ویرگول
ورودثبت نام
مینو
مینومن ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم ...
مینو
مینو
خواندن ۶ دقیقه·۵ روز پیش

ما بچه‌های بدی نبودیم

مشخصه که عکس از گوگل هست و از کجا.
مشخصه که عکس از گوگل هست و از کجا.

گمان کنم اینکه یه پدر موقع فحش دادن به بچه‌ش بخواد بگه پدرسگ خیلی سخت‌تر از اینه که بخواد بگه پدرسوخته.
چون پدرسگ به خودشم برمی‌خوره، ولی پدرسوخته نه.

ساعت ۳ بعد از ظهر
از صبح بی حالم و پاهام ضعف میره؛ بی حالی و ضعفی که یک هفته‌ست طول کشیده و بدترین افکار دنیا رو به سرم میاره.
چرا فکر میکنم بالاخره یه روزی دچار ام اس می‌شم؟
شاید یکیش این باشه که خودم رو مستحق همچین بیماری‌ای می‌دونم، چون فعالیتم هیچ‌وقت زیاد نبوده؛ هیچ‌وقت فعال و پرانرژی نبودم؛ همیشه خوابم زیاد بوده و صفت تنبل یا کند یا در طنزترین حالت خرس یا کوآلا و تنبل (sloth) رو تو خونه یدک کشیدم.
دیگه اینکه طبعم سرد و تره و طب سنتی میگه بلغمی‌ها که یکی‌شون منم، مستعد بیماری‌هایی مثل آب مروارید و ام‌اس هستن. آب مروارید رو که عمل کردم و حالا مجبورم عینک بزنم؛ خب شاید یه فرصتی هم به ام اس داده بشه.

واتساپ رو باز میکنم. گروه MBSR 2 تابستان 01، ۱۲۲ پیام!!!!

چه خبر شده؟

میرم که شادی گروه رو بخونم.
هشتمین پیام بعد از عکس‌های حال خوب کن تحفه، از مریم: "من الان احتیاج به همفکری دارم کسی ایده‌ای داره؟
پسرم بابت معدل پایان سالش که شده ۱۶.۵ شروع به پرخاش کرد جوابشو ندادم ادامه داد آخرش گفتم من مقصر نمرات تو نیستم چون چیزی کم نذاشتم اگررضایت نداری باید تلاشت رو بیشترکنی
(معدل دیپلمش شد ۱۷.۵ از معدل امسالش راضی نیست)
یهو خشونت فیزیکی راه انداخت و به گردنم آسیب زد
منم هیچ فکری اون لحظه به ذهنم نرسید جز اینکه بیام بیرون
الان تو ماشین نشستم و واقعا استرس بدی دارم.
شوک شدم، خیلی خیلی دلم شکسته، دارم به خودم بدوبیراه میگم که حتما تو تربیتش کوتاهی کردم
چیکارکنم حالم یه کم بهتر بشه؟"

وا رفتم.


احتمالا استرس گرفتم. همیشه همین طوریه از فرط اضطراب و استرس وا میرم.


یهو خالی میشم.


این موضوعی نیست که به من مربوط باشه یا بتونم توش دخالتی داشته باشم یا کمک و هم فکری کنم؛ برای همین می‌گم احتمالا استرس گرفتم؛ چون شدتش به اندازه‌ی وقتایی نیست که موضوع مربوط به خودمه ولی شل شدن رو حس میکنم. دلم می‌خواد بخوابم.

سمانه خانم صدام میکنه. سرم رو از روی گوشی برمی‌دارم و نگاهش میکنم.
- بله؟
- نمیخوای کار کنی؟
- چرا. چیکار کنم؟
- اوناهاش دیگه، بریدم، بردار بدوز.
بریده‌ها رو دیده بودم اما هم می‌خواستم واتساپ رو چک کنم _که ای کاش نمی‌کردم_ هم اینکه تا خودش نگه چی بدوزم برنمیدارم _اینم مَرَضیه که دارم_ البته شاید یه دلیلش این باشه که طیبه سریع‌تر می‌دوزه و کارای عجله‌ای رو به موقع میرسونه.
تیکه‌های یکی از لباسا رو جدا میکنم و اون یکی رو میذارم برای طیبه.
۱۱ و نیم تا ۳ یه تیکه دوختم که اونم هنوز اتو نکردم.

و حالا فکرها شدیدتر شدن و طوفان میشه.

دارم گریه میکنم.
طیبه یه لحظه سرش رو به طرفم برمی‌گردونه و بعد با چشم‌های گرد شده و متعجب میپرسه داری گریه میکنی؟
صدای فین فینم باعث شده نگام کنه.

بهش میگم چیزی نیست، بی‌خیال.

هم دوره‌ی پریودمه، هم سابقه دارم و هم طیبه خودش بی‌حال و حوصله‌ست و گرفتاری‌های خودشو داره، الانم می‌خواد تا رسیدن شوهرش کارش رو زودتر تموم کنه.

نمی‌تونم خیلی برای مریم ناراحت باشم. بیشتر متعجبم از موقعیتی که براش پیش اومده.

تمام خاطرات تلخ دوران تحصیل میاد جلوی چشمم.
ریز به ‌ریز.
برای خودم غصه می‌خورم که چقدر برای نمره‌های بالاتر از ۱۷ و ۱۸ برای رشته‌ای که نمی‌خواستم بخونم و مجبورم کردن بخونم، شماتت شدم یا نادیده گرفته شدم یا داد و بیداد شنیدم و تهدید شدم.
فکرام میگن شاید کار پسر مریم، فرار به جلو باشه.
اصلا مگه هیچ بچه‌‌ای به‌خاطر معدلش می‌تونه از پدر یا مادرش طلب‌کار باشه؟، تا این حد که حتی به مادرش آسیب بزنه؟

یه وقتایی فکر میکنم، من و علی و امین بچه های بدی نبودیم، که خیلی هم خوب بودیم.

اما مگه پسر مریم بده؟
نه. گمان نمی‌کنم.

اما منظورم اینه که ما همچین کارهایی نکردیم.
من که هیچ‌وقت زورم نمی‌رسید و نمیرسه؛ و از ترس حمله‌ی بابا و دست بلند کردن روم، حرفی هم نزدم، حتی وقتی بالای سرم با عصبانیت وایساده و با غضب توی چشمام نگاه میکنه و میگه چرااااااا نمیمیری؟
چچچچچچررررراااااا نننننممممممیییییمممیییییررررریییییی؟

اما حتی آخرین باری که امین با بابا درگیر شد، مطمئنم که حواسش بود به بابا آسیب نزنه؛ فقط می‌خواست یک بار برای همیشه به بابا بفهمونه، بسه دیگه، حتی زور بازوت هم دیگه بهم نمیرسه که از ترس کتک خوردن به حرفات گوش بدم؛ دست از سرم بردار.
همین که بابا رو بی‌حرکت روی زمین ثابت کرد، حاضر شد دست از دعوا بکشه.
یا اون روزی که بابا یهو عصبانی شد از حرفی که زدم؛ که اصلا یادم نمیاد چی بود و دنبالم دوید اما وسط راه چون می‌خواست چاقو رو از تو آشپزخونه برداره، تونستم برم تو انباری و پشت در بشینم که نتونه در رو باز کنه، علی بیدار شد و اومد دستای بابا رو گرفت و اونقدر نگه داشت تا بالاخره کمی آروم و خسته شد و راضی به خلع سلاح.
دعوا همیشه سر چی بوده؟

سر یه شیشه مربا.

همین قدر بی‌ارزش.

یه وقتایی علی یاد دعواهای تاریخی میکنه. مثل شبی که از شمال برگشته بودم.

