خودکشی پیرمرد فرزانه و چند تن دیگر

پسر جوان از بالای پل به جمعیتی که آن پایین به او خیره شده بودند نگاه سردی انداخت، تصمیم سختی بود. راستش قبل از این هرگز برای خودش یا هر فردی که او و فلسفه ها و باور هایش را می شناخت قابل هضم نبود که روزی دست به چنین کاری بزند.

به روز های گذشته از عمرش می اندیشید که چگونه اسیر ناکامی و شکست های پیاپی گشته بود و نتوانسته بود برای ایده ها و رویا هایش حقیقتی بیرون از ذهن خویش بسازد.

به افرادی که هر کدام در مسیر زندگی و ایستگاه های مختلف او را ترک گفتند و تکه ای از وجودش را با خود به یادگار بردند.

و به رنج ها و وحشت های بی شمار و تنهایی های همیشگی اش.

ولی هیچ کدام از این ها دلیل این اتفاقی که امروز قرار است بیفتد نبودند، جوان برای این کار به نظرش دلیلی بسیار منطقی و محکم داشت.

در انتهای اتوبان تعدادی ماشین پلیس و یک ماشین آتش نشانی توجهش را جلب کرد. باید هر چه سریع تر تا آمدن آنها کار را یکسره می کرد.دوباره به فکر فرو رفت و به عاقبت انجام این کار می اندیشید که ناگهان پیرمرد فرزانه در برابرش ظاهر شد.

پیرمردی دقیقا با صفاتی که در داستان ها ظاهر می شود، معمولا ریش سفید بلندی دارد، پندی عمیق و تاثیر گذار می دهد و سپس داستان را ترک میکند. اما این دفعه اینگونه نبود:

+پسرم میدونم زندگی باهات خوب تا نکرده زندگی سختی داشتی و به هیچ کدوم از آرزو هات هم نرسیدی.

-نه پدرجان. من یاد گرفتم که زندگی همینه و توقعی ازش نداشتم. شاید اگه اونجوری بود دنیای شادتری داشتم ولی برام اهمیتی نداشت.

+پس لابد معشوقه ات رهات کرده و فکر می کنی دنیا دیگه به آخر رسیده؟

-نه پدر جان. راستش هیچ وقت موقعیت عاشقی و این حرفا برام پیش نیومد، دنیای عاشقا دنیای قشنگیه اینو تو رمان ها و شعر ها همیشه دنبال کردم.کنارم آدم هایی بودن که از عشق گفتن و شاید به اندازه قصه ها نه ولی به اندازه ای که تونستم سعی کردم اینو تو اطرافم کشف کنم. اگه معشوقه ای هم داشتم که ترکم می کرد ابدا دنیام به انتها نمی رسید بالاخره بعد یه مدت باهاش کنار میومدم و به سرشت و طبیعت لجوج انسان ها بیشتر از قبل ایمان می آوردم.

+پسرم دیگه نمیدونم چی بپرسم ازت خودت هر درد و مشکلی داری بهم بگو.

پسر جوان در گوش پیرمرد فرزانه چیزی گفت.

چند دقیقه بعد پیرمرد فرزانه از بالای پل پایین پرید و در لحظه جان داد. ملت هاج و واج ایستاده و از شدت تعجب و ناگواری حادثه سکوتی عجز گونه بر جمعیت مسلط گشت.

مامور ها رسیدند ابتدا قرار شد یک پلیس میانسال برای صحبت با جوان به بالای پل برود.جوان دیگر برای پریدن ثانیه شماری می کرد ولی پلیس با عجله بالا رفت و فریاد زد:

+نکن پسر. نکن این کارو، تو جوونی خامی چی از زندگی میدونی؟ ببین چجوری واسه ما ماجرا درست کردی؟

-شرمنده ام.بله درست میگین واقعا متاسفم که اینجوری شد.

+دستتو بده به من و بیا بریم سر خونه زندگی مون.

-باشه ولی قبل پایین رفتن بذارین یه موضوعی رو بهتون بگم.

جوان از نرده ها فاصله گرفت و پلیس دست جوان را محکم گرفت و او را در آغوش گرفت. صدای تشویق جمعیت بلند شد.هر دو به سمت پله ها حرکت می کردند که ناگهان از حرکت ایستادند.

پلیس به سمت نرده ها رفت و درست از همانجایی که پیرمرد پایین پرید او نیز خودش را پرت کرد و در دم جان داد.

جوان به سمت نرده ها بازگشت و شمارش معکوس را از بیست و شش، تعداد سال های عمرش آغاز کرد:

-بیست وشش، بیست و پنج،....چهارده سیزده...

+وایسا پسره ی احمق.

مامور آتش نشانی با مهارت تمام طناب را به جوان متصل کرد و او را عقب کشید.جماعت حاضر در صحنه دیگر مطمئن بودند که با توسل به زور ماجرا به خوبی و خوشی تمام میشود و صدای همهمه بار دیگر بلند شد.

+فلان فلان شده دو تا بی گناه رو به کشتن دادی.کثافت لجن.

در این حین جوان را کشان کشان به سمت پله ها می برد و آتش نشان های دیگر نیز به سمت او می رفتند.

خوشبختانه دیگر حتی اگر کسی از این دو نفر خودش را به پایین پرت می کرد با امکاناتی که در پایین توسط نیرو های آتش نشانی آماده شده بود نمی توانست ماجرا های قبلی تکرار شود.

اما ورق برگشت مامور آتش نشانی بعد از جدالی لفظی با جوان حرفی از او شنید و از او فاصله گرفت و به همان جایی که پیرمرد و پلیس خود را به پایین پرت کرده بودند رفت. انتظار ملت این بود که ایندفعه با پریدن هم اتفاقی نمی افتد که ناگهان مامور آتش نشانی با مهارت مثال زدنی طناب را به گردنش و نرده ها بست و با پریدن از بالای پل خود را حلق آویز کرد.

در این لحظه دیگر هیچ چیز قابل قبول و منطقی نبود.سایر مامور ها به سمت جوان می دوییدند که جوان ادامه طناب را دور گردنش پیچید شمارش معکوس را ادامه داد:

دوازده یازده ده...

روحانی سالخورده ای از میان جمع فریاد زد:

شیطان در درون تو رخنه کرده این تو نیستی تو تسخیر شدی .پناه بر خدا از درگاه وی نومید مشو.

تماشاگر دیگری گفت: این حتما طلسم و جادو می داند.

دیگری و دیگری و غیره هر کدام نظری داشتند.

چهار سه دو یک...

جوان نگاه پر از افسوسی به جمع کرد و خود را پیش از رسیدن مامورها حلق آویز کرد.

به راستی چه چیزی به آنها گفته بود؟ چه رازی در این میان بود؟

این یکی از بزرگترین پرسش هایی است که آدمی در طول زندگی خویشتن باید به آن بیاندیشد.هر سخن و رازی که بود ارتباطی با سن و سال یا مقام و مسلک فرد نداشت.