نه توانم برسد هر گره ای باز کنم
نه امیدیست که یک روز من اعجاز کنم
به تواتر نشود تا که نفس چاق کنم
نتوانم که خطر، سلسله انداز کنم
همه افکار سیه کار گرفتست به دست
به سپیدی نرسیدم شعف ابراز کنم
به شبی تیره برفتم که رها گردم از این
تب بیداد که نگذاشت سر افراز کنم
نشنیدم که کسی راه نشانم بدهد
نپذیرم که به خواری پرِ پرواز کنم
همه کس در پیِ دیدار بتان سر بدهد
منِ دیوانه ببین دلْ تنِ طنّاز کنم
شب امید به سرآمده گر دل طلبم
شده آن وقتْ به مِی، من سحر آغاز کنم
اگر آن مرغ غزلخوان بنشیند به برم
قدحی داده به دستم که زبان باز کنم
بشوم سرخوش و گویم که دلم در گرو اَت
کهمن از جا نَرَمَم، خویش چو جانباز کنم
۹-۱۸-۲۰۲۵
۱۴۰۴/۶/۲۷