با وساطت و آشنایی‌های حاج‌خانم تو آموزش‌و‌پرورش، بعد از کنکور با گروه فرزانگان فرستادنم شمال، رامسر، اردوگاه شهید رجایی؟ باهنر؟ یا بهشتی؟ همون اردوگاه معروفه که انگار قباله‌ش به اسم آموزش‌و‌پرورش خورده.
عدل همون روز که برمی‌گشتیم اعلام نتایج کنکور بود.
خسته و لِه رفتم حموم، با تمام لباس‌های شستنیم.
نمی‌خواستم لباسامو بریزن تو ماشین لباس‌شویی.
جمعه‌ها برای شستن لباس بساطی داشتیم که با عذاب الیم برابری می‌کرد.
تمام صبح تا ظهر جمعه به لباس شستن می‌گذشت؛ به این صورت که لباس‌ها تفکیک می‌شدن و به ترتیب سفید و رنگی روشن و تیره و مشکی و تیره طبق نظر پدر ریخته می‌شدن تو ماشین‌لباس‌شویی.

ماشین‌لباسشویی با عزت و احترام از تراس آورده می‌شد به حمام و پس از اتمام کار هم با عزت و احترام برمی‌گشت سر جاش توی تراس تا خدایی نکرده آسیبی به علیا مخدره وارد نشه و لَنگ بمونیم. لباس‌ها رو میگردوند و بعد از تمام شدن شستشو، حاج‌خانم مشغول آبکشی با دست می‌شد تا به اون والا مقام (ماشین‌لباسشویی) فشار نیاد [اصولا در خونه محسن سعیدی، همیشه لوازم و وسائل خونه به آدم ها ارجحیت دارن (حتی به خودش)]. دست و پای حاج‌خانم تمام جمعه توی آب بود و یه پاش تو حموم و یه پاش توی آشپزخونه برای تهیه ناهار.
ما هم باید بیدار می‌شدیم که هم درس بخونیم و هم شاهد کل‌کل‌های بابا با حاج‌خانم که گاهی تبدیل به دعواهای اساسی بر سر اختلاف سلایق برای رخت‌شویی بود، باشیم.
خلاصه که نمی‌خواستم منم سهمی در این ظلم و بلبشو داشته باشم. به همین خاطر لباسامو به هر زجری بود با دست میشستم.
یه کمی بیشتر از یه کمی حموم رفتنم طول کشیده بود. نمیدونم این همه لباس کثیف رو ظرف یک هفته چطور تولید کرده بودم؛ البته آب و هوای نامأنوس شمال با اون رطوبت باورنکردنی در تابستان هم بی تقصیر نبود.
بابا عصبانی شده بود چون به زور، علی رو نشونده بود پای کامپیوتر با نت دایل‌آپ که نتیجه‌ی کنکور من رو براش دربیاره اما یه کد اختصاصی می‌خواست که نتیجه‌ی هر فرد رو نشون بده و اون رو خودمم نمی‌دونستم دقیقا کجاست.
بابا مدام تهدید می‌کرد و داد می‌زد و فحش می‌داد و من می‌لرزیدم و سعی می‌کردم زودتر کارم تموم بشه؛ اما فایده‌ای نداشت.
بابا هم به جایی رسید که دیگه فحش‌هاش اثر نمی‌کرد و با غضب، سلسله فحش‌های تاریخی خودش رو به یادگار گذاشت که عبارت بودند از: پدرسوخته، پدرسوخته، پدرسوخته، پپپپپپپپپدددددددررررررر سسسگگگگ
که البته مدل گویِش مهمه که متاسفانه در متن نمی‌گنجه.


پ ن: این متن رو تابستان ۱۴۰۰ تا اینجا نوشتم و رها کردم که شاید بعد تکمیل و منتشر کنم، اما خب تا حالا همین‌طور مونده. به خاطر احوال این روزهام، طبق معمول یاد بدبختیام کردم ؛)))) و اتفاقی این متن رو پیدا کردم.

شاید ادامه‌ش رو در متن دیگه ای منتشر کردم.

امروز ۸ بهمن ۱۴۰۴ است.

تربیت فرزندانتخاب رشته
۸
۱۸
مینو
مینو
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید