ویرگول
ورودثبت نام
صاد
صادمستیم بدان حد که ره خانه ندانیم.
صاد
صاد
خواندن ۳ دقیقه·۹ ماه پیش

اتاق 246²

« نورِ سرخی دیوارِ اتاق را می‌لیسد.

گمانم نورِ خورشید نیست؛ مصنوعی‌تر از آن است.

سیاهی، دشنه‌اش را فرو آورده بر قامتِ اتاق و خون، مانند پیراهنی گلگون و رخشنده، دیوارها را پوشانده است. امشب دیرتر از همیشه می‌آید.

چاقو را در سینه‌ام می‌گرداند. خون‌ها پس از مدت‌ها محبوس شدن در زیرِ پوستِ چرک و کثافت‌بار، بیرون می‌جهند؛ روی تخت می‌ریزند و به تفرج می‌پردازند. کارد خون‌مال را می‌لیسد.

دیوانه است.

پنجره را باز می‌کند.

کلاغ‌ها همه‌جا را می‌پوشانند. زیرِ لب چیزهایی زمزمه می‌کنند؛ نمی‌دانم. گمانم مشغولِ خواندنِ دعا باشند.

ترسناکند. تشنه‌ی الکل‌اند.

پرستار درِ اتاق را می‌دَرَد. شیشه‌ی درخشانِ الکل در دستش می‌درخشد. بوی تعفن فضا را برداشته. تمامِ مایع را تویِ سَرَم می‌ریزد. تُف می‌اندازد تویِ صورتم. شیشه را می‌شکند و خرده‌شیشه‌ها را در دهان ریخته و می‌جود. سرم را تکانی می‌دهد تا تمامِ مایع خارج شود.

سردیِ فلزِ تخت، پُشتم را می‌لرزاند.

سرم تمام می‌شود. پرستار درِ اتاق را می‌بندد. کلاغ‌ها هجوم می‌آورند به سمتم؛ نوک می‌زنند و خونِ مخلوط با الکل را می‌مَکَند. رگ‌هایم پاره می‌شوند. یکدیگر را می‌بلعند و کنار می‌زنند.

صدایِ گوش‌خراشِ قار و قار.

تکه‌های گوشت و پوست، ملوث شده به خون.

کلاغ‌ها به سیاهیِ مرگ‌اند.

زمان واژگون می‌شود.

کلاغ‌ها برمی‌گردند سرِ جایشان.

پوست و گوشتِ مُتشتت شده. دوباره این کالبدِ شوخ‌گن آفریده می‌شود. الکل برمی‌گردد تویِ شیشه. شیشه در دستانِ پرستار. پرستار بیرون از اتاق. کلاغ‌ها اتاق را ترک می‌گویند. اتاق در سکوتِ محض، کرکننده است.

دوباره به سمتم می‌آید. نخ و سوزنی بزرگ و نقره‌ای در دست دارد. شروع می‌کند به دوختنِ صورتم. با دقت پیش می‌رود. لب‌هایم را به هم می‌دوزد. طعمِ گرمِ خون را در دهان حس می‌کنم.

عقربه‌های عقب‌مانده‌ی ساعت، تیک‌تاک می‌کنند. انگار از هم پیشی می‌گیرند. ثقلِ ظلمت، نفس کشیدن را برایم دشوار کرده است.

پیراهنِ رنگ‌پریده‌ای که به اجبار بر پیکرِ عریانم پوشانده‌اند، خیسِ عرق است.

دکتر می‌آید و می‌گوید: «هنوز دیوانه نشده‌ای. کمی زمان می‌برد. تحمل کن.»

از همه‌ی آنها متنفرم.

تخت ناگهان از هم باز می‌شود و در سیاهیِ سیال غوطه وَر می‌شوم. خاطرات از جلویِ چشمانم می‌گذرند؛ مثلِ پروانه‌هایی هزار رنگ و هزارشکل. در بالِ یکی از پروانه‌ها، مردی را می‌بینم که به نظر می‌آید پدر است. نوزادی را بغل کرده. با شوق نگاهش می‌کند و لبخند می‌زند. زنی زیبا بر گونه‌ی مرد بوسه می‌زند.

پروانه را می‌بلعم.

بالِ پروانه‌ی دیگر، جوانی را نشان می‌دهد. در معدن کار می‌کند. سخت عرق می‌ریزد. گاه‌گاهی به عکسی نگاه می‌کند. گمانم تصویرِ یک زن باشد. انگار همان نگاه دوباره جانش می‌دهد. کارش را از سر می‌گیرد.

پروانه‌ی دیگری در دهانم گم می‌شود.

پروانه‌ی کوچکتر و زیباتری، پسرکی را نشان می‌دهد. مشغولِ دوچرخه‌سواری است. خنده، یک لحظه از لب‌هایش پاک نمی‌شود. پروانه‌ای دیگر در دهانم فرو می‌رود.

پروانه‌ای سیاه‌رنگ. مردی جوان که نوزادی به بغل داشت، بر سرِ دو قبر ایستاده و شانه‌هایش می‌لرزند. و آخرین پروانه، مردی با سر و وضعی نابسامان. صورتش اصلاح نشده. لباس‌هایش چِرکین. چشم‌هایش تهی از هر چیز. روی تختی خوابیده و فقط منتظرِ یک چیز است: «دیوانگی». شاید که دیوانگی نجات‌دهنده‌ی اوست؛ از فکرِ همسر و فرزندش.

پروانه‌ی آخر را می‌بلعم. پرتاب می‌شوم بیرون.

حالا رویِ تختِ خشک و سردِ آهنی افتاده‌ام.

باز شب می‌شود. صدایِ فریاد از اتاق ۲۱۱ به وضوح می‌آید. گمانم سهمِ امشبِ روان‌گردانش را نداده‌اند.

دیوارهایِ اتاق مچاله می‌شوند. کم‌کم اکسیژن تمام می‌شود. زخم‌ها دوباره سر باز می‌کنند. مگس‌ها به دنبالِ بویِ جسدم و خون‌هایِ مالیده شده به دیوارها. اینجا تیمارستان است. همه دارند دیوانه می‌شوند. اتاق من را می‌بلعد.

در سیاهی شناورم.

پروانه‌ای بی‌نام برمی‌گردد. می‌بلعمش. بال‌هایِ خشک‌اش زیرِ دندانم خرد می‌شوند. مایعِ لزجِ داخلش در دهانم می‌ریزد.

پروانه هم دیوانه است.

او را می‌بینم که گوشه‌ی اتاق ایستاده و با انزجار مرا می‌نگرد. «او» منم. «او» که من باشم، من را مقصرِ مرگشان می‌داند.

مقصرِ مرگِ آن زن.

و آن کودک.

اینجا تیمارستان است.

این اتاق ۲۴۶ است و من یک دیوانه‌ام.

تو؟

نه.

تو دیوانه نیستی.»

پ. ن: این متن و متن پیشین، در آشفتگی و نابسمانی تام و تنها برای تهی‌سازی افکار مشوش، نوشته شده است؛ بنابراین اگر اشکال نگارشی یا جمله‌ها و کلمه‌های غیرمنطقی در آن دیدید، از شما عذرخواهم.

۵۱
۳۴
صاد
صاد
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید