هم با کف و هم آبْ شو، ضحاک و قارون از درون
تا پاک و پاکیزه شود، هر درد و هر خون از درون
از هجرِ لیلی از جفا ، از درد و غم کآید به جان
این سینه ها افروخته، چون جانِ مجنون از درون
اُفتاده ای در دامِ شب، گامی جلوتر پیش نِهْ
روشن نما دل تا شود، هر شورِ بیرون از درون
گاهی قدم در ره زنی، گاهی به بیگاری روی
ای ماهِ من کی میرسد حالی دگرگون از درون؟
گر اندکی کوشش کنی، جان و دلت همره کنی
وانگه ببینی شد عطا، بختی همایون از درون
ساکت اگر در ره روی، چون و چرا را کم کُنی
این ره بپایی مستمر، گَردی فریدون از درون
فرهادِ بر شیرین شوی، مجنونِ بر لیلی شوی
بی شک بروید لاله ها، در دشت و هامون از درون
بازآ ببین این لاله ها، سرخیِ ایمان پرورند
تا کس ببیند نقشِ خود، سیمای گلگون از درون
آن کس که راهش را در این، هامون و دشتش طی کند
هر صبح و روزش پر شعف ، جوشیده مِیگون از درون
ساقی، شرابی پُر طرب، گر آورد بر سوی تو
مستانه پروازت دهد، مسحور و افسون از درون
هر دم که قدْری، جرعه ای، از باده در کامت شود
رقصی کنی با جان و دل، مسرور و موزون از درون
سرخوش که درگیرِ برون، راهی نبُرده اندرون
تا در سرش حیران بود، مغلوب و مغبون از درون