حرف‌های در هم و بر هم

خیلی جالب و عجیبه که فقط وقتی حالم گرفته‌س، حس نوشتن دارم.

والله انقدر هم انسان غمگینی نیستم اما از اول عادت کردم خوشی‌هام رو زندگی کنم، غم‌هام رو بنویسم. :D

البته الان غمگین نیستم فقط انرژی‌م پایینه.

یه حسی بین دپرسی بی‌دلیل (شاید اختلال هورمونی، نمی‌دونم) خستگی و نیاز به خواب، عدم اعتماد به‌نفس و زیر سوال رفتن دارم.

اینجور وقتا اگه ازم بپرسن حالم چطوره؟ می‌گم حس می‌کنم دارم روی بند راه می‌رم. حس اینکه هر طرف متمایل شم، ممکنه بیفتم پایین و تهش دپرس‌تر بشم.

این حس شاید تا آخر همین متن تموم بشه یا شاید هم تا عصر.

نمی‌دونم اصن نمی‌دونم چرا نوشتم و قراره به کجا ختم شه.

اصن من برم به کارام برسم.

این حرفا واسه فاطی تمبون نمی‌شه