عادتی که خوب نیست...



چند روز پیش داشتم توی آرشیو استوری های اینستاگرامم میگشتم، یکی از استوری هام که مال حدودا یه سال پیش بود منو به فکر فرو برد. چنین نوشته ای بود: " الان دو ماه از سال رفته، چقدر یه سال میتونه بد باشه که نتونستم مامانمو بغل کنم. جدا از دوستام که حتی ندیدمشون..."

یک سال از اونروز گذشته. اون سال بد تا اخرش همینجوری ادامه داشت و من کمتر از تعداد انگشتای یه دستم دوستام رو از نزدیک دیدم و مامانمو بغل کردم. ولی یه چیزی وجود داره به اسم عادت. عادت کردیم به این نبودن ، به این ندیدن ، به این ماسک و الکل و سرفه و شنیدن خبر مرگ.


یادمه سالی که حادثه منا رخ داد نزدیکای ۴۵۰ نفر ایرانی کشته شدن. خدا بیامرزتشون. گوینده اخبار موقع اعلام کردن تعداد شهدا به گریه افتاد و بعدش سه روز عزای عمومی بود. همه افسوس میخوردن و به کسایی که تو این حادثه دست داشتن بدو بیراه میگفتن.

الان روزی ۴۰۰ نفر کشته داریم (و حتی خیلی بیشتر) ولی دیگه هیچ عزا عمومی ای در کار نیست. هیچ گوینده ای موقع اعلام کشته ها گریه نمیکنه و کمتر کسی دیگه افسوس میخوره. که اونم باز مثه اول کار نیست.

عادی شده. بهش عادت کردیم.

حتی این خونه نشینی عادی شده واسمون، حداقل واسه من. منِ برونگرای شاد و جیغ جیغو که از بس کار میریخت رو سر خودش فرصت فکر کردن نداشت، تبدیل شد به منی که دو هفته یه بار پاش رو توی حیاط خونه میزاره و کل کار مفیدش اینه که چای بخوره و کتاب بخونه و به سقف اتاق زل بزنه و اینقد به چیزای مختلف فکر کنه که دیگه نه تنها جیغ جیغو ، بلکه حرف زدن هم یادش میره. و حتی به اینجور موندن علاقه داشته باشه.

مثه وقتایی شده که پاهامونو میزاریم داخل یه آب خیلی سرد. اولاش بالا پایین میپریم و اعتراض میکنیم. بعدش کم کم عادت میکنیم و در آخر وقتی میخوایم پاهامون رو از داخل آب در بیاریم فکر میکنیم داخل آب بهتر بود. درحالی که این بخاطر اینه که عادت کردیم و این کار فقط بهمون آسیب میزنه.

ترسم از روزیه که ما اینقدر به کرونا عادت کرده باشیم که زندگی قبلیمون برامون سخت بشه. از روزی که نگران " کم شدن" تعداد مبتلا ها باشیم. شاید مسخره به نظر برسه ولی هیچوقت فکر میکردیم دیدن لبخند بقیه برامون ترسناک باشه؟

دنیا واقعا جای عجیبیه.