بابای دیروز، امروز و فردا

هیچ‌وقت نفهمیدم واسه بابام بچه خوبی بودم یا نه.

اگه جزو دنبال‌کننده‌های من باشید، می‌دونید پارسال همین موقع‌ها با مامان و بابام یه دعوای سخت داشتم و سایه هم رو با تیر می‌زدیم اما خب از اونجایی که خانواده از گوشت و خون آدمه و آدم گوشت رو بخوره استخون رو نمی‌ندازه دور، خیلی زود آشتی کردیم.

من روزهای بچگیم رو با بابام گذروندم.صبح‌ها دستش رو می‌گرفتم و می‌رفتیم مهدکودک یا مدرسه. عصر هم من رو می‌برد بیرون که خواهرام بتونن درس بخونن.

معمولا می‌رفتیم محل کارش که اضافه کاری انجام بده یا می‌رفتیم به دوستاش سر می‌زدیم.

هرچی بزرگتر شدم، فاصله‌م با بابام بیشتر شد. دیگه با هم نمی‌رفتیم مدرسه و عصرها رو با هم نمی‌گذروندیم. اگر حرف می‌زدیم فقط واسه این بود که من گیر بدم بهش و لجش رو در بیارم.

وقتی رفتم دانشگاه شاید دو هفته یه بار صدای هم رو به زور می‌شنیدیم و هیچ.

سال‌ها گذشت، من مستقل شدم و بعد هم ازدواج کردم و درست از همون روزها بود که دوباره بهم نزدیک شدیم.

حالا بابام هر شب باید صدام رو بشنوه تا خیالش راحت بشه.

وقتی میاد خونه‌مون صبح زود بیدار می‌شه و در سکوت منتظر می‌شینه تا بیدار شیم و واسمون املت بپزه. تلفنی دستورپخت غذا می‌گیره تا وقتی می‌رسیم خونه واسمون شام خوشمزه پخته باشه.

می‌دونم که به عشق من رفت واتس‌آپ نصب کرد تا هر روز بتونه بهم صبح بخیر بگه و جوابش رو بدم. حتی یاد گرفته مسیج فارسی بنویسه.

دو شب پیش خسته بودم و زود خوابیدم. بابام زنگ زده بود، فرهاد گوشی رو برداشت و گفت خوبم اما خوابیدم.

فردا صبح بابا واسم نوشته بود: سلام عزیزم. دیشب زنگ زدم صدات رو نشنیدم. نگرانتم.

دلم می‌خواست از پشت صفحه گوشی بغلش کنم و ببوسمش.

گاهی فکر می‌کنم من لیاقت این همه دوست داشتن بابام رو دارم؟

و بغضم می‌گیره. من هرگز نتونستم کار خاصی واسش انجام بدم.

همیشه دور بودم و توی یه شهر دیگه زندگی کردم.

نه توی روزهای مریضی کنارش بودم، نه توی غصه‌ها غم‌خوارش شدم اما منو دوست داره و این رو می‌دونم.

فقط نمی‌دونم توی نظرش بچه خوبی هستم یا فقط چون بچه‌ش هستم دوستم داره.

من فقط می‌دونم که خیلی دوستش دارم و دلم می‌خواد هزارسال دیگه داشته باشمش.