سلسله داستان‌های روزانه: پیرمرد مسافر

امروز دیرتر بیدار شدم. یعنی خیلی خوابم می‌اومد، واسه همین بیدار شدم پیام دادم که دیرتر میام و دوباره خوابیدم. بی‌آر‌تی ۹ صبح، بی‌آرتی خلوتیه. نشسته بودم توی افکار خودم بودم که یه پیرمرد اومد کنارم نشست. مشخص بود از شهرستان اومده و احتمالا می‌خواد برگرده. راه رو بلد نبود و از همه می‌پرسید چطور برم توپخونه؟

یه کت رنگ و رو رفته داشت و از سرما چفیه رو به شکل روسری پوشیده بود. یه ساک ورزشی کهنه هم دستش بود که معلوم بود رفیق سال‌های دورشه. از دور پیدا بود چیزی توی ساک نیست جز احتمالا یه شلوار راحتی و یه زیرپوش.

مسافرا داشتن به پیرمرد می‌گفتن پیاده شو با مترو برو سریعتر برسی. پیرمرد بیچاره که گوشاش هم سنگین بود، بعد از چند بار «هان؟ هان؟» گفتن فهمید چی می‌گن و به حالت ناله گفت با مترو بلد نیست بره.

طفلک به هر ایستگاه که می‌رسید رو به همه داد می‌زد اینجا پیاده شم برم توپخونه؟ همه می‌گفتن نه بشین خبرت می‌کنیم. منم که هرکی رو می‌بینم یاد بابام می‌افتم سریع با بابام مقایسه‌ش کردم و حس می‌کردم چقدر باباها طفلکی هستن.

بابام چند بار می‌خواست مترو سواری یاد بگیره. نشستم واسش خط به خط راهنمای سفر با مترو رو نوشتم اما آخرش هم بیخیالش شد گفت واسم اسنپ بگیر.

شاید به نظر خیلیا مترو راحت‌تر باشه که الان به نظر منم هست اما از نگاه یه بابای مسن که تمام زندگیش سوار مترو نشده مترو چیز ترسناکیه. حتی از نظر من هم تا ۵ سال پیش ترسناک بود.

اولایی که اومده بودم تهران هرکی می‌گفت با مترو برو، نمی‌رفتم. مترو شلوغ بود، سریع می‌رفت و تا چشم بهم بزنی و به خودت بجنبی رفته ایستگاه بعدی. تازه همه اینا به شرطیه که خط رو اشتباهی سوار نشی یا جیبت رو نزنن.

حتی من ۲۴ ساله هم اولین بار با استرس سوار مترو شدم و تمام راه چشم و گوش بودم که کجا بپرم پایین، چه توقعی از یه بابای پیر شهرستانی می‌شه داشت؟ بره مترو که زیر زمینه و یهو از یه جای دیگه شهر بیاد بالا؟ اونم توی تهران بی‌ در و پیکر؟ حداقل با اتوبوس و روی زمین آدم خیالش راحته. هرجا کم آورد می‌گه جهنم بابا پیاده می‌شم با تاکسی دربست می‌رم. اما مترو چی؟ اگه یهو کهریزک پیاده شی چی؟

خلاصه که باباها وقتی پیر می‌شن خیلی طفلکی می‌شن. تنهاشون نذارید. با خودم فکر می‌کنم یعنی بچه‌هاش کجا بودن که تک و تنها سرگردون دنبال راهی واسه رفتن به توپخونه می‌گشت؟