آخر این دو راهی، بن‌بست است

طبق معمول عصبی هستم و واسه همین به نوشتن پناه آوردم.

قشنگ سر یه دوراهی ایستادم که می‌دونم از هر طرف برم تهش بن‌بسته و باز برمی‌گردم سر خونه اول.

این روزها انقدر فشار کاریم زیاد شده که می‌خوام گریه کنم. قبلا هم گفتم من معاون سردبیر یه پایگاه خبری کوچیک هستم. اولش ۴ تا نیرو داشتیم. دوتاشون زیر نظر من بودن، دوتاشون زیر نظر سردبیر. بعد کم کم ۴ تاشون اومدن زیر نظر من و سردبیر به کارهای دیگه مشغول شد.

توی این مدت از اونجایی که سردبیر عشق این رو داره تیمش بزرگ بشه هی رفت آدم آماتور آورد و گفت خودم تربیتشون می‌کنم اما به دو روز نکشیده می‌فرستادشون زیر دست من و می‌رفت دنبال کاراش.

الان چشم باز کردم می‌بینم ۷ تا نیرو دارم که سه تاشون رو همزمان دارم آموزش می‌دم. همزمان باید به اون ۴ تای دیگه و موش دوندنا هم حواسم باشه که تیم آروم بمونه.

در کنار این روزانه یه صفحه هم واسه روزنامه در میارم و صادقانه بگم زیر فشار کار زاییدم.

وقتی فکر می‌کنم همه این کارها رو در حالی دارم انجام می‌دم که فقط ۵۰۰ تومن به حقوقم اضافه شده اما ۵ برابرش اعصاب خردی می‌کشم.

از یه طرف خب همون ۵۰۰ تومن اضافه خوبه اما برای وقتی که ۲ تا نیرو داشتم نه الان که ۷ نفر رو مدیریت می‌کنم در کنار کارهای خودم.

از اون طرف وقتی می‌بینم این همه فشار کاری به چشم نمیاد و تهش سردبیر تربیت آماتورها رو به اسم خودش تموم می‌کنه قشنگ می‌سوزم.

اینم می‌دونم که فردا اگه به هر دلیلی من از اینجا بکنم و برم هیچکس حتی یادش نمی‌مونه من اینجا بودم و همه کارهام به اسم سردبیر مصادره می‌شه

قشنگ می‌خوام جیغ بزنم. هر بار هم درد دل می‌کنم همه می‌گن فکر کردی جای دیگه بهتره؟ یعنی واقعا انقد همه جا فضا بده؟ من تا ابد باید توی این بن بست بمونم؟


پ.ن: امروز خودمو موظف کردم دنبال کار بگردم برای اونور سال. قدم اول خیلی ناامید کننده بود. هیشکی روزنامه نگار یا کارشناس تولید محتوا نمی‌خواد. اونایی هم که می‌خوان توانایی‌هایی از جمله انجام ۵ کار همزمان، تسلط به ۳ زبان زنده دنیا می‌خوان اونم با حقوق یک تا ۲ تومن. گاااااد