ویرگول
ورودثبت نام
صاد
صادمستیم بدان حد که ره خانه ندانیم.
صاد
صاد
خواندن ۵ دقیقه·۵ ماه پیش

خط بطلان


دور شدن از همه‌چیز واقعاً عجیب است. آدم عادت ندارد به اینجور چیزها. مدت‌هاست فاصله‌گرفته‌ام از آنچه بودم _ و چیزی که می‌خواستم باشم. شهوتِ نوشتن اما هیچ‌وقت مرا ترک نمی‌کند. کاغذ همیشه قربانی و ملتمس است. و من همان قلمِ متجاوزم که باز گناه می‌کند و داغی بر دلِ کاغذِ بی‌نوا می‌گذارد. کلمات، حرارت، درد. کاغذِ بی‌جان می‌افتد و تنِ من باز آرام گرفته.

می‌دانی نیلی؟ فکر کنم باید قلم‌مویم را بردارم و با رنگِ تیره، روی بوم و همه‌چیزهایش خط بکشم. روی زندگی و همه‌ی مشتقاتِ آن. خطِ بطلان روی این زندگیِ مادر به خطا. شاید هم روی خودم. نیلی، خط‌های زیادی هست که باید بکشم. اگر اینجا بودی، پالت را از دستم می‌گرفتی و رنگ‌های قشنگ را جایگزینِ سیاه می‌کردی. اما عزیزِ من، این‌بار باید بگذاری نقاشی‌ام همان‌طوری شود که هست. وگرنه او را، یعنی نقاشی را، مجبور به تظاهر کرده‌ایم؛ تظاهر به زیبایی. آن‌قدر خشن و ددمنشانه زلف‌های قلم‌مو را روی بوم می‌کشم که اگر اینجا بودی، اشک در چشمانت حلقه می‌زد و می‌گفتی: «این چه طرزِ رفتار با قلمِ عزیزِ من است؟ مگر دیوانه شدی؟» باید بگویم: «آری نیلی. من دیوانه‌ام.»

روی بوم مردی را می‌بینم که مُرده. چشمانش تهی است. مرگِ مرد به رفتنِ جان از بدن نیست. هرچیزی که غرورش را له کند، بشکند و فرو بریزد، همانندِ تیغی است که قلبش را پاره‌پاره کرده. شاید از بچه‌اش سیلی خورده. شاید هم از زندگی. نمی‌دانم. در هر صورت، مردِ نقاشیِ من هم انگار مرده. ولی اگر تو او را می‌کشیدی، قطعاً مردِ خوشحالی بود.

نیلی، در این دنیا هیچ‌وقت قرار نیست همه‌چیز آن‌طور که باید باشد. اگر روزی دیدی آدم‌ها دیگر مهربان نیستند یا بی‌رحمند، تعجب نکن. همیشه آن وسط‌ها یک خطِ کج پیدا می‌شود که کلِ نقاشی را نابهنجار می‌کند. همان چیزهایی که در این دنیا درست نیستند. بگذریم... گمانم باید رنگ‌های سیاه را بیشتر به کار ببرم. آسمانِ سیاه، دریا سیاه، و کلاغ‌ها هم به رنگِ چشمانت. شبناک. قبرستان و گورها زیبایند. بدونِ تزویر.

خط‌ها پشتِ سرِ هم می‌آیند؛ خشن، سریع و مصمم. بوم می‌لرزد. من هم همین‌طور. چشم‌هایِ توخالی. دهان‌هایی پر از کاه. دست‌هایی پر از حفره. روح‌هایی که خود نیز بی‌روحند. همه‌چیز خالی است. تو هنوز آن گوشه‌ای. مثل یک ببرِ ماده، با آن چشم‌های وحشی‌ات. هوسِ آن دو حلاوتِ نرم و سرخِ صورتت را می‌کنم. همان‌هایی که بوی باروت و توت‌فرنگی دارند. لب‌هایم را می‌چسبانم بهشان. تلخیِ رنگ و بوی تهوع‌آور. نفس کم می‌آوری. کمی عقب می‌روم. خماریِ چشم‌ها. لب‌هایِ لرزان. می‌ترسی؟ حالا شبیه آهویی شده‌ای که بی‌پناه است و از دستِ درندگان می‌گریزد.


جنگ است. حداقل دنیای درونِ بوم این را می‌گوید. نفیرِ گلوله و برخورد با کلاه‌خودهای فلزی. گویِ آتش که دم‌به‌دم از آسمان می‌آید. سربازی با لباس‌های گِلی رو‌به‌رویم ایستاده. خونِ خشک‌شده از دورِ گردنش، همچون ماری که دورِ تنه درخت می‌پیچد، پایین آمده. یک آن و تمام. سرش متلاشی شده و تکه‌های مغزش که رنگش را نمی‌دانم. اگر نیلی بود، حتماً یک اسمی برایشان پیدا می‌کرد. آخر او معتقد است رنگ‌ها نباید بی‌نام باقی بمانند. فکر کنم چند تانکِ دیگر لازم است. و چند سرباز. اما دیگر از این نقاشی خسته‌شده‌ام و می‌گذارم همدیگر را بکشند و تکه‌تکه کنند.

