اردوی شبانه به شیراز

دیشب خواب دیدم با همه بچه‌های روزنامه داریم می‌ریم شیراز.

سوار اتوبوس شده بودیم دسته‌جمعی بریم اردو، همسرجان هم بود. سردبیر پایگاه که آدم بسیار لاغریه تمام راه با یه کت قهوه‌ای ایستاده بود وسط اتوبوس و حرف می‌زد. نزدیک شیراز که شدیم گریه‌ش گرفت گفت: «خیلی نامردین. یکی‌تون نگفت تو لاغری بشین خسته نشی»
به همسر گفتم: «این لاغره بذار کنارت بشینه گریه نکنه»
همسر گفت: «ولش کن بذار بایسته سرپا آدم شه»

منم به سردبیر پایگاه گفتم: «تو که لاغری بیا روی دسته یکی از صندلیا بشین تا برسیم.»

بعد نشست و تا برسیم اشک ریخت.

رسیدیم شیراز، اتوبوس صاف رفت جلوی حافظیه ایستاد. بچه‌ها هم با جیغ و داد شروع کردن همدیگه رو هل دادن که زودتر برسن سر مزار حافظ فال بگیرن.

دبیر سرویس صنعت زودتر رسید بالای سرش دیوان رو باز کرد از صفحه اول شروع کرد به خوندن تا آخرش. بچه‌ها هم هی فحشش می‌دادن.

منم که دیدم حالا حالاها نوبتم نمی‌شه دست همسر رو گرفتم گفتم بریم یه جعبه چوبی بخریم.
بعد رفتیم دیدم روسری‌هاش خیلی قشنگه گفتم: «خانم ببخشید اون روسری قشنگه چند؟» گفت: «۷۰ تومن تخفیف هم نداره»
منم که متاسفانه حتی توی خواب هم بلد نبودم چونه بزنم گفتم:‌«یعنی ۶۸ تومن نمی‌دی؟ شهر خودمون ۶۸ تومن بود، نمی‌خرم پس»

تو همین حین و بین بچه‌ها دوباره با جیغ از حافظیه اومدن بیرون گفتن یه دختری خونش کوچه پشتیه. بریم چتر شیم اونجا. داشتم فکر می‌کردم دختره کیه؟ چرا باید لشکری چتر شیم؟ اصن چرا اومدیم شیراز که بیدار شدم دیدم خواب موندم و باید برم سرکار.

این بود خواب دیشبم. تا خوابی دیگر بدرود