زمین!

بسم الله الرحمن الرحیم

کلی آدم داشتن به سمت فضاپیما می رفتن ولی من که نمی خواستم برم،یواشکی از جمعیت جدا شدم و با ترس اینکه یه وقت گیر نیفتم به سمت جایی که بقیه منتظر بودن تا اسمشون صدا زده بشه راه افتادم.

از اونجایی که شنیده بودم بعضی از فراری ها را گرفته اند،به نگهبانی که دم در با اسلحه اش نگهبانی می داد گفتم:

+سلام بببخشید می شه بگید دستشویی ها کجا هستن؟

-چرا سوار فضاپیما نشدی؟ اونجا که دستشویی بود

فضاپیما دستشویی داشت؟؟؟ اصلا خبر نداشتم.با خودم فکر می کردم که چون مسیر خیلی طولانی نیست(حدود سه ساعت) احتمالا فضاپیما دستشویی نداره.

به دور و اطراف نگاهی انداختم و گفتم:

+اونجا خیلی شلوغ بود و من هم نتونستم تحمل کنم.

-راه نداره بچه جون.

+آخه خیلی کارم واجبه.

نگهبان به دور و اطراف نگاهی انداخت و در گوشم زمزمه کرد:

-بچه جون فضاپیما اصلا دستشویی نداره و تو هم اولین نفری نیستی که داری این حرفا رو میزنی. حالا سریع برو تا کسی ندیدت!

+ممنون

از دری که نگهبان اونجا بود،رد شدم.


آخیش! بالاخره همه رفتن.از شیشه های آشیانه پرواز،رفتن فضاپیما را تماشا کردم.جدایی از دوستانم بسیار سخت بود.

البته آن ها هم نمی خواستند بروند!ولی اجازه آنها دست خودشان نبود و اگر هم مثل من در می رفتند پدر و مادرشان می آمدند دنبالشان.ولی برای من که پدر و مادرم مرده بودند کسی اهمیتی قائل نبود.گریه ام گرفت.اما نه! من نمی توانستم ضعیف باشم وگرنه مرا مثل بقیه به زور می بردند و می انداختند توی فضاپیما.اشک هایم را با پشت دستم پاک کردم.

همه دنبال نجات دادن جان خودشان بودند. هوای کثیف زمین و موجودات آن که تقریبا همه مرده بودند و کلا چیزی به اسم حیوان نایاب شده بود.بنابراین همه شان را به مریخ برده بودند.

جنگل هم از آن چیز هایی بود که خیلی نایاب شده بود.کلا دو سه تا جنگل بیشتر نمانده بود که همان هم به لطف مقاومت بومی های اونجا که از آن ماجرا به بعد گفته می شد که وحشی هستند.من آن آدم های به اصطلاح وحشی را به آدم خوار های مدرن امروزی ترجیح می دادم.البته آن ها آدم ها را نمی خوردند.فقط به راحتی به بقیه کشور ها به دلیل داشتن سلاح های خیلی خفن،با همان سلاح ها حمله کرده بودند.

پدر من هم سر آن حمله لعنتی مرد.مادرم هم از غصه او دق کرد و مرا با سه تا برادر بزرگتر از خودم تنها گذاشت.آنها هم خیلی دلشان می خواست که بروند مریخ دنبال فرصت های جدیدتر.مرا هم به زور می خواستند ببرند که تا حدودی موفق بودند:تونستن منو به این کشور بیارن.البته خیلی هم دور نبود،کشور همسایه کشور خودمان بود.

هر روز آدم های بیشتری دارند به خاطر تبلیغات از این جا می روند.البته تبلیغات هم خیلی چیز عجیبی ست.در تبلیغات می گویند همه جا جنگ شده و هوا غیرقابل تنفس.بیایید برویم و این آدمای وحشی رو تنها بذاریم.

من هر چه قدر به برادر هایم می گفتم که این ها هم همون آدم ها هستن و هر مقامی هم که توی زمین داشته باشند توی مریخ هم همان مقام رو می گیرن،توی گوششان نمی رفت که نمی رفت.می گفتن: نه، ما نمی خوایم وحشی باشیم...

از آشیانه هوافضا بیرون زدم.تبلیغات به در و دیوار و زمین و کلا همه جا چسبیده بود.

اول من هم وقتی که شنیدم تونستن اکسیژن رو به مریخ ببرن و هوای پاک و خیلی خوبی رو تولید کنن خیلی هیجان زده شدم.

توی اینستاگرام هم که پر بود از این سلبریتی های پول دار که مدام از فضاپیما و خدماتش استوری می گذاشتند و می گفتند:به به! چه هوایی! بیایید اینجا! چه اینترنت پرسرعتی! در عرض چند ثانیه تونستم کلی فیلم دانلود کنم.

مثلا یکی گفته بود که:بیاین اینجا تا به الآن هیچ آدمی یا هیچ حیوونی نمرده!

همان موقع خدا رو شکر دوزاری ام افتاد که اونجا هم به زودی دچار جنگ و اختلاس و ... می شه.

مغازه های خالی را نگاه می کردم که دارو ندارشان را گذاشته و در رفته بودن.چون خیال می کردن هرکسی که به مریخ نره وحشیه،خودشان سریع رفته بودن که وحشی حساب نشن.البته یکی دیگر از دلیلایی که فکر می کردن باید جنساشون رو بذارن و برن این بود که فکر می کردن نباید به وحشی ها جنس بدیم و ازشون پول بگیریم چون نباید به پول وحشیا دست بزنیم.پس با این حرفا من هم وحشی بودم.چه بهتر! بگذار آن ها فکر کنند که من وحشی ام.با حرف مردم که میگن من وحشی ام وحشی نمی شدم که!به قول معروف «کافر همه را به کیش خود پندارد!»

پایان

ما همین یک زمین رو بیشتر نداریم پس بیشتر حواسمون بهش باشه

جنگل هیرکانی گیلان
جنگل هیرکانی گیلان