دستای تو

توی شرایط روحی خیلی بدی بودم و به این فکر میکردم که یک نفر رو به عنوان محبوبم انتخاب کنم، از اونجایی که توی فجازی فعالیت زیادی داشتم و خوش صحبت بودم ، اقرار نیست ولی ابراز علاقه ها بم زیاد بود و این برای من خیلی خوشایند بود.

یکم که از فکر کردن به این موضوع گذشت یه سوال تازه ذهنمو درگیر کرد و اون این بود که میم تو چی داری؟ واقعا تو چی داری برای کنترل و ادامه یک رابطه؟ جوابش "هیچی" بود، بله من هیچی ندارم برای شروع یک رابطه و همین باعث شد دغدغه خودم رو از احساساتم ببرم به روی کار.

شروع کردم به راه اندازی کسب و کار تا به وسیله اون از هیچی به حداقل های لازم خودم برای شروع رابطه برسم ،آدمی هم نیستم که هدفم از یه رابطه سرگرمی باشه و دوست دارم تا تهش برم.