ویرگول
ورودثبت نام
میرستوده
میرستودها
میرستوده
میرستوده
خواندن ۴ دقیقه·۱۰ ماه پیش

برای بدن‌های سوخته، برای دنیاهای ویران، برای فلسطین

«من بچه این انقلابم» پدرم می‌گوید. هنگامی که من با گلوی خشکیده صدایم را روی صدایش می‌آورم. هنگامی که مادرم با چشم غره می‌خروشد که بس است و برادرم با دهانی پر از لقمه‌های ناجویده ناهار پوزخند می‌زند. من از تک و تا نمی‌افتم: «که چه ربطی دارد؟» و باز با زبان بی‌زبانی می‌افزایم که به جای کشیدن بالا به پایین انگشت شست دستت بر صفحه گوشی، سبابه‌ای به زبان تر کن و کتاب ورق بزن. آن سر و صداهای ناساز گوشی‌ات کلاه گشادی است، بر سر مردم ما. وقتی دور ملتی دیوار می‌کشند، آبش را می‌بندند، برقش را قطع می‌کنند‌، حق دارد، برآشوبد. حق دارد، بستیزد. اکنون بر عهده ماست که صدا روی این سر و صداها آوریم و از حق این ملت دفاع کنیم.

پدرم می‌گوید، «من بچه این انقلابم» و می‌افزاید، «ما سالیان سال گوش خود را به آن سخنان که تو اکنون در دهان می‌گردانی، آکندیم. در پایان چه شد؟! جیب خالی تو. و آینده بی‌امیدت.» من این بار صدایم می‌لرزد و به زور آواز پدر نمی‌رسد که «چه ربطی دارد؟ اگر صدای کسی را نشنوی، اگر او را نبینی. بر می‌آشوبد. می‌ستیزد. حق هم دارد.» گفت‌و‌گویمان، جروبحثمان، دادوهوارمان آنگاه پایان می‌یابد که چشم‌های پدر برای چرت ناهار گرم می‌شود و بر تخت می‌خوابد. آنگاه که مادر هنوز چشم غره می‌رود و برادر لقمه‌های جویده و ناجویده‌اش را قورت می‌دهد، من به اتاقم می‌روم. می‌نشینم و می‌اندیشم.

من در اتاقم، در تختم لم می‌دهم و انگشت شست دستم را از پایین به بالا بر صفحه گوشی می‌کشم که بیینم چند نفر را در بمباران پیش کشتند و با فروریختن بیمارستان رسانه‌ها چه گفتند. تا آن روز که به خبری رسیدم که جوانی در پیشه خبرنگاری، هم سن و سال من و بی‌گمان شیفته نوشتن، نوشته:«خدا لعنت کند شما را که خاموشید و ما را در خروش بمب‌ها تنها گذاشتید. من می‌مانم در خانه‌ام، در آخرین ثانیه‌های عمرم، با نفرینی بر لب برای شما.» و خواندم که این پیام آخرین نوشته‌اش بوده. ناگاه خودم را به جای او دیدم که گوشی در دست دارم، در ویرانه‌ای خانه‌نما، با خروش بی‌پایان بمب‌ها. نه می‌توانم دادی بزنم، نه برای بمب‌ها آغوشی بگشایم تا مگر در خانه خانواده عمویم، دایی‌ام، عمه‌ام، خاله‌ام نخورد که دختر خاله نوزادم هنوز نیامده، در آتش نسوزد. گفتم اگر به جای او بودم چه می‌کردم که دیدم، در تخت گوشی در دست، لم داده‌ام. و خود را نفرین کردم. من به این اندیشیدم که با او چه نسبتی دارم تا آن روز چه می‌کردم؟

من تماشاچی بودم. همه این روزها من تماشاچی بودم. منی که آمارها از بر می‌کردم و خبرها را جا نمی‌انداختم تا دربرابر پدر از تک و تا نیفتم، می‌ترسیدم که با دوستان فرنگ‌رفته‌ام از فلسطین سخن بگویم که نکند پیام‌هایمان دیده شود، میزبانانشان حساس شوند، برآشوبند و آنان را از سرزمین موعودشان به این سوی دنیا، به این سوی دنیایی که از آتش جنگ می‌سوزد، برگردانند. آنان نیز می‌ترسند. آنانی که روزهایی با شمال و جنوب جهانی و چپ و راست سیاسی گردن یکدیگر را خرد می‌کردیم، امروز یادی از این دوست تنهای در خانه‌افتاده افسرده نمی‌کنند که نکند، بحث در بگیرد و از احوال‌پرسی‌های پیش پاافتاده به جنگ و سیاست برسد و میزبانانشان پیام‌هایشان را ببیند و براشوبند و ... . راستش نخست از آنان دل‌چرکین می‌شدم و قلبم می‌گرفت که آن شور کجا و این سکوت کجا. اما دانستم که همه چیز به پرسش بزرگتری می‌رسد و آن عمر دنیاست.

عمر دنیا را به اشتباه دانشمندان و اندیشمندان از روزی می‌دانند که به مه‌بانگی گیتی گسترده شده و پایانش را روزی که خورشید خاموش شود، روزی که ناگاه گیتی سترگ ما از گسترش پاره شود، روزی که به ناگاه سیارات و ستاره‌ها به نزد هم بیایند و نابود شوند. اما این پایان عمر دنیا نیست‌. پایان عمر دنیا روزی است که من دیگر نبینم. دیگر نشنوم. دیگر برانگیخته نشوم. دیگر نخورم. دیگر ننوشم. دیگر نفس نکشم. آن گاه که من در ژرفای سرد و تیره خاک خفته‌ام و جیفه‌خواران خاک پوست و گوشتم را با لذت و برای بقا خورده‌اند، دنیای من پایان یافته است‌ و مرا دیگر با گسترش گیتی، خاموشی خورشید، برهم‌خوردن سیارات و ستاره‌ها چه کار.

پدرم می‌گوید «من بچه این انقلابم» و در اندیشه دنیای خود است و نگران دنیای من. پدرم زمانی عمر دنیا را فهمید که دانست، بار درخت امیدش که با شور نوجوانی‌اش آبیاری می‌کرد، تنها جسد از جبهه برگشته برادرش بوده و سکته پدرش و قامت دو تای مادرش. پدرم با زبان بی‌زبانی می‌گوید که من تنها نگران دنیای خود باشم. او صدا بر فراز صدایم می‌آورد و من همه‌ی زورم را آوازی می‌کنم بر سرش‌ و زیر چشمی به انتهای دنیای خود می‌نگرم. در زمانه‌ای که دنیاها آوار می‌شوند. در زمانه‌ای که بسیاری در اندیشه آبادی دنیای خویشند. من به دنیایم می‌نگرم که هر گام تاریک‌تر می‌شود. به دنیایی که گویی خورشیدش به خاموشی می‌گراید و از فرط گسترش در خطر پارگی است. من این دنیا را نمی‌خواهم.


پ.ن: من این متن را یک ماه پس از ۷ اکتبر نوشتم.

فلسطین
۵
۰
میرستوده
میرستوده
ا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید