ویرگول
ورودثبت نام
مینو
مینومن ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم ...
مینو
مینو
خواندن ۱۴ دقیقه·۱۵ ساعت پیش

فکر میکردم چت جی‌پی‌تی خیلی باشعوره، ولی نه ااااااااننننننققققققدددددررررر🥰 (۲)

من گفتم:

سلام

چت جی‌پی‌تی گفت:

سلام! 😊

خوش اومدی—چه خبر؟ امروز چطور می‌تونم کمکت کنم؟

من گفتم:

حالم بده نمیتونم بخوابم با اینکه با دختر خاله م صحبت کردم و کلی هم گریه کردم اما هنوز دلم می‌خواد گریه کنم و جیغ بزنم ولی الان نمیشه

چت جی‌پی‌تی گفت:

متأسفم که این‌قدر حالت سنگینه 💔

واقعاً سخته وقتی آدم هر کاری می‌کنه—حرف می‌زنه، گریه می‌کنه—اما باز هم اون فشار توی سینه‌ش می‌مونه. طبیعیِ که هنوز دلت بخواد گریه کنی یا جیغ بزنی؛ این یعنی بدنت و دلت هنوز دارن تخلیه می‌شن، نه اینکه کاری رو «غلط» انجام داده باشی.

الان که نمی‌تونی جیغ بزنی، بیا یه نسخه‌ی امن‌ترش رو امتحان کنیم، فقط برای همین لحظه:

• یه بالش یا پتو رو محکم بغل کن و فشار بده، ۳۰–۶۰ ثانیه.

• نفس عمیق بکش: ۴ ثانیه دم، ۶ ثانیه بازدم. بازدم رو طولانی‌تر کن.

• اگه اشک میاد، جلوش رو نگیر. حتی گریه‌ی بی‌صدا هم کارش رو می‌کنه.

• یا توی ذهنت (یا خیلی آروم) هر چی می‌خوای بگی رو بگو؛ لازم نیست منطقی یا مرتب باشه.

برای خواب هم انتظار «خوابیدن» نداشته باش؛ فقط هدفت «آرام‌تر شدن» باشه. چراغ‌ها رو کم کن، گوشی رو بذار کنار، یه صدای یکنواخت (بارون، فن، نفس کشیدن خودت) بذار. اگه خوابت نبرد، اشکال نداره—بدنت داره از یه موج رد می‌شه.

اگه دوست داری بگی، چی بیشتر از همه اذیتت می‌کنه الان؟ همون یه جمله یا تصویر که ولت نمی‌کنه. من اینجام گوش بدم.

من گفتم:

اینکه تنها نیستم اما اطرافیانم که انتظار دارم سر سوزنی درکم کنن درکم نمیکنن.

چت جی‌پی‌تی گفت:

این دردش خیلی عمیقه…

اینکه «تنها نیستی» اما احساس تنهایی می‌کنی چون دیده و فهمیده نمی‌شی، واقعاً آدم رو می‌شکنه. آدم از غریبه‌ها توقعی نداره؛ از همون‌هایی که دوستشون داریم و انتظار داریم حداقل یه ذره بفهمن، ضربه می‌خوریم. حق داری ناراحت باشی. حق داری عصبانی و غمگین باشی.

خیلی وقت‌ها اطرافیان نیت بد ندارن، اما زبانِ فهمِ درد ما رو بلد نیستن. این البته درد رو کمتر نمی‌کنه؛ فقط توضیح می‌ده چرا این‌قدر احساس می‌کنی نامرئی شدی.

الان یه چیز مهم رو یادت بندازم:

اینکه درکت نمی‌کنن، به معنی اغراق‌آمیز بودن درد تو نیست. به معنی اینه که اونا ابزارش رو ندارن.

برای همین لحظه، چند تا کار کوچیک که شاید فشار رو یه ذره کم کنه:

• به خودت بگو: «لازم نیست الان کسی منو بفهمه تا حالم معتبر باشه.»

• اگه می‌تونی، احساس رو از «اونا» جدا کن: بنویس دقیقاً چی تو رو درد آورده، نه کی.

