۳۰ سالگی

بچه که بودم فکر می‌کردم ۳۰ سالگی خیلی دوره. از اون سن‌هایی که وقتی بهش فکر می‌کردم هیچ تصور خاصی ازش نداشتم. فقط می‌دونستم یه سنه.

فقط یادمه یه سریال پخش می‌شد به اسم شهر قشنگ. توی یکی از اپیزودها، فلامک جنیدی (اسم کاراکترش یادم نیست) ۳۰ ساله می‌شه و کلی گریه می‌کنه که به آرزوهایی که پیش‌بینی کرده بود، نرسیده. من همونجا به فکر افتادم که چرا آرزویی پیش‌بینی نکردم. یعنی ۳۰ سالگی چطوریه؟

بعدها که بزرگتر شدم تعریفم از سن عوض شد. به نظرم ۳۰ سالگی فقط یه عدد بود. مثل بقیه عددهای سنم که پشت سر هم به ردیف می‌گذشتن و هر کدوم یه چیزایی با خودش برای آدم میاوردن. اصن راستش از یه جایی به بعد سن واسم تعریفی نداشت. فقط می‌دونستم هستم و زندگی می‌کنم. بدون اینکه فکر کنم خب من چند سالمه؟ سال دیگه چند سالمه و غیره

الان که ۳۰ ساله شدم به نظرم سن خوبی به نظر میاد. آروم، دلچسب و شیرین

سنی که هم شور جوونی رو داری، هم پختگی میانسالی.

سنی که می‌دونی واسه هیچ کاری انقد دیر نیست که اعصابت خرد بشه.

به نظرم ۳۰ سالگی، سن «همه چیز به اندازه و به وقته»

البته شاید این دیدگاه رو مدیون درس‌هایی هستم که توی ۲۹ سالگی از زندگی گرفتم.

من توی ۲۹ سالگی یاد گرفتم روی ترس‌هام پا بذارم و از نو شروع کنم.

و از همه مهم‌تر یاد گرفتم هیچ دوستی بهتر از خانواده آدم نیست.

همین!

خوشحالم ۳۰ ساله شدم و امیدوارم امسال واسم پر از تجربه‌های خوب و خاطرات قشنگ باشه