لطفا بهترین نباشید

پنجشنبه حلقه ازدواجم گم شد.

گذاشتمش توی کشو که وقتی تمیزکاری می‌کنم، گم نشه. بعد با خیال راحت خونه رو تمیز کردم و آشغال‌ها رو بردم بیرون. خیالم راحت بود توی کشو گذاشتمش و تمام آخر هفته نرفتم سراغش. شنبه اول صبح رفتم و دیدم نیست.

آب شد و رفت توی زمین.

تمام خونه رو زیر و رو کردم و پیدا نشد. بعد نشستم یه دل سیر گریه کردم چون از خودم عصبانی بودم.

می‌خواستم کار درست رو انجام بدم اما باز گند زده بودم. شاید حواسم نبوده و اشتباهی انداختمش توی آشغال‌ها.

آخرین تصویر ذهنم اینه که گذاشتمش توی کشو اما شاید اشتباه می‌کنم.

به هر حال از خودم عصبانی بودم که حلقه عزیزم گم شده. تو همون حال خودمو سرزنش می‌کردم و مدام به خودم می‌گفتم: «بس که بی‌عرضه‌ای. مامان راست می‌گه تهش هم نمی‌تونی یه کار درست انجام بدی. همش یه جای کارت می‌لنگه»

همسرم می‌گه: «عیبی نداره. یه حلقه بوده دیگه پیش میاد. از این به بعد بیشتر مواظب باش اما خودتو آزار نده»

اما من نمی‌تونم. توی زندگی من همه‌چیز از اولش سخت بوده.

اگه واسه املای کلاسی ‍۱۹ گرفتم هیشکی ۱۹ رو ندید، همه اون یه نمره از دست رفته رو دیدن و بهم گفتن چرا بهترین نبودی؟ کی ۲۰ شده بود؟

یا چرا توی مهمونی کمک نکردی رفتی با دخترخاله‌ت بازی کردی؟

یا چرا بچه اقدس خانم که یه سال از تو کوچیکتره جدول ضرب رو توی اون سن یاد گرفت اما تو توی این سن یاد گرفتی؟

من از همون موقع‌ها یاد گرفتم اگه بهترین نباشم، هیچی نیستم. شاید واسه همینه که با هر اتفاقی بهم می‌ریزم.

چرا حلقه‌م گم شد؟ چرا فلانی امروز لبخند نزد نکنه کاری کردم؟ چرا همسرم سکوت کرده نکنه ازم ناراحته؟

البته امسال بهترم مثلا.

پارسال انقد واسه همه چیز استرس می‌گرفتم و گریه می‌کردم که دیوونه شدم.

مثلا پارسال، یه آزمایش داشتم، همون روز هم باید می‌رفتم یه مصاحبه کاری. برای اون آزمایش نباید هیچ استرسی بهم وارد نمی‌شد اما من هیستریک شدم و از شدت استرس وسط آزمایشگاه گریه می‌کردم. به حدی که تا دو سه ساعت بعد از آزمایش هم یه کله گریه عصبی می‌کردم. در نتیجه آزمایشم افتضاح شد، مصاحبه هم نرفتم. بعد از اون به خودم قول دادم بهتر شم.

بهتر شدم اما هنوزم گاهی یهو سر یه چیزی از خودم ناامید می‌شم، بیزار می‌شم و خودمو می‌چسبونم گوشه دیوار شروع می‌کنم به کتک زدن خودم. بعد هی با خودم تکرار می‌کنم:‌«ازت متنفرم، چرا کار درست رو انجام ندادی؟»

خیلی دارم روی اعتماد به نفسم کار می‌کنم و امیدوار شم خیلی قوی شم. البته نمی‌دونم، شاید دارم بهتر می‌شم، شایدم از خوشبختی منه که مشکلاتم (گوش شیطون کر) زیاد نیستن.

گاهی فکر می‌کنم تا وقتی قوی نشدی، حق نداری بچه‌دار شی.

کسی چه می‌دونه؟ شاید مامان من هم از کمبود اعتماد به نفس رنج می‌برد و اون رو زیر پوست خشن سرزنش‌هاش قایم می‌کرد.

من نمی‌‌ذارم این چرخه تکرار شه. نمی‌ذارم بچه‌م به خاطر هرچیزی خودش رو کتک بزنه، گریه کنه و به خودش نفرت بورزه.

من یه بچه قوی و با اعتماد به نفس بزرگ می‌کنم و یادش می‌دم نیازی نیست بهترین باشه. کافیه خودش باشه.