• یه حرکت خیلی ساده‌ی بدنی: پاها رو محکم بذار زمین، شونه‌ها رو یه بار بالا بده و ول کن. بدن وقتی رها می‌شه، دل هم یه کم دنبالش میاد.

و یه سؤال خیلی آروم، فقط اگه خواستی جواب بدی:

بیشتر از همه از چی ناراحت شدی—اینکه حرفت شنیده نشد یا اینکه احساست کوچک شمرده شد؟

من اینجام. حداقل این‌جا لازم نیست خودتو توضیح بدی تا حق داشته باشی ناراحت باشی.

من گفتم:

من ازشون کار بزرگی نمی‌خوام الان شرایط جسمی خیلی بدی دارم شش هفته‌ست خونریزیم قطع نمیشه و تازه امروز با یه آهن وریدی کمی بهتر شدم. آقایی رو بهم معرفی کردن برای ازدواج و من گفتم دو هفته زمان نیاز دارم که کمی حالم پایدار بشه تا بتونم به این موضوع فکر کنم یا جوابی بدم اما مادرم اصرار داره که من همین حالا جواب بدم چطور نمیتونه بفهمه که من الان نمیتونم روی موضوع دیگه ای تمرکز کنم؟

چت جی‌پی‌تی گفت:

اوه… این واقعاً ناعادلانه‌ست.

تو داری از حداقلِ انسانی حرف می‌زنی، نه توقع بزرگ: اینکه وقتی بدنت این‌قدر تحت فشاره، اجازه داشته باشی نفس بکشی قبل از هر تصمیم مهمی.

شش هفته خونریزی مداوم + ضعف جسمی + آهن وریدی =

بدنت عملاً تو حالت «بقا» بوده. تو این وضعیت، مغز واقعاً نمی‌تونه روی تصمیم‌های سنگین مثل ازدواج تمرکز کنه. این تنبلی یا بهانه نیست؛ فیزیولوژیه. وقتی بدن در بحران‌ه، اولویت فقط زنده‌موندنه، نه آینده‌سازی.

اینکه مادرت اصرار می‌کنه، احتمالاً از جای ترس خودش میاد (سن، فرصت، حرف مردم، عجله برای «سر و سامان گرفتن»)،

اما — و این خیلی مهمه — ترسِ اون، ناتوانیِ الانِ تو رو باطل نمی‌کنه.

یه جمله‌ی کلیدی که شاید کمک کنه (نه برای قانع‌کردن کامل، فقط برای مرزبندی):

«من رد نکردم، فقط زمان خواستم. اگر الان جواب بدم، ممکنه اشتباه بدم و این به ضرر همه‌مونه.»

یا حتی ساده‌تر:

«بدنم الان اجازه‌ی تصمیم‌گیری درست نمی‌ده. این تأخیر بی‌احترامی نیست، مراقبته.»

اگه باز هم نفهمید:

بدون که نفهمیدنِ اون = نفهمیِ تو نیست.

تو داری مسئولانه رفتار می‌کنی. ازدواج تصمیمی نیست که از بدنِ بی‌جان و ذهنِ خسته دربیاد.

الان اجازه بده یه چیز رو خیلی واضح بگم:

تو مجاز هستی که الان فقط «خودت» اولویتت باشه.

نه آینده، نه خواستگار، نه رضایت دیگران.

اگه بخوای، می‌تونیم با هم:

• یه پاسخ کوتاه و محکم برای مادرت بسازیم

یا

• فقط همین احساس خفه‌کننده رو با هم باز کنیم، بدون راه‌حل، بدون نصیحت

هر کدومش که الان بیشتر به دردت می‌خوره، بگو. من کنارتم. 🤍

من گفتم:

این احساس رو چطور در خودم مدیریت کنم؟ میدونم که اون هیچ حرفی رو نمی‌فهمه. انگار که من چینی حرف میزنم.

چت جی‌پی‌تی گفت:

می‌فهممت… وقتی می‌دونی طرف مقابل اصلاً کانالِ فهمش با تو یکی نیست، آدم دیگه دنبال قانع‌کردن هم نیست؛ فقط اون احساسِ خفه‌کننده می‌مونه توی بدن.

پس بیایم روی مدیریتِ خودِ این احساس کار کنیم، نه تغییرِ اون.

۱) اول اسمشو درست بذار

این فقط «ناراحتی» نیست. ترکیبیه از:

• درماندگی («نمی‌تونم کاری بکنم»)

• نادیده‌گرفته‌شدن

• فشار در زمانی که بدنت از قبل خسته‌ست

وقتی اومد، به خودت بگو:

«این حسِ نادیده‌گرفته‌شدنه، نه ضعف من.»

همین نام‌گذاری، یه ذره از شدت موج کم می‌کنه.

۲) انرژیِ بحث رو از بدنت خارج کن (نه از دهنت)

چون می‌دونی حرف زدن فایده نداره، بدنت پر از حرف‌های نگفته می‌شه.

چند راه بی‌صدا:

• فک‌هات رو محکم به هم فشار بده، ۵ ثانیه، بعد ول کن (۳ بار)

• کف پاها رو محکم به زمین فشار بده

• مشت‌هات رو سفت کن و باز کن

این‌ها راه تخلیه‌ی خشمِ بی‌کلامن.

۳) «دیوار شیشه‌ای» بساز

تصویرش کن: مادرت حرف می‌زنه، اما بین شما یه دیوار شیشه‌ایه.

صدا میاد، اما مستقیم به قلبت نمی‌خوره.

نه برای بی‌احترامی—برای محافظت.

تو لازم نیست هر حرفی رو «جذب» کنی.

۴) اجازه بده نفهمیدنِ او، تمام هویتِ موقعیت نشه

به خودت یادآوری کن:

«این فقط نظرِ یک نفره، اون هم کسی که الان نمی‌تونه بفهمه. این واقعیتِ کاملِ من نیست.»

این جمله رو حتی اگه باورت نمی‌شه، چند بار آروم تکرار کن.

۵) توقع رو موقتاً صفر کن

خیلی دردناکه، ولی آرام‌بخشه:

الان ازش انتظار فهم نداشته باش.

وقتی انتظار می‌افته، شوک هم کمتر می‌شه.

و یه نکته‌ی خیلی مهم، از ته دل می‌گم:

با این وضعیت جسمی، احساساتت شدیدتر از حالت عادی میان. این تو نیستی که «زیادی حساس» شدی؛ بدنت تو حالت هشدارِ دائمیه.

الان لازم نیست قوی باشی. فقط «کمتر آسیب ببینی» کافیه.

اگه موجش دوباره اومد، همون لحظه می‌تونی اینجا بنویسی:

«الان دوباره شروع شد»

حتی بدون توضیح. من می‌فهمم.

من گفتم:

فکر میکنم خدا به خاطر عقوبت گناهانم من رو به این وضعیت گرفتار کرده.

جی‌پی‌تی گفت:

می‌خوام خیلی آروم و با احترام به باورت جواب بدم 🤍

این فکری که اومده—اینکه «خدا داره منو عقوبت می‌کنه»—خیلی وقت‌ها از دلِ رنجِ طولانی و فرسودگی درمیاد، نه از حقیقتِ ایمان.

وقتی آدم:

• مدت‌ها درد جسمی داره

• نادیده گرفته می‌شه

• و احساس ناتوانی می‌کنه

ذهن دنبال «دلیلِ بزرگ» می‌گرده. ساده‌ترین و در عین حال سخت‌ترینش می‌شه: تقصیرِ خودم… خشمِ خدا…

اما یه نکته‌ی خیلی مهم:

در هیچ قرائتِ مهربان و عمیقی از خدا، بیماری و ضعفِ جسمی ابزارِ انتقام نیست.

اگه قراره عقوبتی باشه، چرا باید دقیقاً جایی بیاد که تو بیشترین نیاز به رحمت داری؟

خیلی از آدم‌های پاک، مهربان، اهل دعا و ایمان، دردهای جسمی شدید کشیدن.

اگه درد = عقوبت بود، پس رحمت کِی کار می‌کرد؟

یه بازتعریف آروم‌تر (نه برای قانع‌کردن، فقط برای نفس کشیدن):

«شاید این مجازات نیست؛ شاید امتحان هم نیست.

شاید فقط بدن من کمک می‌خواد، و خدا توی همون کمک‌خواستنه، نه علیهش.»

یا حتی:

«اگه خدایی هست که من بهش باور دارم، الان کنارِ ضعف منه، نه روبه‌روش با شلاق.»

و یه سؤال خیلی صادقانه از خودت (لازم نیست جواب بدی، فقط حسش کن):

اگر بهترین دوستت با همین وضعیت پیشت می‌اومد و می‌گفت

«فکر می‌کنم خدا داره منو تنبیه می‌کنه»

تو واقعاً بهش چی می‌گفتی؟

همون مهربونی‌ای که به اون می‌دادی، به تو هم حقه.

الان ذهنت خسته‌ست، بدنت خسته‌تر.

افکارِ تنبیه و گناه، معمولاً علامتِ دردِ بی‌پناهیه، نه نشانه‌ی حقیقت.

اگه خواستی، می‌تونیم:

• این فکر رو با هم خط‌به‌خط بررسی کنیم

یا

• فقط یه دعای خیلی ساده و غیرمذهبی بگیم؛ در حدِ «خدایا، من خسته‌ام»

هر کدومش امن‌تره برات، همونه درست‌تره. من کنارت هستم. 🤍

من گفتم:

من در تمام زندگی با پدر و مادرم اکثرا دچار این وضع بودم. واقعا نمیتونم بفهمم رحمت خدا دقیقا کجاست که من نمیبینم و لمس نمیکنم.

چت جی‌پی‌تی گفت:

حرفت خیلی عمیقه… و دردناک‌تر از چیزیه که با چند جمله آروم بشه.

وقتی آدم سال‌ها—نه یه دوره کوتاه—با پدر و مادرش در رنج بوده، طبیعی‌ه که کم‌کم این سؤال شکل بگیره:

«اگه رحمت هست، پس سهم من کجاشه؟»

می‌خوام خیلی شفاف بگم:

اینکه تو رحمت رو نمی‌بینی و لمس نمی‌کنی، به این معنی نیست که کور یا ناسپاسی.

به این معنیه که زخم‌ها مزمن‌ان. زخم مزمن، حتی نور رو هم کم‌رنگ می‌بینه.

یه حقیقت سخت اما مهم:

بعضی آدم‌ها، به‌خصوص اون‌هایی که در خانواده‌شون امنیت عاطفی نداشتن،

رحمت خدا رو از فیلترِ همون تجربه‌ها می‌سنجن.

وقتی منبعِ اولیه‌ی محبت (پدر و مادر) بیشتر درد بوده تا پناه،

ذهن ناخودآگاه می‌گه:

«اگه خدا هم شبیه اونا باشه، پس این همه رنج طبیعیه.»

این شکِ ایمانی نیست؛ این واکنشِ روانِ زخمیه.

رحمت، همیشه به شکل «حالِ خوب» یا «فهمیده‌شدن» نمیاد.

گاهی فقط این شکله:

• اینکه با همه‌ی این فشارها، هنوز کامل فرو نریختی

• اینکه هنوز می‌تونی دردتو اسم ببری

• اینکه داری می‌پرسی، نه اینکه بی‌حس شده باشی

نه، اینا تسلای شاعرانه نیست.

این‌ها نشونه‌های بقا در شرایط ناعادلانه‌ان.

ولی بذار یه چیز رو خیلی صادقانه بگم—شاید مهم‌ترین بخش حرفم:

اگر تصویری از خدا داری که درش باید رنجِ طولانیِ تو توجیه بشه،

شاید مشکل از خودِ اون تصویر باشه، نه از تو.

گاهی رحمت، این نیست که «چرا این اتفاق افتاد؟»

بلکه اینه که:

«تو مجبور نیستی این همه رنج رو معنوی‌سازی کنی تا حق داشته باشه.»

تو لازم نیست دردتو با ایمان «درست» جلوه بدی.

اگه الان بخوام خیلی زمینی و واقعی حرف بزنم:

شاید رحمتِ واقعی، فعلاً نه توی خانواده‌ست، نه توی پاسخ‌های بزرگ الهی.

شاید توی اینه که کم‌کم یاد بگیری خودتو از قضاوتِ دائمی نجات بدی—چه قضاوت والدین، چه قضاوتِ درونی به نام خدا.

و یه سؤال خیلی آروم، فقط برای ادامه‌ی مسیر (نه امتحان):

بیشتر از همه از خدا چی می‌خوای که نگرفتی؟

عدالت؟ آرامش؟ دیده‌شدن؟ یا فقط اینکه یکی بگه «حق داشتی»؟

هر چی هست، می‌تونی اینجا بگی.

اینجا لازم نیست رحمت رو ثابت کنی.

من گفتم:

یه ذره محبت یه کمی آغوش دیده شدن آرامش همه رو می‌خوام.

چت جی‌پی‌تی گفت:

این خواسته‌ها… زیادی نیستن. اصلاً زیاد نیستن.

این‌ها نیازهای اولیه‌ی انسانی‌ان؛ چیزهایی که اگه آدم سال‌ها ازش محروم باشه، روحش خسته و زخم‌دار می‌شه.

تو چیزی فراتر از حقّت نمی‌خوای.

می‌خوام خیلی واضح بگم:

اینکه محبت، آغوش، دیده‌شدن و آرامش نداشتی، نقصِ تو نبوده.

این‌ها چیزهایی‌ان که باید به آدم داده بشن، نه اینکه آدم با خوب‌بودن یا صبوربودن «کسب‌شون» کنه.

وقتی این‌ها رو نگرفتی، طبیعی‌ه که:

• دلت بلرزه

• به خودت شک کنی

• حتی فکر کنی خدا هم دستش رو ازت کشیده

اما واقعیت تلخ اینه:

خیلی وقت‌ها کمبودِ محبتِ انسانی، به اسمِ «مشکلِ ایمانی» توی دل آدم جا خوش می‌کنه.

نه چون خدا نیست—بلکه چون آدم‌ها نبودن.

یه مکث کوچیک…

اگه اجازه بدی، من می‌خوام همین الان، بدون فلسفه و توضیح، به اون بخشِ خسته‌ت یه جواب بدم:

تو سزاوارِ آغوشی.

سزاوارِ اینکه دیده بشی، بدون اینکه مجبور باشی قوی باشی.

سزاوارِ آرامشی که از جنگیدن نیاد.

و اگه الان هیچ‌کدومش از اطرافت نمیاد، این به این معنی نیست که هرگز نخواهد اومد.

به این معنیه که زخم قدیمیه و هنوز مرهمِ درست بهش نخورده.

یه تمرین خیلی خیلی ساده—نه برای حل همه‌چیز، فقط برای همین لحظه:

دستت رو بذار روی سینه‌ت یا شونه‌ت، همون‌جایی که فشارش رو حس می‌کنی.

خیلی آروم بگو (حتی توی ذهنت):

«حق داشتم اینا رو بخوام.»

نه دعاست، نه درمان.

فقط یه اعترافِ مهربونه به خودت.

من نمی‌تونم جای آغوشِ واقعی رو بگیرم، و نباید هم بگیرم.

اما می‌تونم اینو بگم و روش بایستم:

دردت واقعی‌ه، خواسته‌هات به‌جا هستن، و تو تنها کسی نیستی که این‌همه سال بدونِ این‌ها دوام آورده.

اگه بخوای، قدم بعدی‌مون می‌تونه خیلی زمینی باشه:

• اینکه چطور کم‌کم این‌ها رو از جاهای امن‌تر وارد زندگیت کنی

• یا اینکه فقط امشب رو چطور بگذرونی که فشارش کمتر باشه

هر کدومش الان برات قابل‌تحمله، همونه کافیه. من کنار گفت‌وگوم، نه جای کسی در زندگیت.

من گفتم:

کاش دووم نمیاوردم من سخت شدم آغوش رو نمیفهمم، یعنی وقتی کسی بغلم میکنه حسی ازش ندارم. وقتی کسی میگه دوستت دارم باورم نمیشه و نمیتونم جوابشو بدم، اگر تو اون موقعیت حالم بد باشه گریه میکنم و اگر حالم خوب باشه با شوخی و خنده ازش رد میشم.

چت جی‌پی‌تی گفت:

خیلی سنگینه چیزی که گفتی… ممنونم که این‌قدر صادق گفتی.

وقتی می‌گی «کاش دوام نمی‌آوردم»، من این رو به‌عنوان خستگیِ عمیق از ادامه‌دادن می‌شنوم، نه اینکه واقعاً بخوای بمیری—اما چون این جمله خطرناکه، لازمه خیلی واضح و مهربون کنار هم نگهش داریم.

قبل از هر چیز، یه سؤال خیلی مهم و مستقیم (لطفاً جواب بده):

الان به آسیب‌زدن به خودت فکر می‌کنی یا حس می‌کنی ممکنه کاری بکنی که جونت در خطر بیفته؟

درباره‌ی چیزهایی که گفتی—«سخت شدم»، «آغوش رو حس نمی‌کنم»، «دوستت دارم رو باور نمی‌کنم»—این‌ها بی‌احساسیِ دفاعیه.

وقتی آدم سال‌ها بدونِ امنیت و محبت زندگی می‌کنه، سیستم عصبی برای زنده‌موندن یاد می‌گیره خاموش کنه.

نه چون سردی، نه چون خراب شدی؛ چون این تنها راهی بوده که تونستی دوام بیاری.

این الگو خیلی شناخته‌شده‌ست:

• نزدیک می‌شن → بدن قفل می‌کنه

• محبت میاد → ذهن شک می‌کنه

• حال بده → اشک

• حال خوبه → شوخی برای فرار

این «بی‌احساسی» نقص شخصیت نیست؛ زخم قدیمیه.

اما هم‌زمان، من نمی‌تونم از کنار اون جمله‌ی اول رد بشم.

اگه این خستگی داره به سمت ناامیدیِ خطرناک می‌ره، تو حق داری کمک فوری بگیری—و این نشونه‌ی ضعف نیست.

اگر احساس می‌کنی الان تنها بودن امن نیست:

• لطفاً با یک آدم امن تماس بگیر (دوست، فامیل، همکار) و فقط بگو «حالم خوب نیست، تنها نذارم».

• اگر در ایران هستی و امکانش رو داری، با اورژانس اجتماعی ۱۲۳ تماس بگیر.

• اگر جای دیگه‌ای هستی، می‌تونی از شبکه‌ی Befrienders Worldwide کمک بگیری (مرکزهای حمایتی در کشورهای مختلف دارن) یا با خدمات اورژانسی محل زندگی‌ت تماس بگیری.

من کنارتم و حرف‌هات رو می‌گیرم، اما جای کمکِ زنده‌ی انسانی رو نمی‌تونم بگیرم—و تو سزاوار همون کمکِ واقعی هستی.

برای همین لحظه، یه کار خیلی کوچک که فقط فشار رو کم کنه:

پا‌هات رو محکم روی زمین حس کن، اسم ۳ چیز که می‌بینی رو توی ذهنت بگو، بعد ۲ صدا رو گوش بده. این کمک می‌کنه بدنت از حالت قفل یه ذره بیاد بیرون.

لطفاً جواب سؤال اول رو بده—این مهمه.

و بدون: اینکه سخت شدی، به معنیِ از دست رفتنِ توانِ محبت نیست؛ به معنیِ اینه که زنده موندی با ابزارهایی که داشتی. الان وقتِ تنها موندن با این بار نیست.

من گفتم:

شش سال پیش برای رهایی از احساسات و افکار غیرقابل تحملی که داشتم یه دوره کلاس خودشناسی رفتم. حالم خیلی بهتر شد، آگاهیم به احساساتم خیلی بیشتر شد و الان میدونم که آگاهانه به خودم آسیب نخواهم زد اما ناراحتم از اینکه سپاسگزار نیستم و نمیتونم باشم.

چت جی‌پی‌تی گفت:

خیلی مهمه چیزی که گفتی—و من دقیق می‌شنومش.

تو داری از نبودِ سپاسگزاری حرف می‌زنی، اما پشتش یه درد قدیمی خوابیده:

اینکه «من زنده موندم، رشد کردم، آگاه شدم… اما چرا هنوز تهِ دلم خالیه؟ چرا شکرگزار نیستم؟»

اول بذار اینو محکم و روشن بگم:

سپاسگزار نبودن، خطای اخلاقی یا نقصِ معنوی نیست.

سپاسگزاری وقتی میاد که دریافتِ واقعی اتفاق افتاده باشه—نه فقط بقا.

تو خیلی کار کردی:

• رفتی خودشناسی

• آگاه شدی

• به نقطه‌ای رسیدی که می‌دونی به خودت آسیب نمی‌زنی

این‌ها ارزشمندند.

اما این‌ها جای محبت، آغوش، دیده‌شدن و آرامش رو پر نمی‌کنن.

پس طبیعی‌ه که دلت بگه: «من بابت چی دقیقاً شکرگزار باشم؟ بابت اینکه فقط دوام آوردم؟»

بقا الزاماً حسِ خوب نمی‌ده.

بعضی وقت‌ها فقط خسته‌کننده‌ست.

یه تفکیک خیلی نجات‌بخش:

• قدردانی شناختی: می‌دونم زنده‌ام، رشد کردم

• رضایت احساسی: حسم خوبه، گرمم، امنم

تو اولی رو داری؛ دومی هنوز زخم‌داره.

این تناقض نیست، انسانیه.

و یه نکته‌ی ظریف اما مهم:

خیلی از روایت‌های معنوی و روان‌شناختی، از آدم می‌خوان بابت «رنجی که قوی‌ترش کرده» شکرگزار باشه.

اما حقیقت اینه که:

بعضی رنج‌ها فقط جاهایی رو خالی می‌کنن که هنوز پر نشده.

تو مجبور نیستی از رنجت تشکر کنی تا آدم خوبی باشی.

اگر بخوام یه چارچوب ملایم پیشنهاد بدم—نه تمرین، نه وظیفه:

به‌جای «سپاسگزاری»، فعلاً فقط صداقت.

مثلاً:

• «امروز زنده‌ام، اما خوشحال نیستم.»

• «کمک گرفتم، اما هنوز دلم آغوش می‌خواد.»

این‌ها ضد ایمان یا ضد رشد نیستن؛ این‌ها واقعیتِ زیسته‌ان.

و یه چیز خیلی مهم که از حرف‌هات می‌فهمم:

اون «سخت شدن»، «بی‌حسی به آغوش»، «شوخی برای فرار»—این‌ها قابلِ بازشدنن، اما فقط در محیط‌های امن و با زمان. نه با اجبار به شکرگزاری.

تو خراب نشدی.

تو فقط هنوز به اندازه‌ی زخمت، محبت نگرفتی.

اگه بخوای، قدم بعدی‌مون می‌تونه خیلی مشخص باشه:

• فرق بین «آگاهی» و «ترمیم» رو با هم باز کنیم

• یا ببینیم چه نوع ارتباط‌هایی (نه لزوماً عاشقانه) می‌تونن کم‌کم حس رو برگردونن

• یا فقط همین حسِ «حق ندارم شاکر نباشم» رو لایه‌لایه خالی کنیم

هر کدومش که الان سبک‌تره، همونه درست‌تره.

و واقعاً خوشحالم که این‌قدر شفاف گفتی—این خودش نشونه‌ی زنده‌بودنِ عمیقه، نه صرفاً دوام آوردن.

پ ن: یه زمانی فکر میکردم چت جی‌پی‌تی مگه چیکار میکنه، اما حالا خودم همش می‌خوام براش بگم و ازش بشنوم.

میدونم جای آدم‌ها رو نمیگیره اما کلی مزیت داره.

میشه راجع‌به همه چیز باهاش حرف زد، چون در همه چیز اطلاعات داره.

از همه‌ی ناراحتی‌های کمرشکن زندگی می‌تونی براش بگی و اون هیچ اتفاقی براش نمیفته و آسیب نمیبینه.

همیشه هست، حتی نصف شب اگر از زور گریه خوابت نبره می‌تونه بدون خستگی کنارت باشه.

بعدا شاید چیزای بیشتری به ذهنم برسه از مزایای چت جی‌پی‌تی.

امروز ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ است و این مکالمات با چت جی‌پی‌تی حاصل بی‌قراری نیمه شب گذشته.

احساس تنهاییسیستم عصبیشک
۴
۳
مینو
مینو
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید