خواب عجیبم

به مناسبت رعد و برق بگم از خواب اون روز: سوار قطار نزدیکای شهر بودم و از پنجره بیرونو نگاه می کردم، بالای هر درخت یه ابر سیاه بود که فاصله اش با زمین حدود صد متر هم نمی شد.ابرها شروع کردن به رعد و برق زدن و هر درختی که پایینشون بود بهش اصابت کرد.

قطار همینطوری آهسته جلو می رفت. تا اینکه رسید به شهر، اون شهر مقصد من نبود ولی پیاده شدم. رفتم توی شهر شروع کردم به قدم زدن، آدرس جایی رو بلد نبودم. رسیدم به یه خونه کاهگلی بدون در.همچنان صدای رعد و برق میومد و دیدم یکی از اون ابرهای سیاه بالای سرمه. ترسیدم و خواستم یه جای خونه پناه بگیرم که دیدم خونه سقف نداره

دوباره صدای صاعقه اومد و فریاد آدما بود که از گوشه گوشه شهر بلند می شد. شهر انگار دچار خشم و غضب الهی شده بود و منم درست همون موقع اون جا بودم. احساس کردم مرگم نزدیکه و کاری ازم بر نمیاد. از در خونه اومدم بیرون و شروع کردم به دویدن. دیگه برام مهم نبود چی بشه.

شاید منم بین مردم گناهکار این شهر باید محاکمه می شدم. همینطور رفتم و رفتم تا از شهر فاصله گرفتم. الان دیگه نه درختی بود نه جایی که بشه پناه گرفت.یه دشت سرسبز و یه عالمه ابر تیره بالای سرم. ولی اتفاقی نیفتاد و از خواب پریدم.