آخر چرا دیوانه شد آن مصدر دیوانه وار
مرز میان خانه شد آن دالان بی همگسار
شوره زاری گر میان ما نبود
زان پس چرا بی خانه شد مُرغ فلک زِ مَرغ زار
سرد و گوهر بینم مکن در دل چو آتش سوخته ام
بیمار و غمگینم مکن من رسم را آموخته ام
بی حرف آن دم چو مرا می دانی و مییابی ام
گویم قصه ی فخر زمان زان عالمه بی هم زبان
درد دل را چو بشنویی آه مکش دریابی اش
گاه زمستان میشود آه گداز بی همدمان
دورفلک می بینیَم من نیز هم مانده ام
دور فلک می بینیم من نیز درمانده ام
ز میهان گزند میرسد عمر پیر صد ساله را
عمری ز آخر رفته ام پایان این نامه را
**مِی هان **