داستان قهر و آشتی من و خواهرم

سال‌ها پیش من و خواهر بزرگم با هم دعوامون شد.

این وسط مامان و بابامون به‌جای اینکه دور بمونن و بذارن خودمون حلش کنیم با دلسوزی بی‌جای پدر مادرانه، کار رو بدتر کردن.

سال‌ها گذشت، ما به ظاهر همون موقع آشتی کردیم، اما سر اینکه مامان و بابا نذاشتن حرفم رو بزنم همیشه یه حرف ناگفته توی دلم موند.

توی این چند سال تقریبا یه شب در میون به رسم ادب بهم زنگ زدیم و حال هم رو پرسیدیم یا همدیگه رو دیدیم اما هیچوقت اون دو خواهر سابق نشدیم.

تا همین هفته پیش

خواهرم که تازه عروسه تصمیم گرفت امسال با همسرش بیاد تهران خونه ما و چند روزی هم بمونه.

راستش لجم گرفته بود. حتی از من نظر نخواست که چند روز می‌مونه فقط اطلاع داد داره فلان روز میاد و این وسط چند روز می‌ره مشهد و دوباره میاد و فرداش برمی‌گرده جنوب.

تازه خودش تصمیم گرفت اگه حوصله نداشتن، موقع برگشتن از مشهد یکی دو روز بیشتر بمونن استراحت کنن.

خیلی حرصم در اومده بود اما خب مهمون بود دیگه نمی‌شد حرفی زد.

البته اینجا غرهام رو زدم

اما برخلاف انتظارم خوش گذشت.

از حق نگذریم از روزی که خواهرم اومد نذاشت هیچ کاری کنم.

شده بودم همون خواهر کوچولوی سال‌های مدرسه. می‌رفتم سر کار و می‌اومدم و نهار و شام حاضر بود. میوه و چای تازه دم به راه بود و لباس‌ها شسته شده بود.

همه چیز خوب بود، می‌گفتیم و می‌خندیدیم.

امروز رفتن مشهد و من با خودم یهو فکر کردم و دیدم ته دلم بخشیدمش

شاید هیچوقت سر اون دعوا حرفامو بهش نزدم، اما یادم اومد چقدر وقتی هست بهم می‌رسه و خوش می‌گذره.

شاید وقتش بود که بیاد و بغض چند ساله از دلم بره.