ناکام شوم از تب دیدار که چه؟
حسرت بخورم بی غم دلدار که چه؟
آغوش سما مبدا انسان بوده است
افتاده زمین از لب دیوار که چه؟
در محضر حق، ساکت و خاموش بمان
با همهمه رفتی سر پندار که چه؟
تو مشتعلی بیش ز انوار خدا
تحویل دهی جام به سمسار که چه؟
از سوز درون شعلهٔ بیدار ببین
خوابیده در این مسلخ خونبار که چه؟
مستی که بُوَد بارِ رهابخش روان
چسبیده به یک ساقهٔ بی بار که چه؟
افروز نما سینه که دنیاست در آن
گمگشته به هر گوشهٔ بازار که چه؟
شنهای روان، خواب علف زار بَرَد
دنبال سیه چالهٔ شنزار که چه؟
هر روز به مهرش دلِ خوش داشته باش
دل داده به این سرخوش بیعار که چه؟