بچه یا کار؟ مسئله این بود!

چند روزی می‌شد که نسبت به بوی بعضی غذاها حساس شده بودم.

گوشت گوساله و مرغ بوی بد می‌دادن و شیر بوی گاو می‌داد. یکم تهوع هم داشتم و همه اینا کنار هم باعث شد شک کنم نکنه باردار هستم.

راستش ما برنامه‌ای واسه بچه نداشتیم. یعنی خیلی کشته مرده دست و پای تپل بچه‌ها و خنده‌های بدون دندونشون هستیم اما خب واقعا الان وقتش نیست.

هنوز خونه کوچیکه و اوضاع اقتصادی‌مون جوری نیست که بتونیم به راحتی مخارج یه بچه رو هم تامین کنیم. به‌ویژه اینکه بارداری یعنی پایان زندگی حرفه‌ای من تا چند سال!

با همه این حرف‌ها اون روز یه‌جورایی خوشحال بودم. لحظه‌شماری می‌کردم ساعت کاری تموم شه و بپرم از داروخونه بیبی‌چک بگیرم. اصلا از فکر اینکه چطور به همسر بگم قند تو دلم آب می‌شد.

بالاخره ساعت موعود رسید و من فهمیدم باردار نیستم.

البته عجیب هم نبود. احتمالا مسموم شده بودم یا حساسیت داشتم. نمی‌دونم، خلاصه که رویای بارداری در عرض ۶ ساعت تمام شد.

اول یکمی ناراحت شدم بعد با خودم فکر کردم اصلا بهتر.

واسه من و بیشتر خانم‌هایی که مثل من توی شرکت‌های خصوصی کار می‌کنن، بارداری یعنی توقف چند ساله و بعد شروع کردن از صفر یا پوزیشن شغلی پایین‌تر.

واقعیت اینه که بیشتر شرکت‌ها علاقه‌ای به ادامه همکاری با یک زن باردار یا تازه مادر رو ندارن.

من کار کردن رو خیلی دوست دارم و فکر نمی‌کنم به این راحتی بتونم قبول کنم که باید تا مدت‌ها توی خونه بشینم تا بچه از آب و گل در بیاد و بسپرمش به مهد کودک. تازه بعد باید دوباره دنبال کار بگردم و به سختی توانایی‌هام رو ثابت کنم.

نمی‌دونم ولی به قول قدیمی‌ها هرچی نشد خیری در اون وجود داره.

امیدوارم روزی که باردار می‌شم غصه کار رو نخورم و بدونم جایگاه شغلی‌م پایداره.