خفگی

پدر و مادر خوبی دارید؟ عاشقشون هستید؟ خوش به حالتون واقعا‌.
من و خواهرام رو مامان‌بزرگم بزرگ کرده. تا جایی که یادم میاد و بهمون گفتن من و خواهر دومی رو نمی‌خواستن. ناخواسته بودیم و شاید آرزوی پسر دار شدن! اما دختر شدیم.

مامانم همیشه سرکار بود. وقتی هم می‌اومد، سر درد داشت و می‌خوابید. ما هیچوقت دست‌پخت مامان رو نخوردیم اما در عوض ازش کتک زیاد خوردیم. به خصوص وقتی سرش درد می‌کرد یا جای ۲۰ نمره ۱۹ می‌گرفتیم.

یکی از تفریحات مامانم این بود که جلوی فامیلاش مسخره‌مون کنه در عوض کسی حق نداشت پشت سر فامیلاش حرفی بزنه. حتی یواشکی!
به نظر مامانم چیز مهمی نبود اگه فامیل و بچه‌هاشون می‌فهمیدن یکی‌مون توی خواب خودش رو خیس کرده یا چاق شدیم یا کار اشتباهی کردیم. همه از خودمون بودن اما دلیلی نداشت ما بدونیم دخترخاله چیکار می‌کنه.

وقتی ۸ سالم بود توی یه سفر نزدیک بود توی یه رودخونه غرق شم، وقتی نجاتم دادن اولین کاری که کرد زد توی گوشم

وقتی ۱۸ سالم شد و مهندسی یزد قبول شدم اولین جمله‌ای که گفت این بود: خاک تو سرت با این قبول شدنت

وقتی اولین خواستگار نپسندیدم گفت خاک تو سرت که انقد لاغری باید چاق بشی تا بپسندنت

وقتی اولین خواستگار رو رد کردم گفت خاک تو سرت که لیاقت نداری

این وسط بابام هم همیشه نقش پلیس خوب رو بازی می‌کرد. قربون صدقه‌مون می‌رفت اما اگر می‌دید مامانم داره تو سرمون می‌زنه سریع می‌رفت طرف اون و دوتا کتک هم از اون می‌خوردیم.

من بعد از دانشگاه رفتم یه شهر دیگه و مستقل شدم و بعدم ازدواج کردم. دیگه رابطه‌مون شد دوری و دوستی اما حالا که بعد از سال‌ها دو روزه بابا و مامانم اومدن خونه‌م باز همه بدبختی‌ها شروع شد.

این روزها باز حالم خرابه. چون مامانم باز می‌زنه توی سرم و این بار جلوی شوهرم.

تمام روزهایی که اینجاست، نذاشتم آب تو دلش تکون بخوره، اما در عوض با دعوا جلوی همه گفت: برم دیگه هیچوقت پام رو نمی‌ذارم خونت. بهم غذا و میوه تعارف می‌کنی تا منت بذاری سرم من دیگه پام رو اینجا نمی‌ذارم. اگر هم محبت می‌کنی همش فیلمت بوده!

واقعا آدم مثل خر تو گل می‌مونه.

وقتی این حرفا رو می‌زد و می‌دیدم بابام تو سکوت پوزخند می‌زنه همه عقده‌ها و حقارتای بچگی برگشت. یادم اومد شب تا صبح گریه کردن چه رنگی داره. این که اعتماد به نفست بشکنه، اینکه همش حس کنی از خودت متنفری، اینکه حس کنی یه جای کارت می‌لنگه، اینکه چقدر بدی و اینکه آرزوی مرگ کنی.
جالبش اینه که به‌رسم همیشه بعد از اینکه حرفاش رو زد و خالی شد من باید می‌بوسیدمش و معذرت‌خواهی می‌کردم. چون مادره و بعد سرش درد می‌گرفت دوباره. همیشه همین بود. همیشه بعد از اینکه کتک می‌خوردیم باید معذرت می‌خواستیم که ناراحتش کردیم و مجبورش کردیم ما رو بزنه.
گاهی با خودم فکر می‌کنم نباید مادر شم. از کجا معلوم من همچین مادر وحشتناکی نشم؟ از کجا معلوم بچم از دست من شب تا صبح گریه نکنه؟

از ناراحتی دارم دیوونه می‌شم و شوهرم هم با خودم دیوونه می‌کنم. اون توی خانواده خوبی بزرگ شده و نمی‌دونه اینکه یه بار جلوی همسرت تحقیر بشی یعنی ۱۰۰ بار تحقیر شدی. یعنی تا مدت‌ها هر وقت کنارش نشستی اون صحنه رو مرور می‌کنی.

من همه تلاشم رو کردم که جلو همسرم بهشون احترام بذارم در عوض ازشون کلی تحقیر شنیدم.

تمام مدت دارم خودخوری می‌کنم و دو دوتا چهارتا می‌کنم که چیکار نکنم تا باز خرد نشم. فقط مونده جلو مادرشوهرم و دوستام سرافکنده‌م کنن که احتمالا اونم به زودی رخ می‌ده. حتی اگرم رخ نده از استرس و دلواپسیش دیوونه می‌شم.

دارم می‌ترکم و اگه ننویسم می‌میرم. بدبختی اینجاست که هیشکی جز خواهرام و مامان بزرگ مرحومم که مثل من تمام زندگی باهاشون زندگی کردن نمی‌فهمه حضورشون چه عذابیه.
از خودم متنفرم که عاشقشون نیستم. متنفرم که خونه ترجیح می‌دم بیشتر کار کنم و دیرتر برم توی خونه خودم تا کمتر ببینمشون و دیگه تنش نداشته باشیم. متنفرم که نگرانی‌هام شوهرمم دیوونه کرده.
دارم خفه می‌شم و نمی‌دونم چیکار کنم دیگه