
هان
خاموش شو ای زبانِ افسارگسیخته
خاموش شو ای وَهمِ برون زِ چارچوبه
امشب همهٔ مردمان به گوشاند
تا فکرتِ آزاده زِ بندِ خود ببینند،
بخروشند، سرم را بفروشند
نمیدانی مگر
هر که سرِ طغیانگران را
به این دارِ خرافات فروشد،
از تنش زر بچکد، جامهٔ ارزنده بپوشد
میفروشند؛ فروشندهٔ بسیار در این شهر نهان است
میفروشند، چون اندیشهٔ آزاد گران است
فَرگَردِ بهار است در مذهبم، اما
در مذهبِ این بیخردان وقتِ خزان است
این شهر، زندانِ مهاجرانِ بینامونشان است
اینجا حقیقت
دهشتناکتر از عمرِ گران است که در پایِ خرافات سوخته.
زیرا
حقیقت که نشان دهد طریقت به صداقت،
طاقتِ اهلِ خطاکار که کردهاند عادت به حماقت،
میبَرَد به سمتِ غایت،
باعثِ ندامت،
موجبِ هتک و اهانت به حقیقت،
پوشاندنِ دیده از عدالت،
از تعصب به خشونت،
از سرِ جهل و جهالت،
و چه آسوده و راحت
قضاوت میشود حق و حقیقت،
انگار نه انگار که این هست اعانت،
یاری به هدایت،
جدایی زِ خرافات؛
لیکن چه بگویم که این جماعت
گرفتار قساوتاند.
و انسانِ خرافاتی، در بند و اسارت،
آلوده بر هر چرک و کثافت،
تا روزِ قیامت.
خاموش شو ای زبان و بیداد مکن،
که آزادی همین سکوتِ سرد است،
همین خاموشیِ پُر از هیاهو.