دلتنگی (قسمت اول)

دلتون تنگ میشه معمولا؟

برای آدمایی که دوستشون دارید و مدتی ندیدینشون.

منم این طوری بودم و خیلی هم شدید دلم تنگ میشد اصلا یه وضع افتضاحی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین.

اولین دلتنگی من تا جایی که یادم میاد برمیگرده به زمانی که عمه م با شوهرش و دختر عمه هام از ایران رفتن، به قصد پناهندگی؛ سال های جنگ بود. نمیدونم چند سالم بود، شاید سه یا چهار ساله بودم. تصویر عجیبی از رفتنشون تو ذهنم مونده؛ حس میکردم از خداحافظی باهاشون جا موندم، درست خداحافظی نکردم، یه دلِ سیر عمه و دختر عمه هامو بغل نکردم و از حرف های بزرگترها اون طور که فهمیده بودم دیگه به ایران نمیان و اصلا برای دیدن هم اجازه ندارن بیان. با کسی راجع به این موضوع حرف نمیزدم یعنی نمیپرسیدم که مطمئن بشم برداشتم درسته یا نه و اگر گریه هم میکردم علتش رو به کسی نمیگفتم یا اصلا کسی متوجه نمیشد گریه میکنم، مگه یه دختر بچه ی شش_هفت ساله چه موضوع مهم و لاینحلی داره که براش گریه کنه؟

اما وقتی مادرم از دنیا رفت احساسم یه چیز سخت بود نمیتونم بگم دلم تنگ بود، بیشتر بهت زده بودم _ فکر میکردم منم باهاش دفن میکنن، اصلا منتظر بودم این اتفاق بیفته، نمیدونم چرا از کسی چیزی نپرسیدم حتما هنوز میلی به زندگی داشتم و میترسیدم واقعا منم دفن کنن، اما این فکر از کجا میومد نمیدونم_ هر چند بعد از دو سال بیماری از دنیا رفت اما انگار یه ضربه ای بهم خورده بود که هنگ بودم و گیج.

اما کم کم احساس دلتنگی برای خاله ها و مادربزرگ و پدربزرگم به سراغم اومد تا مادرم زنده بود دو سال یک بار می دیدمشون. اونا کرمان زندگی میکردن و من و برادرم و مادرم دو سال یک بار میرفتیم کرمان؛ اما بعد از فوت مادرم انگار بهترین موقعیت بود که پدرم از فامیل مادرم دوری کنه.

خیلی بده دلت تنگ بشه و هیچ امیدی هم برای رفع دلتنگی نداشته باشی و همین طور هیچ توانی. بدیش این بود که یه احساس ناتوانی خاصی در همه ی زمینه ها بهم دست داد.

و شروع کردم به دور شدن از مینو.

و قطعا متعاقب اون دور شدن از مسببین ایجاد این دلتنگی و ناتوانی.

تا زمانی که مادرم زنده بود ایراد عدم برقراری ارتباط با پدرم اذیتم نمیکرد، مهم نبود. نیازهام رو به مادرم میگفتم و اونم به پدرم؛ نیازهای روحی و عاطفی هم که مهم نبودن. اما بعد از رفتن مادرم زندگی روز به روز برای من سخت تر شد...

ادامه دارد...