حال دل میم

سرم همش توی کسب مهارت های مختلف بود شاید به خاطر اینکه خانواده خیلی زیاد به این موضوع تاکید میکرد و تبدیل شده بود به باورم که کسی مث من حتما باید این مهارت ها رو بلد باشه.

اما یه چیزی رو فراموش کردم و اون چیز این بود که خودم باشم و به خودم اهمیت بدم ، الان و تو این موقعیت ناراحتم از اینکه هیچوقت به خودم و حال دلم نرسیدم ، همش تا گرفته میشدم فوری میرفتم یه گوشه فکر میکردم و یه ایده جدید برای کار کردن روش پیدا میکردم و اینطوری از زیر اون احساسی که داشتم در میرفتم.

اما تصمیمم رو اینبار گرفتم ، اینکه شروع کنم و حال دلمو خودم خوب کنم.

فکر میکردم این حال دله با دوست داشتن دیگران و ارتباط باهاشون خوب میشه و من آدم شاد تری میشم ولی خب دریافتم که اصلا اینطور نیست و حتی توی خیلی از اوقات آدما تورو کنار میزارن و این کنار گذاشتنه خیلی زیاد حالتو بد میکنه.

از آدمای زیادی که بهایی به من نمیدادند فاصله گرفتم و یه سری از آدما خودشون ازم فاصله گرفتند،فارغ از دلیل اینکارشون توی دل من یه حسرت گذاشتند ، الان توی یه محیط اجتماعی هستم و کلی آدم دورمه ولی خب پیش هیچ کدوم اون خود واقعیم نیستم، نمیدونم شاید به خاطر اینه که داخل مجازی حرف دلمو میتونم بزنم و دلم تنگ شده برای اون روزایی که کلی آدم واسه درد دل و صحبت کردن داشتم.

امیدواربودم که یه روزی برگردن و باز این رابطهه درست بشه ولی خب این صرفا یه امیده از جنس آخرین ها...