امام حسین از منظر شریعتی

متن پیش رو به نوعی در ادامه‌ی مقاله‌ی پیشین، یعنی "امام حسین و امام علی از منظر بیضایی" است. به کوتاه سخن، بیضایی در آثار خویش سعی دارد اسطوره‌های فرهنگ ایران را چه دینی و چه غیر دینی، بسان یک انسان واکاوی کند. برای او حسین شخصی است که در یک انتخاب بزرگ قرار می گیرد که میان آرمان خویش و خانواده‌ی خود یکی را برگزیند و حسین در این دوراهی هولناک، راه نخست را برمی گزیند و باید یادآور شد که حسین هم چون بقیه‌ی انسان ها به خانواده‌ی خود عشق می ورزد و به هیچ وجه انتخاب بین این دو راه ساده نبوده است، چنانچه در مقاله مورد بحث ذکر کردم. بیضایی با انتخاب مرد نصرانی همه‌ی اضطراب ها و سختی های این مسیر را نشان می دهد.

در این متن حسین را از دید شریعتی بررسی می کنیم، شریعتی یکی از افراد موثر بر تفکر قشری از جامعه در دهه های چهل و پنجاه بوده است و از جمله افرادی است که مواجهه‌ای جدی با تفکر مذهب سنتی و هم با روشنفکران سکولار داشته است. او به بیانی سعی داشته است با رجعت به گذشته و برگرفتن شاخصه‌های هویت دینی، آن ها را متناسب با شرایط دوره‌ی زندگی خود تجدید کند، در این راستا، از دستاورد ها و ایده‌های اصلی شریعی، انضمامی ساختن مفاهیم مجرد و انتزاعی دینی است.از همین جا می توان چرایی ارادت شریعتی را به ابوذر غفاری متوجه شد. ابوذر غفاری از صحابه‌ی اصلی پیامبر در زمان خلافت عثمان به او به تندی اعتراض کرد. این اعتراض نه برای انجام نشدن فرائض اخلاقی و نه برای افزایش فسادهای اخلاقی بلکه برای تقسیم ناعادلانه‌ی بیت المال بود. در نهایت به دلیل همین اعتراض ابوذر به ربذه تبعید شد و در همان جا هم از دنیا رفت. شریعتی با برکشیدن این الگو ها در تاریخ اسلام، تاکید می کرد که اسلام نخست داعیه ای اجتماعی داشته است.

چنانچه پیشتر گفته شد، مفاهیم انتزاعی چون توحید و شرک و ... که در تاریخ تفکر اسلامی بیشتر صبغه ای دینی عرفانی داشتند در تفکر شریعتی رنگ و بوی اجتماعی پیدا کردند. به عنوان مثال توحید در نگاه شریعتی حکایت از جامعه‌ی بی طبقه دارد و شرک نشانه‌ی جامعه‌ی طبقاتی است، البته این نگاه شریعتی از پس یک ایده‌ی بنیادین تر می آید.

از نظر شریعتی جامعه از دو قسمت زیربنا و روبنا تشکیل می شود، از نظر او زیربنا، ساختارهای اجتماعی اند و روبنا اسطوره‌های یک جامعه هستند و همین طور این دو بخش دارای تاثیر متقابل هستند به این معنا که تغییر در اسطوره ها، موجب تغییر اجتماعی می شود و همین طور بالعکس. اسطوره در نگاه شریعتی دارای ارزش بالایی است به این نجو که از نظر او، "اساطیر، افکار و ایدئال‌ها و امیدها و ایمان‌ها و عقاید و احساسات و حساسیت‌های انسان را تشکیل می دهند."(اسطوره روح ملت ها). در نتیجه خوانش اساطیر می تواند معیار مناسبی برای فهم احوال مردم یک روزگار باشد. به عنوان مثال از نظر او تثلیث، توجیه‌گر جامعه‌ی طبقاتی است و جامعه‌ی سه طبقه ای قرون وسطی یعنی ( کلیسا، حکومت و بازار) را نشان می دهد و او همواره از این سه گانه با عنوان تزویر و زور و زر یاد می کند. همین طور نظام مصطلح فلسفه‌ی اسلامی یعنی تبیین هایی بر اساس عقل اولی و فلک الافلاک توجیه‌گر نظام طبقاتی است که یک حاکم یا عقل کل بر راس آن حکومت می کند. در حالی که مزوران همواره در حال توجیه کردن نظام طبقاتی اربابان خودهستند اما امامان و پیامبران و در دوره ی جدید روشنفکران با تاکید بر توحید و یگانگی، همچون ابراهیم به مصاف بت های چندگانه‌ی نظام طبقاتی می روند و یادآوری می کنند که خدا یگانه است و بدین طریق با نقد اسطوره ها دست به تغییر اجتماعی می زنند.

اگر بخواهیم با منطق شریعتی به سراغ تحلیل تاریخ صدر اسلام برویم. پیامبر با تکیه بر آموزه‌ی توحید، بت های چندگانه‌ی مردم حجاز را شکست اما پس از رحلت ایشان، آموزه های او تحریف شدند و حضرت علی و امام حسن هر کدام به نوعی سعی کردند آموزه‌ی اصلی پیامبر که همان توحید و عدالت است، یاد آوری کنند تا این که امام حسن به سبب قلت یارانش تصمیم به صلح با معاویه گرفت. امام حسین در چنین شرایط تاریخی قرار می گیرد. شریعتی در ادامه به نقد برخی از روایت ها می پردازد، به عنوان مثال روایتی که معتقد است امام حسین برای پیروزی پا به میدان گذاشته بود و شکست خورد. شریعتی بر خلاف این نظر معتقد است، حسین نه برای پیروزی، بلکه برای مرگ پا به میدان گذاشته بود. او می دانست با توجه به تعداد یارانی که در کنار خود دارد، نمی تواند پیروز میدان باشد و اگر به مصاف برای پیروزی می رفت هیچ گاه حج خود را نمی شکست و همه را از رفتن خود خبر نمی کرد. شریعتی برای تفسیر این حرکت امام حسین از کلمه‌ی مجاحدت استفاده می کند. مجاحدت از ریشه‌ی جحد و به معنی نفی کردن است، حسین با این حرکت خود حکومت شرک را نفی کرد و تضاد های آن را آشکار ساخت و به همین سبب مردم عصر خود را بیدار کرد. "حسین، با شهادت، ید بیضا کرد، از خون شهیدان، دم مسیحایی ساخت که کور را بینا می کند و مرده را حیات می بخشد [...] شهادت جنگ نیست رسالت است."(حسین وارث آدم/ص230) و او همچنین روایت های دیگری که حادثه‌ی کربلا را جبرگرایانه تفسیر می کنند، نقد می کند او معتقد است که این نوع تفسیرها، مسئولیت را برای انسان ها بی معنا می کند در نتیجه تفسیر غلطی است. از نظر شریعتی کربلا تمام نشده است، اگر کربلا را مبارزه‌ی توحید دربرابر شرک ببینیم تا این دوگانه وجود دارد، این مبارزه پابرجاست و در واقع همه ی زمین ها کربلا و همه ی زمان ها عاشوراست. حسین پرچم این مبارزه را از پیشینیان گرفت و برای آیندگان به ارث گذاشت، تا آنان هم به این مبارزه برخیزند.

در جای دیگری از کتاب حسین وارث آدم، شریعتی تفسیر دیگری از شهادت ارائه می دهد. از اصطلاح‌های عرفانی مهم، فنای فی الله و بقای بالله است. شریعتی در تفسیر خود از شهادت معنای این کلمات را نیز تغییر می دهد. او معتقد است شهادت مردنی است که برای یک آرمان و شهید شخصی است که از جان خود می گذرد و فانی می شود اما در یک آرمان و عقیده بقا می یابد و به همین معنا همواره شاهد و زنده است.

بسیاری بر شریعتی خرده می گیرند که او از مفاهیم نویی چون طبقه، مبارزه طبقاتی، سوسیالیسم و ... به گونه ای استفاده می کند که گویی این اصطلاحات در کلام و سلوک گذشتگان وجود داشته است و بدین طریق دچار یک خلط مفهومی میان گذشته و آینده شده است. هرچند از نظر من این انتقاد می تواند به بخشی از آثار شریعتی وارد باشد اما می توان با بخشی دیگر از آثار وی به این انتقاد به نوعی پاسخ گفت. در حقیقت شریعتی مشخص نمی کند که منظور او از تفسیرهای منحصر به فردش یا نگاه او به اسلام چیست؟ به عنوان مثال در جایی معتقد است که اسلام دارای یک عقیده‌ی خاص به قانون تاریخ است و این موضوع از همان داستان هابیل و قابیل مشخص است. از نظر شریعتی کشته شدن هابیل به دست قابیل نشانه‌ی از بین رفتن جامعه‌ی بی طبقه و متکی به دام و صید نخسیتن و تسلط زمین داران و کشاورزان و تشکیل جامعه‌ی طبقاتی است( شریعتی از آنجایی این تفسیر را می کند که هابیل برای قربانی دامی می آورد و قابیل گندم) اگر منظور وی این باشد که پیامبر با تمثیل و اشاره سعی در گفتن همین مفهوم داشته است. بی گمان انتقاد فوق به شریعتی وارد است.

اما شریعتی گاه هدف دیگری را برای این نوع تفسیر های خود بیان می کند، او در کتاب حسین وارث آدم می گوید، "بیاییم به جای اینکه اذهان و افکار را به این مطالب ذهنی و کلامی-به صورت جدید یا قدیمش-متوجه کنیم به یک مساله ای بزرگتر توجه کنیم و آن این که "اعتقاد به این اصل چه فایده ای دارد؟" مهم اینست که دریابیم اعتقاد و عدم اعتقاد به این اصل چه نقد مثبت یا منفی می تواند در رسالت، سرنوشت و ... دشته باشد."(ص318)

یا در جایی دیگر "اگر دیدید که استنباط من مثلا از "امامت" و اعتقاد به آن، با طرز تحلیلی که می کنم و جوری که می فهمم، در زندگی شخص معتقد به این اصل و جامعه ای که به این اصل اعتقاد دارد تاثیر مثبتی دارد، پس این استنباط درست است."(ص319)

در واقع از نظر من دغدغه‌ی شریعتی نه یافتن واقعیت خنثای تاریخی یا حل بحث های کلامی، بلکه بازخوانی نظام معنایی و اسطوره ای مردم روزگار خود و بازتفسیر آن در جهت ایجاد یک تغییر اجتماعی است. در واقع تفسیرهای شریعتی نه در واقعیت دین بلکه بازتاب علایق و انتظارات خودش است. او چنانکه خود معتقد است بار مسئولیت روشنفکری را بر دوش دارد و این مسئولیت او را وادار می کند تا با جامه ای متناسب شرایط روز بر نظام دینی سنتی بپوشاند تا چنانکه پیشتر آمد، تغییر در نظام معنایی و فهم دینی مسبب یک حرکت اجتماعی شود. همانطور که او معتقد است پیامبر اسلام نیز در عصر خویش چنین کرد و معنای جدیدی برای اصطلاحات قبیله ای جایگزین کرد و این موضوع باعث یک انقلاب تاریخی شد "یک انقلاب بزرگ فرهنگی و فکری که پیغمبر اسلام کرده این است که بسیار اتفاق افتاده که فرهنگ و سنت رایج جامعه اش را گرفته –که حتی جاهلی هم بوده- اما در آن، در درون این تعبیر، در درون این سنت، فکر و فرهنگ یک محتوای نوی تاریخی ریخته است و از آن جمله، این است که ثار قبیله ای را به یک ثار ایدئولوژیک، یک ثار انسانی تبدیل کرد، همچنان که رابطه اخوت بین قبایل را به اخوت بین انسان های همفکر –به جای همخون- تبدیل کرد."(حسین وارث آدم/ص124) از نظر من نگاه مقبول تر و قابل دفاع تر از روایت نخست است.

هر چند که شریعتی فرصت چندانی برای تدوین افکار خود نداشت و به همین خاطر تناقضات و مشکلاتی در آثارش وجود دارد اما آثار او سرشار از ایده های گوناگون است، از نگاه تاریخی به جنبش های دینی تا تاثیر المان های دینی در ساختارهای اجتماعی و به همین خاطر امروز نیاز بازخوانی شریعتی بیش از هر زمان دیگری حس می شود.