
پس از مدتها تنهایی به تئاتر رفتن میخواستم پنجشبه شب با یکی از دوستانی که تازه با او آشنا شدم و او هم همچون من علاقهای به کتاب و هنر دارد، به دیدن نمایش «امشب به صرف بورش و خون» برویم. خیلی هم برای آن ذوق داشتم اما از بخت بد من برای او کاری پیش آمد و نتوانست برسد و دوستش به جایش آمد و من هم که ثانیههای آخر روی صندلیام نشستم، نتوانستم با او حال و احوالی بکنم و از همین جا از او معذرت میخواهم. :)
در ابتدای صفحه نمایش«امشب به صرف بورش و خون» نوشته شده که نمایشنامه اقتباسی است از رمان نازنین داستایوفسکی. من نازنین را پیش از این خوانده بودم و برای آن که میخواستم، بعد از دیدن نمایش درباره آن بنویسم، دوباره رمان را خواندم. (راستی یکی از سوالاتی که چند وقتی است، ذهنم را درگیر کرده این است که چرا وقت میگذارم و مینویسم؟ تنها پاسخی که پیدا کردهام این است که تفریح دیگری ندارم.) رمان را خواندم و از آن لذت بردم. همان طور که در متنهای قبلیام هم دیدید، من اول از هر چیز میگویم که چگونه به پیش خواهم رفت و به کجا خواهم رسید. در این جا هم اول درباره رمان میگویم پس از آن درباره نمایش و نسبت نمایشنامه اثر با رمان و اندکی هم درباره جنون حرف میزنم.
نمایش درباره مردی است که بر سر جنازه زنش ایستاده و سخن میگوید. زنش خودکشی کرده و مرد به گفته خود داستایوفسکی در مقدمه رمان، انگار به همه اتفاقاتی که از سر گذرانده بلند بلند فکر میکند. حالا باید ببینیم که موقعیت شخصیت متن داستایوفسکی چیست؟ چرا او بالای سر جنازه همسرش بلند بلند حرف میزند؟ پاسخ در متن رمان این است که او خود را مسئول این اتفاق میداند و با مرور بلند بلند حوادث میخواهد به خودش ثابت کند که چنین نیست و او مسئولیتی بابت خودکشی همسرش ندارد. رمان داستایوفسکی دو کلیدواژه دارد، غرور و انتقام که این دو مفهوم در نهایت در شخصیت اصلی متن به هم پیوند میخورند.
مرد از نظر اقتصادی و فرهنگی موقعیت بهتری نسبت به همسر خود دارد و میخواهد هر بار به او این موقعیت بهتر را نشان بدهد. او این کار را با سکوتش به رخ زن میکشد. او میخواهد به همسرش بگوید، اوست که باید برای به دست آوردن محبت گدایی کند و اوست که دست پایینتری در این رابطه دارد و این چنین غرور مردانهاش را ارضا میکند.
«از دوران کودکی و نوجوانیاش، خانه پدر و مادرش و از خود آنها برایم تعریف میکرد. اما من فورا روی آتش این شور و شوق آب ریختم. در اصل برنامهام هم همین بود. شور و شوقش را با سکوت جواب میدادم. البته سکوتی محترمانه ... ولی او هم خیلی زود فهمید که با هم فرق داریم و من هم برای خودم معماییام. هدفم هم همین بود. این که برایش معما شوم!» (از متن رمان)
حالا برای ما سوالی پیش میآید. مرد چرا این کار را میکند؟ اگر در متن بگردید، پاسخش را در انتقام پیدا میکنید. انتقام از چه کسی؟ انتقام از انسانها! شخصیت اصلی امانتفروش است. امانتفروش هم به کسی میگویند که امانتی ارزشمند را به او میدهند و در ازایش پول دریافت میکنند. از آن جایی که گروگذارندگان همه افراد بینوایی هستند. هیچ گاه نمیآیند تا گروی خود را پس بگیرند. این گونه کسی که امانت را دریافت کرده و پول اندکی را هم به امانتدهنده داده، امانت را برای خود برمیدارد و با فروش یا استفاده از آن سودی کسب میکند. یکی از اولین دیالوگهایی که میان زن و مرد رد و بدل میشود، پرسشی است که زن از مرد درباره چرایی داشتن این شغل میپرسد. او از مرد میپرسد:«پس دارید از جامعه انتقام میگیرید؟» همین سوال علاقه مرد را به زن بیشتر میکند. زن در مرد چیزی دیده که هیچ زن دیگری نتوانسته به آن نزدیک شود. همین سوال دومین مسئلهای است که شخصیت در میان واگوییهایی خود به آن میپردازد. حالا به بازی سکوت غرورآمیز مرد برگردیم.
زن که خود را در این رابطه پایینتر از مرد حس میکند، بیکار نمیماند و او هم سکوت در پیش میگیرد و مرد هم در برابر سکوت زن سکوت خود را طولانیتر و سردتر میکند با این ایده که در نهایت زن از بازی خارج میشد و مرد به هدفش میرسد اما زن حربه دیگری به کار میبندد او به سرگذشت مرد نفوذ میکند. زن میفهمد که مرد پیش از این، نظامی بوده و دلیل جداییاش از ارتش دوئلی است. او به دلیل اتفاقی که در رمان شرح داده میشود و این جا مجال تفصیلش نیست، به دوئل فراخوانده میشود اما دوئل را ترک میکند و به دلیل ضربهای که به اعتبار و غرور نظامیگریاش میخورد، از ارتش خارج میشود. زن راست میگفت، مرد به امانتفروشی رفته تا از همین انسانهایی که غرور او را جریحهدار کردهاند انتقام بگیرد و زن نیز یکی دیگر از اسباب انتقام مرد است. زنی از طبقهای فرودست و ضعیف که مرد میتواند بیباکانه غرور جریحهدارشدهاش را از طریق او التیام بخشد. زن که برای به دست آوردن این اطلاعات تا همخوابگی دوست نظامی مرد پیش میرود حالا دیگر دست بالاتر را پیدا کرده و بازی میان آنها خشونتآمیز میشود و تا پایان پیش میرود که زن بازی را نه با کشتن مرد که با کشتن خود به پایان میبرد و مرد که میخواسته تنها فروافتادگی زن را ببیند نه مرگش را، در هم میشکند. او در پایان رمان این ضعف و نقطه تاریک زندگیاش را برای خود اعتراف میکند.
«گفتم که آن روز در بوفه تئاتر واقعا ترسیده بودم اما نه از دوئل و این حرفها بلکه از شخصیت خودم، از بزدلیام. آن بوفه و محیط اطرافش مرا میترساند. از این میترسیدم که چطور میبایست پا پیش بگذارم و جلو طرف دربیایم. نکند مسخره به نظر برسد؟ از دوئل نمیترسیدم بلکه میترسیدم مبادا احمق جلوه کنم ... بعدها نمیخواستم به این موضوع واقف باشم و اعتراف کنم. همه را زجر دادم. او را هم به خاطر این قضیه عذاب دادم. اصلا برای همین با او ازدواج کردم که با ماجرایم آزادش بدهم.»
آن چه در این قسمت نوشتم روایتی بود از رمان نازنین داستایوفسکی که البته رمان جزئیات بسیار بیشتر و مهمی دارد که در این متن کوتاه نمیشد به آن پرداخت. آن چه برای این نوشته مهم است، این است که چه شخصیت زن و چه شخصیت مرد با نیتی وارد موقعیتی میشوند، بازی آغاز میشود و تلاش میکنند در این بازی از هم پیشی بگیرند و منطقیترین تصمیمها را برای پیروزی میگیرند ولی مشکل آن جاست که در کنه روان خود از میلی رنج میبرند و مرور همه این اتفاقات باعث میشود به آن میل نهفته آگاهی پیدا کنند. به این پاراگرف باز هم بر خواهیم گشت اما در نمایش چه اتفاقی میافتد؟
در نمایش تماشاگران دور تا دور صحنه نشستهاند. در صحنه میز بزرگی است که روی آن مواد غذایی و شیر آب و گاز قرار دارد و زیر میز محفظهای شیشهای است که ما میفهمیم جنازه زن است و مرد نمایش همچون مرد رمان روی صحنه میآید و از ماجرای خودکشی زنش میگوید ولی قبل از این که به نمایش برسیم، روی همین صحنه بمانیم. مردی بالای جنازه همسرش غذا درست میکند. این صحنه با صحنه رمان مقایسه کنید. به راستی چه کسی بالای جنازه همسرش غذا درست میکند و آن غذا را به دیگران هم تعارف میکند؟! نخستین پاسخی که به ذهن میرسد، این است که او جانی است. از مرگ زنش لذت برده و زندگی خود را با درست کردن غذا و خوردنش به رخ جنازه زنش میکشد اما این پاسخ، پاسخی است که ما برای این طراحی صحنه میتراشیم. نمایشنامه یا اجرا به ما هیچ پاسخی درباره لزوم این طراحی نمیدهد.
نمایشنامه امشب به صرف بورش و خون تقریبا مشابه با متن رمان است با این تفاوت که قسمتهای مهمی که به شخصیتپردازی مرد برمیگردد که از مهمترین آنها صحنه دوئل است، حذف شده و به جای آن شخصیت مرد با بازی صابر ابر با تماشاگران ارتباطات برقرار میکند که هیچ انسجامی با نمایش ندارد. او مدام رو به تماشاگران میکند و میگوید سر خود را از تخت دیگران بیرون کنید. با شنیدن این جمله اگر قرار باشد، انسجامی میان این ارتباطگرفتنها و نمایش باشد، باید تم اصلی متن این باشد که دخالت دیگران در زندگی این زوج منجر به این اتفاق و خودکشی زن شده ولی در اجرا و متن دیگر هیچ اشارهای به این موضوع نمیشود. مسئله دیگر همین برقراری ارتباط بازیگر با تماشاگران است. سوالی که برای ما ایجاد میشود این است که این ارتباط چه دلالتی دارد؟
اگر بخواهیم همدلانه با اثر برخورد کنیم باید گفت که احتمالا یکی از دغدغههای صاحبان اثر این بوده که پاسخ دهند چرا شخصیت اصلی آنها باید بلند بلند از زندگی خود بگوید. آنان به این پاسخ رسیدهاند که او انگار جمعیتی را به مهمانی فراخوانده و میخواهد در پیش آنان مرگ زنش را توضیح دهد ولی چرا چنین کرده؟ باز این پرسشی است که ما نمیتوانیم در اثر پاسخی برای آن پیدا کنیم. این پرسش برای داستایوفسکی هم پیش آمده و او در مقدمه اثر خود به آن چنین پاسخ داده:
«شوهری را تصور کنید که زنش خودکشی کرده و حالا پیکر این زن جلوی رویش روی میزی قرار دارد. زن چند ساعت پیش خودش را از پنجره پرت کرده بیرون. مرد داستان پریشان و عصبی است و هنوز نتوانسته بر افکارش مسلط شود. در اتاق راه میرود و سعی میکند. آن چه اتفاق افتاده هضم کند و بر افکارش متمرکز شود. علاوه بر اینها او یک بیماری خیالی است .... از آنهایی که با خودشان حرف میزنند. حالا هم دارد با خودش حرف میزندو ماجرا را تعریف میکند و برای خودش روشن میکند.»
داستایوفسکی در همان ابتدای رمانش میگوید که چرا شخصیتش بلند بلند فکر میکند که انتخاب بسیار بهتری است نسبت به این که شخصیت اصلی در پیش جمعیتی چنین کند. اتفاقا هر فردی و به خصوص شخصیت اصلی ما در برابر یک دیگری هیچ گاه دست به چنین اعترافی نمیزند و این اعتراف باید در تنهایی محض او و تنها در برای جسد همسرش اتفاق بیفتد.
حالا همه آن چه در نمایش اتفاق میافتد، حذف شدن بخش مهم رمان، داد و فریادها و شوخیها در میان گریه، پرتاب چنگال به صحنه و .... از شخصیت اصلی ما یک مجنون میسازد که به نظرم از ارزش اثر کم میکند. حالا چرا؟ چون دیوانه منطقی تصمیم نمیگیرد و نگران پیامد تصمیماتش نیست. رفتارش را بررسی نمیکند و ما هم نمیتوانیم درک و پیشبینی از اعمالش داشته باشیم. حالا شما میتواند مچ من را با ارجاعی که آوردهام، بگیرید که داستایوفسکی هم گفته که شخصیت اصلی رمانش روانرنجور است، آن وقت تو چرا میگویی چنین نیست؟
این سوال پرسش مهمی است. تفاوت اصلی در این جاست که ما در آثار بزرگانی چون تورگنیف، داستایوفسکی و آندرهیف تلاش میکنیم تا از دید یک روانرنجور به دنیا نگاه کنیم. مشخص است که یک بیمار روانی خود را بیمار نمیداند و تلاش میکند که خود را از هر اتهامی نجات بدهد و رفتار خود را توجیه کند. ما با خواندن توجیه این افراد اتفاقا در خود مسئله بیماری روانی شک میبریم و میفهمیم که به نظر میرسد آنان نه یک بیمار که افراد شجاعی هستند که زندگی خود را بدون ترس از هنجارها زیستهاند که البته برای آنان پیامدهایی چون طردشدگی داشته. همین موضوع باعث میشود که ما پیوندی میان خود و آنان بیابیم و عقدههایی را در خود کشف کنیم که در شخصیتهای اصلی این آثار وجود دارد. همان طور که پیشتر هم گفتم، این شخصیتها در نهایت به آگاهی ویژهای نسبت به خود یا موقعیتی که در آن قرار دارند، میرسند که ما، انسانهای به اصطلاح سالم به آنها نرسیدهایم و میتوانیم به کمک همین شخصیتهای روانرنجور به خودآگاهی نسبت به روان خود برسیم. این خودآگاهی موضوعی است که در نمایشهای اخیری چون «امشب به صرف بورش و خون» و «پس از» رخ نمیدهد و شخصیتهای اصلی را تبدیل به افرادی میکند که تنها برای دقایقی ترحمانگیزند.
ببخشید بابت رودهدرازیام. به هر حال نمایش «امشب به صرف بورش و خون» توسط مهمترین هنرمندان سالهای اخیر صابر ابر و مهدی یزدانی خرم به روی صحنه رفته و کسانی چون من باید همت آنان را غمیت بدانیم. برای گروه این نمایش که برای اجرای چندین ماههاش بسیار زحمت کشیدهاند، روزهای بسیار خوشی را آرزو میکنم.