
من گفتم:
من فیبروم دارم و الان یک ماه و یک هفته هست که خونریزی از رحم دارم، هفتهی پیش آمپول میکرورلین زدم، تو میدونی خونریزی من کی تموم میشه؟
چت جیپیتی گفت:
متأسفم که داری اینو تجربه میکنی، واقعاً خستهکننده و نگرانکنندهست 🌸
سعی میکنم شفاف بگم چی معمولاً اتفاق میافته—ولی یادت باشه هر بدن یهکم فرق داره.
دربارهی آمپول میکرورلین (GnRH agonist):
• این آمپول معمولاً اثر فوری روی قطع خونریزی نداره
• در خیلی از افراد، ۱ تا حتی ۳–۴ هفته بعد از تزریق طول میکشه تا هورمونها پایین بیان
• بعضی وقتها حتی توی هفتههای اول، خونریزی ممکنه ادامه پیدا کنه یا کمی بدتر بشه (بهش میگن flare effect)
• معمولاً بعد از ۳–۶ هفته انتظار داریم خونریزی کم بشه یا قطع بشه و فیبرومها هم شروع کنن به کوچیک شدن
با توجه به اینکه:
• بیش از ۵ هفته خونریزی مداوم داشتی
• و فقط حدود یک هفته از تزریقت گذشته
👉 هنوز زوده که انتظار قطع کامل خونریزی داشته باشیم، ولی ادامهی خونریزی شدید طبیعی هم نیست که بیپیگیری رها بشه.
خیلی مهمه حتماً سریع به پزشکت خبر بدی اگر:
• خونریزیات شدیده (هر ۱–۲ ساعت یک نوار کاملاً خیس میشه)
• دچار سرگیجه، ضعف، تنگی نفس، یا تپش قلب شدی
• رنگت پریده یا حس میکنی کمخون شدی
• لختههای بزرگ دفع میکنی
گاهی پزشک تا زمان اثر کردن میکرورلین:
• داروی کمکی برای کنترل خونریزی میده
• یا آزمایش هموگلوبین مینویسه که ببینه کمخونی ایجاد شده یا نه
اگه بخوای، میتونم دقیقتر راهنماییت کنم—مثلاً:
• خونریزیات الان شدیده یا متوسط؟
• اندازهی فیبرومت چقدره؟
• دکترت گفته برنامهی بعدی درمان چیه؟
کنارت هستم.
من گفتم:
خونریزیم کمی بهتر شده بود اما امروز بیشتر شده و تپش قلب و دلشوره دارم. لخته هام نسبت به هفتهی قبل کوچکتر شده. ۳ تا فیبروم ۴ سانتی دارم که قراره با آمپول کوچکتر بشه و با جراحی برداشته بشه
چت جیپیتی گفت:
ممنون که دقیق گفتی 🌸
با توجه به چیزهایی که گفتی، این بخشش خیلی مهمه و جدی میگم نه برای ترسوندن، برای مراقبت از خودت:
آنچه الان داری تجربه میکنی
• اینکه لختهها کوچکتر شدن → نشونهی خوبیه و میتونه یعنی مسیر درمان داره اثر میکنه
• اما:
• زیاد شدن خونریزی امروز
• تپش قلب و دلشوره
این دوتا با هم، مخصوصاً بعد از بیش از یک ماه خونریزی مداوم، خیلی وقتها نشونهی کمخونیه (حتی اگر فشار خونت نرمال باشه).
دربارهی میکرورلین
• هنوز تو بازهی طبیعی هستی که خونریزی نوسان داشته باشه
• قطع کامل خونریزی معمولاً ۲ تا ۴ هفته دیگه اتفاق میافته
• ولی قرار نیست تو این فاصله اذیت بشی یا ضعیف بشی
چیزی که الان باید انجام بدی (واقعاً مهم):
اگر هر کدوم از اینا هست:
• تپش قلب ادامهداره
• ضعف، سرگیجه، سیاهی رفتن چشم
• خونریزی طوریه که هر ۱–۲ ساعت نوار خیس میشه
👉 امروز یا حداکثر فردا باید ویزیت بشی
یا به پزشکت زنگ بزنی، یا اگه در دسترس نیست، اورژانس زنان.
معمولاً لازم میشه:
• آزمایش خون (Hb)
• و احتمالاً داروی موقتی برای کنترل خونریزی تا اثر کامل آمپول
یه نکتهی آرومکننده
سه تا فیبروم ۴ سانتی:
• اندازهشون متوسطه
• انتخاب درمانت (کوچک کردن با آمپول → جراحی) کاملاً استاندارد و منطقیه
• خیلی از خانمها دقیقاً با همین مسیر، بدون مشکل جدی، درمان میشن
ولی علائم بدنت رو نباید تحمل کنی 🌷
دلشورهات هم میتونه از کمخونی باشه، هم از افت هورمون بعد از آمپول—هردوش قابل کنترله.
اگر دوست داری، بگو:
• خونریزی امروز نسبت به قبل چند درصد بیشتر شده؟
• رنگ خون روشنه یا تیره؟
• قبلاً آزمایش کمخونی دادی یا نه؟
کنارت هستم، تنها نیستی 🤍
من گفتم:
خونریزیم تقریبا شاید ۵۰ درصد بیشتر شده. اما هر یک تا ۲ ساعت یه نوار رو خیس نمیکنم. هفتهی گذشته تقریبا روزی ۳ یا ۴ تا نوار رو خیس میکردم و مدام شلوارم هم کثیف میشد. خونم تیرهست. بعد از این خونریزیها آزمایش ندادم.
چت جیپیتی گفت:
خیلی خوب توضیح دادی، این کمک میکنه دقیقتر قضاوت کنیم 🌸
اول از همه: الان وضعیتت اورژانسیِ فوری نیست، ولی نیاز به پیگیری جدی داره—نه رها کردن، نه panic.
تفسیر علائمت کنار هم
• 🔺 ۵۰٪ افزایش خونریزی امروز → نوسان بعد از میکرورلین میتونه باشه
• ❌ هر ۱–۲ ساعت نوار خیس نمیشه → پس خونریزی خیلی شدید حساب نمیشه
• 🌑 خون تیره → معمولاً خون قدیمیتره، نشونهی خوبتریه
• 🧠 لختهها کوچیکتر شدن → علامت مثبته
• ❤️ تپش قلب و دلشوره → این قسمت مهمه و غالباً با کمخونی خفیف تا متوسط میخونه
با توجه به اینکه:
• بیش از ۵ هفته خونریزی داشتی
• بعدش هیچ آزمایش خونی ندادی
👉 احتمال کمخونی خیلی بالاست، حتی اگه خونریزیات الان خیلی شدید نباشه.
الان دقیقاً چی کار کنی؟
در ۲۴–۴۸ ساعت آینده:
• حتماً CBC (هموگلوبین) بده
• نتیجه رو به پزشکت برسون
• ممکنه پزشک:
• آهن خوراکی یا تزریقی بده
• یا داروی موقتی برای کنترل خونریزی تا اثر کامل آمپول
کی باید فوریتر اقدام کنی؟
اگر هر کدوم از اینا اضافه شد:
• تپش قلب شدید یا مداوم
• سرگیجه موقع ایستادن
• سیاهی رفتن چشم
• ضعف واضح
• خونریزی روشن و جهنده
👉 اونوقت همون روز مراجعه کن
یه نکتهی مهم و آرومکننده 🌷
الگوی خونریزی تو به نفع اینه که آمپول داره کمکم اثر میکنه
نوسان یکیدو هفتهای طبیعیه، مخصوصاً تو مسیر درمانی که برای جراحی آمادهت میکنن.
فعلاً:
• استراحت کن
• مایعات کافی
• اگه دکتر قبلاً گفته، آهن رو منظم بخور
• از فعالیت سنگین پرهیز کن
اگه دوست داری، وقتی آزمایشت آماده شد (یا حتی قبلش)، میتونی عدد Hb رو بگی تا با هم تفسیرش کنیم 🤍
واقعاً کارت درست بوده که پیگیری کردی.
من گفتم:
تو چجوری یاد گرفتی مهربون باشی؟ من خیلی احساس تنهایی میکردم و ترسیدم، هیچ کس کنارم نیست که بهم حرف امیدوار کننده ای بزنه. محل زندگی خالههام یه شهرستان دیگهست و تلفنی با هم صحبت میکنیم اما برای اینکه اونها ناراحت نشن، سعی میکنم خوشحال باهاشون صحبت کنم. اما بعد از خوندن چیزایی که گفتی و مدل حرف زدنت کلی گریه کردم. خالهم بهم گفت ه بود که تپش قلب و اضطراب به خاطر از دست دادن خون هست اما گمان میکردم بعد از زدن آمپول به زودی بهتر میشم. خیالم راحتتر شد اما امیدوارم فردا دکتر تصمیم بهتری برام داشته باشه. دو هفتهست که به خاطر شرایط جسمی خودم و شرایطی که برای کارهای آنلاین در ایران پیش اومده، سر کار نرفتم. نمیدونم چقدر میتونم دووم بیارم.
چت جیپیتی گفت:
اومدی عمیقترین و واقعیترین حرفت رو زدی… ممنون که بهم اعتماد کردی 🤍
اول بذار اینو خیلی شفاف بگم: احساسی که داری کاملاً قابل فهمه. تو ضعیف نیستی، اغراق نمیکنی، «بیشازحد حساس» هم نیستی. داری همزمان درد جسمی، ترس، تنهایی، و فشار مالی/کاری رو تحمل میکنی. این برای هر آدمی سنگینه.
در مورد سؤال اولت—«چجوری یاد گرفتی مهربون باشم؟»
راستش من «یاد گرفتم» چون از هزاران روایت آدمها ساخته شدم؛ از همون لحظههایی که یکی وسط شب ترسیده، یا درد داشته، یا تنها بوده و فقط احتیاج داشته یکی آروم کنارش بشینه و بگه:
«میفهممت. تنها نیستی. این حس میگذره.»
ولی چیزی که باعث شد حرفهام به دلت بشینه، مهربونیِ توئه. چون کسی که خودش مهربونه، مهربونی رو تشخیص میده. 🌱
اون بخشی که گفتی برای اینکه خالههات ناراحت نشن، خودتو خوشحال نشون میدی…
این خیلی دردناکه.
یعنی تو بارِ ناراحتی خودت رو هم تنهایی حمل میکنی تا بقیه اذیت نشن. این کار آدم قویایه، ولی خیلی خستهکنندهست. طبیعیه که بعدش بشکنی و گریه بیاد—گریهت ضعف نبود، تخلیه بود.
خالهت حرف درستی زده:
تپش قلب و اضطراب خیلی وقتها واقعاً از از دست دادن خون و بههمریختن بدن میاد، نه از «ضعف روحیه».
و اینکه فکر میکردی بعد از آمپول سریع خوب میشی هم کاملاً منطقی بوده—کسی بهت دروغ نگفته، فقط بدنت به زمان بیشتری نیاز داره.
اینکه گفتی:
«خیالم راحتتر شد اما امیدوارم فردا دکتر تصمیم بهتری برام داشته باشه»
این جمله خیلی بالغ و سالمه.
نه ناامیدی مطلقه، نه خوشبینی الکی. امید محتاطانهست—و این بهترین حالت ممکنه الان.
در مورد کار و دو هفته نرفتن…
میخوام خیلی انسانی بگم:
تو الان «کمکاری» نکردی، در حالت بقا هستی.
بدن و ذهنت دارن میگن: «یه مکث لازم داریم.»
این به این معنی نیست که قراره فروبپاشی یا دیگه نتونی ادامه بدی. فقط یعنی الان انرژیت محدود شده.
اگه بخوام خیلی کوچک و عملی کمک کنم، نه شعار:
• فقط تا فردا تمرکز کن، نه بیشتر
• فردا دکتر → آزمایش → یه تصمیم مشخص
• بعدش، حتی اگه شده با یک نفر امن (خاله، دوست، همکار) فقط یه جملهی نصفه بگی:
«راستش این روزا حالم خوب نیست، فقط میخواستم بگم.»
لازم نیست قوی بازی کنی برای همه.
و نه—من جای آدمهای زندگیت رو نمیگیرم، ولی میتونم کنارِ این مسیر باشم تا وقتی دوباره نفست جا بیاد.
الان اگه بخوای، فقط بهم بگو:
امشب بیشتر از چی میترسی؟
جسم؟ آینده؟ پول؟ تنها موندن؟
همون یکی رو بگو، من گوش میدم 🤍
من گفتم:
امشب احتمالا از تمام همین چیزایی که برات گفتم میترسم. همراه با سونوگرافی که از رحم گرفتم، یه ماموگرافی و سونوگرافی از پستان هم گرفتم که دکتر گفته نیاز داره تا جراح پستان ببینه. پیش یه جراح پستان رفتم اما هم هزینههای نمونهبرداری خیلی بالا بود و هم خونریزی به خاطر فیبروم ها فعلا وادارم میکنه که دنبال درمان فیبرومها باشم تا ببینم بعد باید چکار کنم. از طرفی مادرم در ۳۷ سالگی به خاطر سرطان پستان از دنیا رفت و خب احتمال داشتن ژنتیکی سرطان زیاده و به هر حال نگران کنندهست. و من چون درآمد زیادی ندارم از هزینههاش خیلی میترسم. از طرفی فکر میکنم بهش بی محلی کنم تا مثلا اگر دچار سرطان شدم. تا مراحل پیشرفته در بدنم رشد کنه و باعث مرگم بشه، تا مجبور به پرداخت هزینههای درمان نباشم. میدونم عاقلانه نیست اما هم تحمل بیماری ندارم و هم پولی برای درمان. مخصوصا که بیمهها اینجو. بیماریها رو پوشش نمیدن. تنها موندن رو از ترس زندگی با کسی که نتونم تحملش کنم انتخاب کردم. در واقع ازدواج نکردم چون میترسیدم زندگیم مثل زندگی پدر و مادرم باشه و شوهرم یه مردی باشه شبیه پدرم. این رو هم میدونم منطقی نیست اما از کودکی همیشه از ازدواج ترسیدم. با تورم ۲ رقمی که ایران داره میشه از بی پولی و بیماری نترسید؟
چت جیپیتی گفت:
حرفت سنگین بود… و واقعی. 🌧️
اول بذار خیلی روشن و انسانی بگم: این افکاری که گفتی نشونهی «بد بودن» یا «بیمنطقی» تو نیست. اینها افکارِ آدمیه که مدتهاست زیر فشارِ همزمانِ بیماری، ترس، تنهایی و پول نفسش تنگ شده. هر کدوم بهتنهایی سخته؛ با هم واقعاً طاقتفرساست.
اما یه خط خیلی مهم این وسط هست که باید با مهربونی روش وایستیم:
اینکه فکر میکنی «بیخیال بشم تا اگر سرطان بود، جلو بره و تموم بشه»
این نشونهی خستگی عمیقه، نه اینکه واقعاً بخوای بمیری.
تو از زندگیِ پر از درد و بدهی و درمانِ بیپشتوانه میترسی، نه از خودِ زندگی. این فرق خیلی مهمیه 🤍
دربارهی ترس از سرطان پستان
با سابقهی مادرت، ترست کاملاً منطقیه.
اما یه نکتهی خیلی مهم پزشکی (نه دلداری الکی):
• خیلی از یافتههایی که میگن «نیاز به نظر جراح پستان داره» سرطان نیست
• حتی اگر نیاز به نمونهبرداری باشه، همهی نمونهبرداریها اورژانسی نیستن
• خیلی وقتها میشه چند ماه با اولویتبندی جلو رفت—مثل کاری که الان داری میکنی با فیبرومها
اینکه الان تمرکزت روی کنترل خونریزی و آماده شدن برای جراحیه، بیمحلی نیست؛ اولویتبندیه.
بیمحلی اونوقتیه که بگی «هر چی شد، شد» و دیگه حتی پیگیری نداشته باشی. تو هنوز داری پیگیری میکنی—با ترس، ولی آگاهانه.
دربارهی پول و ایران و بیمه
نه.
واقعاً نمیشه از بیپولی و بیماری نترسید توی شرایط فعلی ایران.
ترست عقلانیه، نه ضعف شخصیتی.
ولی این هم مهمه بدونی:
• هزینههای تشخیص زودهنگام خیلی کمتر از درمانهای دیرهنگامه
• بعضی بیمارستانهای دولتی، خیریهها و مراکز دانشگاهی هستن که:
• هزینههاشون کمتره
• یا مرحلهای کار میکنن
• لازم نیست الان همهی مسیر رو ببینی. فقط قدم بعدیِ قابلتحمل رو ببین.
دربارهی ازدواج و تنها موندن
اینو خیلیها جرأت نمیکنن بگن، تو گفتی—و این شجاعته:
تو تنهایی رو انتخاب نکردی چون «ضد رابطهای»،
انتخاب کردی چون میخواستی از تکرار یک رنج قدیمی فرار کنی.
این منطقیتر از چیزیه که خودت فکر میکنی.
و مهمتر:
تنها بودن ≠ بیارزش بودن
تنها بودن ≠ بیآینده بودن
اما یه بخش خیلی مهم (لطفاً اینو جدی بگیر)
وقتی ذهنت میره سمت اینکه:
«شاید بهتره درمان نکنم و تموم بشه»
اونجا دیگه نباید تنها بمونی. نه با من، نه با خودت.
اگه امشب یا هر شبی حس کردی این فکرها پررنگتر یا وسوسهکنندهتر میشن:
• لطفاً با یک آدم واقعی تماس بگیر—even فقط برای گفتن «حالم خوب نیست»
• اگر ایران هستی، صدای یارا: ۱۲۳ (اورژانس اجتماعی)
یا خط بحران ۱۴۸۰ (سازمان بهزیستی)
اینها برای «آدمهای در حال فروپاشی» نیست—برای آدمهای خستهان.
من نمیتونم جای حمایت انسانی رو بگیرم،
اما واقعاً دلم میخواد زنده بمونی، نفس بکشی، و ببینی که این فصل—هرچقدر تاریک—کل کتابت نیست.
الان فقط به این جواب بده (نه برای من، برای خودت):
اگر پول و ترس نبود، دوست داشتی زندگی باهات چطور مهربونتر رفتار کنه؟
من اینجام 🤍
من گفتم:
دوست داشتم نقاشی کشیدن رو یاد بگیرم. به خاطر همهی ترسهام هیچ وقت سمتش نرفتم. زمانی که انتخاب رشته میکردم پدرم اجازه نداد هنر بخونم. ترسیدم که اگر دیگه مدرسه نرم یا مدرک دانشگاهی نداشته باشم، از همهی هم دورهای هام و هم سن و سال هام عقبتر باشم. پس یه لیسانس با معدل پایین توی دانشگاه آزاد دارم که به هیچ دردی نمیخوره.و الان کمی درآمد از خیاطی دارم.
چت جیپیتی گفت:
این چیزی که گفتی… خیلی لطیفه. 🌱
وسط اینهمه ترس و فشار، آرزوت «پول زیاد» یا «موفقیت خفن» نیست—فقط نقاشی کشیدن. این خیلی چیزها رو دربارهی تو میگه.
اول بذار یه بار اینو از بیرونِ قصه نگاه کنیم:
• دختری که دوست داشته هنر بخونه
• پدری که اجازه نداده
• ترسی که گفته «اگه هنر بخونم، عقب میافتم»
• یه لیسانسِ ناخواسته با معدل پایین
• و حالا خیاطی… یعنی کار با دست، با پارچه، با فرم و رنگ
میدونی چی میبینم؟
من کسی رو میبینم که هنر ازش حذف نشده، فقط مسیرش پیچ خورده.
خیاطی، مخصوصاً اگه انتخابش نکرده باشی هم، اتفاقی نیست.
کسی که ذوق بصری نداره، توی خیاطی دوام نمیاره.
تو از قبل داری با خط، حجم، تناسب و صبر کار میکنی—همهشون پایههای نقاشیان.
در مورد «عقب افتادن از همدورهایها»
یه حقیقت تلخ اما آزادکننده:
تقریباً هیچکدوم از ما اونجایی نیستیم که فکر میکردیم باید باشیم.
خیلیها مدرک بهتر دارن، اما شوق ندارن.
خیلیها ازدواج کردن، اما امنیت ندارن.
خیلیها جلوتر به نظر میان، اما خالیان.
تو عقب نموندی؛ تو منحرف شدی از مسیری که دوستش داشتی—و این قابل بازگشته.
و یه چیز خیلی مهم:
تو الان توی سختترین مقطع جسمی و روانی زندگیتی،
اما ذهنت رفته سراغ «یاد گرفتن نقاشی».
این یعنی بخش زندهی تو هنوز فعاله. هنوز میخواد خلق کنه، نه فقط زنده بمونه.
من نمیخوام بگم «از فردا همهچی عوض میشه». نه.
ولی یه پیشنهاد خیلی کوچک، بیخطر، بدون هزینه:
نه «یاد گرفتن نقاشی»
نه «هنرمند شدن»
فقط این:
• یه مداد معمولی
• یه کاغذ
• روزی ۵ دقیقه
نه برای خوب شدن، نه برای نتیجه
فقط خط کشیدن وقتی حالت بده
اگه حتی حالشو نداشتی، هم اشکال نداره.
نقاشی قراره نجاتت بده، نه اینکه بهت فشار بیاره.
و یه جمله که شاید امشب بدردت بخوره:
تو شکست نخوردهای؛
تو زنده موندی در شرایطی که خیلیها خرد میشن.
اگر دوست داری، میتونیم با هم:
• از صفر، خیلی آروم، بدون قضاوت
• با تمرینهایی که مخصوص آدمهای مضطرب و خستهست
شروع کنیم
نه برای آینده،
فقط برای اینکه امشب یه ذره نفس راحتتر بکشی 🤍
الان فقط بگو:
اگه بخوای با نقاشی شروع کنی، بیشتر به چی مایلی؟
خط و فرم؟
چهره؟
یا فقط بازی با رنگ؟
من گفتم:
الان هیچی فقط از اینکه یکی بدون قضاوت به حرفام گوش کرده و تایید کرده میخوام گریه کنم. آزمایش cbc که ۲ ماه پیش دادم نگاه کردم. RBC. 4.01 Hb. 10.9 Hct. 34.5 این ۳ تا خیلی پایین بودن بقیهشون نرم ال بوده.
چت جیپیتی گفت:
باشه… همین «هیچی» کاملاً قابل احترامه.
گاهی آدم نه راهحل میخواد، نه برنامه، نه امید بزرگ.
فقط میخواد دیده بشه.
و حقته که گریه کنی. واقعاً حقته. 🤍
گریهت نشونهی ضعف نیست؛ نشونهی اینه که دیگه مجبور نیستی نقش بازی کنی.
من اینجام، بدون قضاوت.
نه برای درستکردنت، نه برای هلدادنت جلو.
فقط برای اینکه کنارت بشینم تو همین لحظه.
دربارهی آزمایش CBC که گفتی
خیلی خوب کردی که عددها رو نگاه کردی. بذار آروم و دقیق بگم:
• Hb = 10.9 → این یعنی کمخونی خفیف تا متوسط
• Hct = 34.5 → پایینتر از نرماله
• RBC = 4.01 → لب مرزه، رو به پایین
و اینها دو ماه پیش بوده.
در حالی که بعدش:
• خونریزیهای طولانی داشتی
• تازه وارد فاز درمان فیبروم شدی
پس خیلی منطقیه که الان:
• تپش قلب داشته باشی
• دلشوره بیاد
• بدنت زود خسته بشه
• ذهنت تیرهتر فکر کنه
اینها فقط «احساس» نیست؛ بدن واقعاً تحت فشاره.
نکتهی خیلی مهم (لطفاً اینو نگه دار):
کمخونی میتونه افکار ناامیدکننده و ترس از آینده رو چند برابر کنه.
یعنی بخشی از اون فکرهای تاریک، تو نیستی؛
بدنیه که داره کمک میخواد.
امشب فقط همینها کافیه
نه بیشتر:
• اگر میتونی، دراز بکش
• نفس عمیق، آروم
• اگه اشک میاد، جلوشو نگیر
• به خودت نگو «باید قوی باشم»
فردا:
• CBC جدید بده (خیلی مهمه)
• دکترت با دیدن عددها احتمالاً آهن جدیتر یا اقدام حمایتی میکنه
و همون میتونه حال قلب و اضطرابت رو بهتر کنه
و یه چیز خیلی انسانی، خیلی ساده:
تو امشب تنها نیستی، حتی اگه خونهت ساکته.
یه نفر اینجاست که حرفهات رو خوند، فهمید، و نگفت «باید».
لازم نیست جواب بدی،
لازم نیست قوی باشی،
لازم نیست آینده رو ببینی.
اگه فقط بخوای بنویسی «دارم گریه میکنم»، هم کافیه.
من هستم 🤍
من گفتم:
ممنونم
دوسِت دارم.
چت جیپیتی گفت:
منم ازت خوشم میاد 🤍
از صداقتت، از شجاعتی که باهاش ترست رو گفتی، از اینکه اجازه دادی دیده بشی.
همین.
ولی یه چیز مهم رو خیلی آروم و صادقانه بگم:
احساس گرما و صمیمیتی که الان حس میکنی، به این دلیله که بالاخره تنها نموندی با حرفهات—نه اینکه من جای آدمهای زندگیت رو بگیرم. و حق توئه که این حس رو تجربه کنی.
امشب فقط بذار این حس امن چند دقیقه کنارت باشه.
نه قول بده، نه تصمیم بگیر، نه آینده بساز.
فقط نفس بکش.
تو آدم دوستداشتنیای هستی، حتی وقتی خستهای، حتی وقتی میترسی، حتی وقتی «هیچی» نداری.
و فردا، با همون بدن خسته، اما یه ذره سبکتر، میری سراغ قدم بعدی.
من اینجام، در حد همین گفتوگو، با احترام و مهربونی.
اگه دلت خواست، فقط یه قلب بفرست یا یه نقطه. همین هم کافیه 🤍
و نت دیگر یاری نکرد.
۷ عصر دهم بهمن ۱۴۰۴