به دل شوریست من دامش ندانم
به سر یک آسمان ، بامش ندانم
چو مجنون گشته ام هنگامِ دوری
چه شد وصلی که هنگامش ندانم
در آغوشش کشیدم دردِ هجران
ز آغازی که انجامش ندانم
هزاران دردسر آمد سراغم
گمانم کُنْهِ پیغامش ندانم
نوازش میکند، گاهی عتابم
کدامین ره رسد کامش ندانم
کماکان مَرکَبم توحیدوار است
ولیکن تا ابد رامَش ندانم
نشد کو پخته گردد در هیاهو
در این خط گر چه چون خامش ندانم
به مِی مستی نمیگردد محقق
اگر پیمانِ در جامش ندانم
مکُن حیرت که دنیا بی شکیب است
که طغیان هست و آرامَش ندانم
به سرخوش گو که از دنیا حذر کن
چو بد نام است و خوشنامش ندانم