تو خواستی، من آمدم - قسمت اول

- دوست داری همه چیز به همین آرامی پیش برود؟

نگاهش می­کنم. پاسخی ندارم. بند کیفم را روی دوشم جابجا می­کنم. سرم را می­اندازم پایین و بدون هیچ حرفی، زیر لب آهسته می­گویم:

- خداحافظ

و در تاریکی کوچه تنگ و تاریکمان، به سمت خانه­مان می­روم. می­دانم تا وقتی کلید را در قفل در نچرخانده­ام و داخل خانه نرفته­ام سرجایش ایستاده، در حالی که با یک دستش چترش را نگه داشته و دست دیگرش را در جیب پالتویش گذاشته است. می­دانم که مثل همیشه منتظر است وقتی در خانه را باز می­کنم و می­خواهم بروم داخل، برگردم و با یک لبخند ساختگی، دستی برایش تکان دهم اما این بار حوصله­اش را ندارم. در را که باز می­کنم بی آن که به پشت سرم نگاه کنم وارد خانه می­شوم. یقین دارم می­رنجد اما دیگر تظاهر به دوست داشتنش کافیست. حالا وقت آن رسیده که خودم باشم. خودم با همه کج­خلقی­های غیرقابل تحملم. با همه چیزهایی که باعث می­شود هیچ کس به اندازه­ای که باید دوستم نداشته باشد. نامش لجبازی نیست. فقط حسی است که دارم و تصور می­کنم مدت هاست پنهانش کرده­ام تا کسی پیدا شود که به قدر کفایت دوستم داشته باشد آن وقت آزادش کنم و ببینم آیا باز هم دوستم خواهد داشت، به همین اندازه؟ بیشتر یا کمتر؟ حتی تصمیم گرفته بودم هر وقت چنین کسی پیدا شد سعی کنم هیچ وقت آن قدر دوستش نداشته باشم که اگر روزی نتوانست منِ واقعی­ام را تحمل کند و قصد رفتن کرد همه زندگیم را ببازم. اما مساله این بود که درباره «او» من حتی سعی هم نکرده بودم که کمتر دوستش داشته باشم، واقعیت این بود که من اصلا او را دوست نداشتم.

خودش اتفاق افتاد. یک روز، بی هوا. و اصولا ماهیت عشق همین طوری است. خودش اتفاق می­افتد، یک نفر، شاید بی آن که بخواهد شما را می­بیند، از شما خوشش می آید، با دلیل یا بی دلیل، اصلا برایش فرقی نمی­کند. فقط با خودش احساس می­کند که حالش تغییر کرده، زندگیش، رنگ دیگری به خود گرفته، بیشتر اوقات به شما فکر می­کند، درباره شما بارها و بارها با خودش حرف می­زند، حتی در خیالاتش، با شما نیز حرف می­زند، حرف دلش را به شما می­گوید، پس می­گیرد، می­گوید، پس می­گیرد، دست آخر آن قدر می­گوید و پس می­گیرد و از این که شما ممکن است چه عکس­العملی داشته باشید دچار تلاطم­های فکری مختلف می­شود که قید غرورش را می­زند و یک روز جلو می­آید و بی­مقدمه راست می­رود سر اصل مطلب و به شما می­گوید که دوستتان دارد و منتظر است اگر پاسختان منفی باشد آسمان و زمین را به هم بدوزد و شما را مجاب به دوست داشتنش کند یا این که اگر خیلی مغرور و خویشتن­دار باشد سعی می­کند ترتیب دیدارهای پشت سرهم را بدهد و هی طفره برود و وقتی خوب کلافه­تان کرد یکهو ناغافل، ابراز علاقه کند و به شما بگوید که چقدر دوستتان داشته است و با همان ترفند هم پاسخ مثبت را از شما بگیرد.

به قول خودش، تو خواستی، من آمدم. ولی من خوب یادم هست درست زمانی که دیگر نمی­خواستم او آمد. یعنی زمانی که کاملا از وجود کسی که بتواند مرا با همه وجودش دوست داشته باشد ناامید شده بودم و تصمیم گرفته بودم دیگر به این موضوع فکر نکنم اتفاق افتاد. یک بعدازظهر ابری و دلگیر پاییزی، درست وقتی که خسته و مانده داشتم از سرکار بر می گشتم و آن قدر خسته بودم که اصلا حواسم به دور و برم نبود ناگهان احساس کردم چیزی به شدت به من برخورد کرد و بعد نقش بر زمین شد و خودم نیز تعادلم را از دست دادم و با کوفتگی شدیدی که در پهلویم احساس می کردم زمین خوردم و اشکم درآمد.


همانطور که دستم را روی پهلویم گذاشته بودم و در دلم خدا را شکر می­کردم که سرم آسیب ندیده مرد جوان خودش را از دوچرخه­اش جدا کرد و در حالی که آرنجش را ماساژ می­داد و صورتش از درد در هم کشیده شده بود با عجله به سمت من آمد:

- طوریتان که نشده؟ خواهش می­کنم بگذارید کمکتان کنم.

با حرکت دست مانع شدم. او به سمت کیفم رفت. آن را برداشت و به من داد.

- عذرخواهی می­کنم. تقصیر من بود.

کیفم را از او گرفتم. بی آن که حرفی بزنم به سختی از جا بلند شدم. لباسم را تکاندم و گفتم:

- نه. من باید حواسم را جمع می­کردم.

این خیابان همیشه در این ساعت از روز خلوت بود و من همیشه از همین مسیر به خانه بر می­گشتم با این که کمی راهم دور می­شد اما می­توانستم بهتر فکر کنم و بیشتر با خودم باشم.

او هنوز همانجا ایستاده بود.

- مطمئنید طوریتان نشده؟ می­خواهید برویم بیمارستان؟

لبخند تلخی زدم و گفتم:

- نه، چیزی نشده. ممنونم. ببخشید روزتان بخیر.

و راهم را کشیدم و رفتم. همیشه همین قدر تعارفی بودم. از شدت کوفتگی که در پهلویم احساس می­کردم داشتم به خودم می­پیچیدم اما فقط برای این که زودتر او را از سر باز کنم و به خلوت خودم پناه ببرم آن پاسخ را دادم و حتی منتظر نماندم چیز دیگری بگوید. وقتی به خانه رسیدم کیفم را گوشه­ای انداختم و خودم را رها کردم روی تختم. همه شب از درد به خود پیچیدم و خوابم نبرد. صبح روز بعد با همان حال سرکار رفتم. به نظرم یک کوفتگی ساده بود نه چیزی بیشتر و شاید چند روز دیگر اثری از آن نمی بود. بعد از ظهر آن روز اما وقتی دوباره از همان مسیر بر ­شتم او را دیدم. درست همانجایی که روز گذشته آن اتفاق افتاد. نمی دانستم آدم این جور وقت­ها باید چه کار کند. چرا آمده بود؟ که حال مرا بپرسد؟ به رسم ادب؟ شاید. با خودم فکر کردم یک چیز عادیست دیگر. و در دلم حتی تحسینش کردم. چه آدم شرافتمندی.