چه اخمی داری. حالا دوباره یک ببرِ تمام‌عیاری. خشمناک و هراس‌انگیز. سعی می‌کنم نزدیکت نشوم.

مرگ. جز سیاه چیزِ دیگری نمی‌تواند توصیفش کند. اما نه هر نوع سیاهی. یک سیاهِ خاص و ملموس. یک چهره. جایِ چشم‌ها خالی. با اینکه توخالی‌اند، می‌توان ترس را داخلشان دید. دهان باز است و از داخلش خون فواره زده. صورتِ پوسیده. تیغ تیز و براق است و خونِ شرابی‌رنگ از رویش چکه می‌کند.

ترس. کمی ظاهرش لطیف‌تر است. اما باور کن نیلی، همان مرگ است.

و عشق. گزاف است. بوم را می‌شکنم. رنگ‌ها روی دیوار و سقف می‌پاشند. هنرمندانه است. خون همچنان می‌چکد. تیغ. گردن. و سیاهیِ مطلق.

خدا انگار چندان شیفته‌ی نقاشی نبوده. خشک و متعصب، ساعت‌ها خیره شده به بومی سفید و با خود گفته: «این‌بار چه بکشم؟» و باز بی‌نهایت رنگ را به کار گرفته. بعد با نگاهی متفکرانه با خود گفته: «دیگر چه چیزی بکشم؟ این‌ها که جان ندارند. آهان. انسان و زندگی مانده.» و بعد از خلقِ حیات در هر نقطه از جهانش، در خود فرو می‌رود و می‌گوید: «چه فایده؟ روح و حیات را همه‌جا گسترانیده‌ام؛ اما بعید می‌دانم هیچ‌کدام از آن موجودات بتوانند به معنایش پی ببرند.» پس دوباره قلم را به بازی می‌گیرد و مرگ را می‌کشد. حال کمی خشنود‌تر است. می‌اندیشد: «خوب است. مرگ سایه‌به‌سایه‌ی زندگی‌ست. هرجا که او بایستد، زندگی هم می‌ایستد. شاید این هم‌سفرِ بدخو باعث شود معنای خود را بیابند.»

کارش تمام شده. کمانی می‌آورد و پیکانش را آتشین می‌سازد. می‌ایستد عقب و منتظر می‌ماند تا زمانش برسد و نشانه برود سمتِ بوم. آتش بزند و همه‌چیز را تمام کند.


گمانم کلمات مادرند. از هرکس و هرچیزی که تیپا بخورم، باز مرا خریدارند. هرقدر هم که جوعلق و بدخلق باشم. تازگی کتاب «تنگسیر» صادق چوبک را خواندم که با خواندن کتاب «سنگِ صبور» از او، وسوسه شدم باقیِ آثارش را هم بخوانم. تعریفش را زیاد شنیده بودم و قبلاً هم یک‌بار خوانده‌ام. ولی دوباره هوس کردم بخوانمش.

داستانش درباره‌ی زندگیِ جوانی تنگسیری به نام زائر محمد است که جوانِ ساده و پاکی‌ست. سرمایه‌اش را برخی از مردمانِ شهرنشینِ بندر خورده‌اند و او می‌خواهد که از آن‌ها انتقام بگیرد؛ از خانواده‌اش خداحافظی می‌کند و می‌رود سراغشان. کتاب حولِ ناعدالتی‌هایی‌ست که در جنوب زیاد به چشم می‌خورد و خواندنش لذتِ عمیقی به آدم می‌دهد. کلاً ۲۲۰ صفحه است که چند صفحه‌ی آخرش هم شرحِ لغت‌های جنوبی‌ست؛ خواندنش یک ساعت بیشتر طول نمی‌کشد.

از کامو هم نمایشنامه‌ی «کالیگولا» را خواندم که در چهار پرده روایت می‌شود. کالیگولا پادشاهی جوان در روم است که خود را پادشاهی عاقل می‌پندارد و پس از مرگِ خواهرش، دروسیلا (که معشوقه‌اش هم بود)، به چیستیِ مرگ پی می‌برد و دیوانه می‌شود. جنونِ او موجب می‌شود که مردم را بکشد و فحشا را رسمی و قانونی کند و روم را در تیرگیِ محض فرو ببرد. کامو در به تصویر کشیدنِ بیهودگی، پوچی و تاریکی چیره دست است. همان پرده‌ی اول مرا به خواندنِ ادامه‌اش سوق داد. اگر اهلِ نمایشنامه‌خوانی هستید، پیشنهاد می‌کنم حتماً بخوانید. کتاب از نشرِ «به سخن» بود که جز ایراداتِ ویراستاری، چندان مشکلی نداشت و از آن راضی بودم.


شعری از مولانا بخوانیم:

نوشته کوتاه
۳۶
۲۳
صاد
صاد
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید