جلد کتاب خریده ام یعنی حداقل چهار گرم طلا!. حالا اما نه آن کتابها را می خواهم نگه دارم و نه طلایی دارم. این مورد اگر مثال روشنی از زیان (ولو ظاهری) نیست پس چیست؟ چگونه باور داشته باشم که کار درستی کرده ام. می دانم که کتاب خوانده ام و رشد کرده ام، کتاب خوانده ام و در مسیر دانایی قدم برداشته ام، اما اما دانا شدنم غمگینم می کند. خصوصا وقتی داستان پول جمع کردن برای خرید بعضی از کتابها را به یاد می آورم که مثلا یک هفته هر روز چندین کیلومتر پیاده راه می رفتم تا با جمع کردن پول کرایه رفت و برگشت با تاکسی، بتوانم فلان کتاب را بخرم. مرور این موارد غمگینم می دارد. هنوز عادت پیاده راه رفتن را دارم البته اگر درد پاشنه که آنهم یادگاری زیاده روی کردن در پیاده روی است اجازه بدهد ولی هر بار که از جلوی کتابفروشی رد می شوم و پایم می لرزد که نگاهی به تازه های نشر بیندازم صدایی در درونم می گوید: «باز هم؟!» دروغ نباشد چندین مرتبه از درب کتابفروشی راهم را کج کرده ام و از میانه ی پله ها برگشته ام...

وقتی به این فکر می کنم که به کنجی خزیدن وکتاب خواندنم مرا از چه موقعیت های معاشرت و گشت گذار و خریدن و خوردن و... دور کرده است و از طرفی لذتی و رشدی که با خواندن کتاب بدست آورده ام را به یاد می آورم حقیقتا نمی دانم بخندم یا گریه کنم، شاد باشم یا افسوس بخورم.

گناه نابخشودنی شرایط نابسامان این است که آدمیان از انجام کارهای خوب حتی اگر پشیمان هم نشوند درباره آن دو دل می شوند و من خودم را یکی از دو دل ترین افرادی می بینم که می شناسم.

کتابکتابخوانی
۱
۳
میرحسین آل محمد
میرحسین آل محمد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید