ویرگول
ورودثبت نام
صاد
صادمستیم بدان حد که ره خانه ندانیم.
صاد
صاد
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

شمعدانی‌هایِ حیاط پشتیِ آقاجان؛


رازِ چشمانت را

با شمعدانی‌های حیاطِ پشتیِ آقاجان؛

در میان گذاشته‌ام.

کذب نگفته باشم،

آن‌ها هم عاشقت شده‌اند.

آخر می‌دانی،

بعد از رفتنت

شمعدانی‌ها مونسم شده‌اند.

خوبی‌شان این است که

بدونِ منت درد‌دل‌هایم را خریدارند.

گهگاهی

شاخه‌های بید هم

گوش‌شان را می‌آورند جلو

تا نجوایمان را بشنوند.

ماهی‌هایِ حوض حسودی می‌کنند.

به آن‌ها هم بگویم؟

می‌دانم دلت بزرگ است عزیز.

می‌گویم.

آن‌ها هم از راز مُطَّلَع می‌شوند.

حالا که رازدارِ بسیار

و رازهایمان هم وافر است،

بگذار بقیه هم از راز مطلع شوند.

چنارها پهلو به پهلوی هم نشسته‌اند.

به یکی‌شان که رازت را بگویی،

در گوشِ چنارِ هم‌جوارش

راز را فاش می‌کند.

آن روز که گفتم،

«دیگر نمی‌آیی»،

شمعدانی‌ها دق کردند.

بید متعصب شده است.

چنارها کمرشان خم شده.

و من هم سُورَتِ سرما را

در ژرفایِ باطنِ خاطر

احساس می‌کردم.

بَد عهدی کردی عزیز.

یادت می‌آید؟

زیرِ درختِ چنار را؟

عهدمان این شد

که هردو زیرِ چنار

موت را ببینیم.

قرار بود قرارمان سه‌نفره باشد:

من و تو و چنار.

اما تو نیامدی.

و حالا

من و چنار خلوت‌نشین‌هایِ

حیاطِ آقاجانیم؛

هنوز هم چشممان به در است

شاید که بیایی.


کوتاه نوشته
۶۰
۲۳
صاد
صاد
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم.
پست‌های ویرگول
پست‌های ویرگول
پست‌های کاربران ویرگول پس از تایید در این انتشارات قرار می‌گیرند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید