در کشوری که صلح و سازش در میان نباشد از استقلال و هویت ملی خبری نیست

هر کشور به شهروندانی نیاز دارد که نه‌تنها آمادهی تحمل و قبول تغییرات بلکه آمادهاند جامعهای تغییرپذیر را تایید کنند و خود را بازندگی در آن وفق دهند. شهروندان تغییر را امری طبیعی تلقی میکند و انتظار دارند که اوضاع سال به سال و حتی در مواردی روز به روز تغییر کند و آماده است که متناسب با تغییرات، دگرگونی‌های در رهبران، خط مشیها، نقشهها و الگوهای زندگیاش ایجاد کند.


در هر تغییر قابل قبولی فرض براین است که چیزهایی ثابت باقی میمانند. هرگاه همه‌چیز تغییر کند، آشفتگی حاصل میشود. بنابراین اجتماع دموکراتیک نیاز دارد که پیوسته تشخیص دهد که چه عناصری از قانون و برنامه و امثالهم، شایستهی نگه داشتاند و چه عناصری را باید تغییر داد یا بهبود بخشید. تغییرات لازم بر اساس دانش، تجربه و بحث آزاد شناخته میشوند و انجام تغییرات تدریجی موجب تکامل جامعه‌ی دموکراتیک میشود.سابقه‌ی تاریخی حکومت‌های گذشته و تجربه‌ی حکومت طالبان و سردمداران افغانستان نشان داده است که حکومتهای استبدادی گذشته مقاومترین حکومتها در مقابل تغییر و نوآوری بودند. با توجه به اینکه مردم افغانستان خصلت قبیلهای و سنتی دارند هرگونه تغییر یا اصلاحی که با خوی قبیلهای ناسازگار باشد به تاخیر میافتد یا انجام نمیشود. علاوه بر آن، ذهن قبیلهای و سنتی موجب میشود که آنان همهی راهحلها را درگذشتهی خودشان جستجو کنند و از دانش نوین غفلت کنند. به علاوه هر نظر یا پیشنهادی که در راستای سنت و قبیله  نباشد اصلا امکان طرح ندارد چه رسد به پذیرش. هر نظر متفاوت با نظرات سنت و قبیله، کفر قلمداد میشود. بنابراین ذهن قبیلهای و سنتی تغییر را تنها وقتی میپذیرد که ناچار باشد.

به عبارت دیگر تغییر به آن تحمیل میشود نه آن که بپذیرد. آنان که سن بالا دارند به یاد میآورند که گذشتگان چه موانعی در مقابل علم و تمدن و تغییر جدید ایجاد کردند. همچنین گروههای مختلف در یک اجتماع ممکن است منافع متعارض داشته باشند. در اجتماع دموکراتیک و حکومت اکثریتی سعی میشود که بین این خواسته‌های متعارض، توازن برقرار شود و خط مشی یا قانونی تصویب و اجرا شود که بتواند در حد توان منافع همگان را تامین کند و بیشترین رضایت گروههای مختلف را فراهم کند. اما باوجود خواسته‌های متضاد، واضح است که قانون نمیتواند رضایت کامل همهی طرفها را تامین کند. در این صورت تنها راه این است که گروه‌ها تا حدی از خواسته‌های خویش بگذرند و کوتاه بیایند. به تعبیر دیگر مصالحه کنند تا امکان ادامهی همزیستی مسالمتآمیز دموکراسی و تغییر وجود داشته باشد. براین اساس، گروه‌ها یا احزابی که حاضر به سازش نباشند و به چیزی کمتر از خواستههای خویش تن ندهند موجب تضعیف اجتماع دموکراتیک و دموکراسی و یکپارچگی ملی میشوند.

هیچیک از شرایط دموکراسی و اجتماع دموکراتیک مهمتر از این شرط نیست. در کشوری که سازش و مصالحه و تغییر در میان نباشد از کشور مستقل و هویت ملی خبری نیست. گروههای افراطی مثل طالبان و القاعده و داعش جدید افراطی، گمان میکنند که کوتاه آمدن یا سازش عیب است؛ درحالیکه سازش برای حفظ همزیستی مسالمتآمیز از کمالات عقلی انسان است چون در عدم سازش، جنگ و درگیری و نابودی است و درگیری معمولا منافع همه‌ی طرفها را نابود میکند. جنگ و درگیری خوی و صفت حیوانی است چون حیوانات معمولا جز به تامین کامل منافع شخصی راضی نیستند و طبعا درگیری حاصل میشود؛ اما عقل حکم میکند که از دست دادن بخشی از منافع و سازش بهتر است تا درگیری و نابودی کامل منافع و یا تحمیل زورمدارانه‌ی خواست خویش به دیگران. بنابراین سازش، یک توان عقلی عالی انسانی است که ناشی از آینده‌نگری انسان است و به بهترین وجه در دموکراسی و اجتماع دموکراتیک تجلی مییابد. بدون سازش در بهترین حالت، حکومت دیکتاتوری و قبیله‌ای ایجاد میشود که موجب تامین منافع عدهای معدود و تضییع منافع اکثریت میشود و شرافت و آزادی انسانی را نیز نابود میکند.

هیچ ملتی خود را از بند استبداد و نژادپرستی و افراطی‌گری نخواهد راند مگر آنکه به درجهای از رشد فکری و تکامل اجتماعی برسد، ملتی نژادپرست خصلت قبیله‌ای و سنتی و ستم سالاری را به هر دلیلی تحمل بکنند، هرگز آزاد نخواهند شد و پیشرفت نخواهد کرد. تا زمانی که کمالات عقلی انسانی و آزادگی نه به‌عنوان یک شعار و حرف و آرزو، بلکه بهعنوان یک درک عمیق و باور محکم جا نیفتد، هرگز برای کسب پیشرفت و آزادی از قید و بند استبداد آزاد نخواهند شد.

ملت افغانستان اگر منتظرند که امروز، نه با یک تلاش آگاهانه، بلکه به واسطه‌ی تصادف و شانس و ترحم قدرت‌های دنیا از شر افراطگرایی و نژادپرستی رها شوند، سخت در اشتباه‌اند، زیرا حتی اگر هم روزی سنت قبیله‌ای و افراطگری به واسطه‌ای یا دلایل منطقه‌ای و جهانی، یا به خاطر ضعفها و مشکلاتی دچار نوعی فروپاشی شوند، باز هیچ ضمانتی نیست که پسازآن یک اجتماع دموکراتیک که حافظ مردم و کشورشان در افغانستان باشد بنا شود. همانطوری که طالبان حکومت مجاهدین را از بین برد و حکومت بعد از آن به وجود آمد و در شرایط حاضر گروه موسوم به داعش که کشور و منطقه را تهدید میکند که استبداد مطلق دارد جایگزین آن میشود.


با دیدن اعمال آنان سوالاتی که به ذهن انسان متمدن خطور میکنند، آیا شرارت و خشونت در ذات این انسانها است؟ آیا آنها قاتل و جانی هستند و تنها جهت توجیه اعمال خود از پوشش اسلام بهره میگیرند؟ به عبارتی منبع خشونت، دین این انسانها است یا خود آنها؟ کدام طرف از طرف دیگر سؤ استفاده‌ی ابزاری میکند اسلام از انسان یا انسان از اسلام؟

قطعا دست به اسلحه بردن و مبارزه مسلحانه را پیشه کردن تنها مختص به اینان نبوده و در طول تاریخ حکومتهای مستبد و اقتدارگرا در مراحل مختلف و به دلایل گوناگون برای رسیدن به اهدافشان خواسته یا ناخواسته به اسلحه روی آورده‌اند. اما هیچکدام از این نیروها، خشونت را به‌اندازه طالبان و داعش وسعت نداده، و نه آن را به این اندازه نهادینه کرده‌اند. مهمتر و خطرناکتر از همه‌ی اینها به این عملکردهایشان تقدس الهی داده‌اند، در چندین سال گذشته و به‌خصوص در سالهای اخیر بیشترین خشونتها، ترورها، قتلهای دسته‌جمعی و بمبگذاری‌ها، انتحاری، به نام دفاع از اسلام به وقوع پیوسته است.
بازهم سوال اینجاست که چرا این گروه‌ها اینچنین از حربه ترور، خشونت و بیرحمی، آنهم در چنین ابعاد وسیع و اشکال مشمیز کنندهای استفاده میکنند؛ چگونه است که آنها میتوانند انسانها را در انظار عمومی به دار آویخته و حلق‌آویز کنند، بریدن سر سربازان و مردم بی دفاع  بصورت بی رحمانه و و حشیانه،  یا در آتش زنده‌زنده بسوزاند و با شوق و شعف به تماشای آن بنشینند؛ چشم‌ها را از حدقه بیرون آورند؛ و یا به خودشان بمب بسته و در اماکن عمومی کوچک و بزرگ، زن و مرد را به قتل برسانند، کشتارهای دسته‌جمعی راه بیندازند و دهها هزار انسان را یکجا کشته و به گورهای دسته‌جمعی بسپارند.

جالب اینجا است اکثر این گروه‌ها و اینان در هر تغییر قابل قبولی دچار آشفتگی شده‌اند، جالبتر اینجا است که اینان از آلودگی خودشان بیخبرند و شدیدا هم آن را انکار میکنند، علت این بیخبری اینان عموما در محیطی پر از تعصبات قومی و ملی، مذهبی و خانوادگی و جهل به دنیا میآیند، این خصوصیت بارز اینان است و چنین تعصباتی توانسته است تبدیل به فضیلت‌های اخلاقی بشود و اینان قریب به‌اتفاق بیشترین افراد جامعه و کشور را تشکیل میدهند.
جامعه‌ی که در چنین تعصباتی به دنیا بیایند با این تعصبات به‌عنوان فضیلت‌های اخلاقی پرورش پیدا بکنند و این تعصبات کورکورانه را بدون هیچ تغییری به نسلهای بعد خود منتقل، و فرهنگ جامعه را نسل اندر نسل به آنها آلوده سازند. تا زمانی که این تعصبات مورد باور اکثریت باشد، جز فضیلت‌های اخلاقی آن جامعه به‌حساب آید به‌عنوان خصوصیات اخلاقی خوب باقی بماند قطعا آن جامعه روی خوشی را نخواهد دید. اما جامعه‌ی که همیشه در حال تغییر است بیش از هر نظام دیگری، وفاداری عاقلانه را نسبت به کشور تقویت میکند و از تجزیه‌طلبی قومی جلوگیری میکند. برخلاف اینان، کشور و جامعه در حال تغییر و سازش یک قالب زبانی یا فرهنگی یا قومی را به همگان تحمیل نمیکند و هیچ قومیت و یا زبان خاصی را به‌زور سرکوب نمیکند.
بنابراین در این کشور قومیتها و فرهنگها و ادیان و عقاید مختلف، همگی فرصت ظهور و پرورش دارند. که موجب میشود از طرفی وفاداری و علاقه‌ی عاقلانه و آگاهانه‌ی شهروندان را به ملت و کشوری که چنین امکاناتی را برایشان فراهم کرده افزایش دهد و از طرف دیگر نیاز به تجزیه‌طلبی را از بین ببرد. چون بسیاری از تجزیه‌طلبی‌ها با این دلیل ایجاد میشود که یک قوم نمیتواند فرهنگ و زبان و عادات و تعصبات خود را حفظ کند؛ بنابراین راه را در جدایی از کشور مییابد. ولی در کشوری در حال تغییر و سازش هیچیک از این عوامل جدایی، وجود ندارند و دلیل معقولی برای تجزیه‌طلبی هم وجود ندارد

در کشوری که کمالات عقلی حفظ همزیستی مسالمت‌آمیز وجود دارد، هر فرد، کشور و حکومت و مردم را از خود میداند نه بیگانه. چون میداند که این حکومت تنها از خواست تک تک مردم نشات گرفته و در این کشور او و نظر او، به‌عنوان یک شهروند، محترم است و میداند که اگر در اقلیت هم قرار بگیرد بازهم مورداحترام اکثریت است.

در کشوری که کمالات عقلی حفظ همزیستی مسالمت‌آمیز وجود نداشته باشد، وفاداری و عشق به فرد خاص، به مردم تحمیل میشود که طبیعتا این وفاداری صوری و ناپایدار است. درحالیکه در جامعه دموکراتیک و دموکراسی، وفاداری ملی، وفاداری به ملت و کشور و قانون است نه وفاداری به فرد خاص، که بسیار معقولتر و پایدارتر است.