فلسفه Rick and morty

ریک و مورتی از محبوب‌ترین سریال‌های در حال پخش است و من هم به این سریال علاقه زیادی دارم و برای من منشا بسیاری از ایده‌های جذاب بوده است. فیلمنامه هر قسمت از ریک و مورتی چنان نکات جذاب و ریزی در درون خود دارد که مطمئنم تیم نویسندگی سریال برای هر قسمت وقت بسیاری را صرف می کند.
نکته دیگری که ریک و مورتی را جذاب می کند، شیوه‌ای است که نویسندگان از آن برای خلق طنز استفاده می کنند. ریک و مورتی تقریبا با همه چیز شوخی می کند. احتمالا فیلمنامه ها چندین بار بازخوانی می شوند تا نکته‌ای که با ان شوخی نشده جا نیافتد، از رییس جمهور آمریکا بگیرید، تا روابط خانوادگی.
شخصیت‌های خانواده هم به گونه ای تعریف شده اند تا تضاد رفتاری آن ها به خلق شوخی ها کمک کند. ریک پدربزرگ خانواده، دانشمند نابغه‌ای است که هیچ کاری نیست که از دستش برنیاید اما معتاد به مشروبات الکلی است و زندگی را به هیچ می گیرد.
دختر ریک کسی است که رویای جراح شدن داشته است اما اکنون تنها جراح اسب است.
جری- داماد ریک - فردی کودن است. و مورتی که مجبور است پدربزرگش را به خاطر پوشش تشعشعات مغزش در مرگبارترین ماجراجویی های فضایی همراهی کند.

سامر خواهر مورتی هم نوجوانی است که از روابط خانوادگی خسته شده است اما در عین حال فردی بسیار احساساتی است.
اما هدف من از نوشتن این متن نه بررسی این نکات بلکه بررسی درون مایه سریال ریک و مورتی است.
دغدغه اصلی من برای نوشتن این متن، مقاله‌ای است از سایت ترجمان به اسم "آیا دنیای سوفی فلسفه را به ابتذال می کشاند". که در آن نویسنده سعی دارد به این پرسش پاسخ دهد که آیا فلسفه عمومی یا همگانی ممکن است یا خیر؟ از نظر من فلسفه عمومی یا همگانی نه تنها ممکن است بلکه برای دغدغه‌مندان این حوزه از اوجب واجبات است. برای ادامه بحثم نیاز دارم برخی از پیش فرض هایم را بیان کنم و در انتها این موضوع را در مورد ریک و مورتی نشان دهم.
ما در جهان بسیار پیچیده‌ای زندگی می کنیم که از نشانه‌های سردرگم کننده‌ای پر شده است. انسان‌ها که عموما از سرگردانی رویگردانند و همواره تلاش می کنند محیط پیرامون خود را بفهمند، سعی می کنند از نشانه‌های پیرامون خود داستانی خلق کنند تا درک روشنی از محیط خود پیدا کنند.
به عنوان مثال فرض کنید، در زمینه تحصیلتان افت کرده‌اید. عواملی چون پایین آمدن معدل، میزان درس خواندن و ... به عنوان همین نشانه‌ها عمل می کنند. حالا هر فرد به فراخور زندگی‌اش سعی می کند. این نشانه ها را با روایتی به هم پیوند بزند تا راهی برای رفتن بیابد و از این ورطه آشفته بیرون بیاید.
ممکن است کسی معتقد باشد نتیجه‌ای که گرفته با تلاشی که کرده جور در نمی آید. با توجه به باورهایش ممکن است نتیجه بگیرد که چشم خورده است، یا قبلا به گناهی مرتکب شده و این نتیجه گناهش است یا بدشانسی آورده یا اساسا بدبخت است و حتی اگر تلاش هم بکند هیچگاه نتیجه‌ی مطلوبش را به دست نمی آورد یا ممکن است راهی که رفته را دوباره بررسی کند و بعد از پیدا کردن نقص کارش، برای دفعه بعد از تکرار آن جلوگیری کند.
مثال مذکور بسیار ساده و دم دستی بود، برای پرسش هایی چون معنای زندگی یا تصمیمات سیاسی موضوع بسیار پیچیده‌تر می شود و نشانه ها هم چنان گسترده‌تر و بی ربط‌تر می شوند که کار تفکر و ارتباط دهی بین آن ها از وقت و ذوق اکثریت جامعه بیرون است. اینجا داستان ها و سریال ها و فیلم ها وارد ماجرا می شود.
در روزگار امروز که رسما برای زندگی یک فرد عادی از جامعه وقتی برای تفکر عمیق وجود ندارد، رسانه وظیفه دارد، مخاطب را از آشفتگی‌های فکری‌اش رهایی دهد. به عنوان آخرین مثال بی ربط به موضوع مطلبمان، نگاهی کنید به خیل عظیمی از فیلم ها و مستند هایی که درمورد رکود مالی ۲۰۰۸ ساخته شد. بی گمان فهم این ماجرا از درک بسیاری بیرون است، اما فیلمی مثل the big short عامل اصلی این اتفاق را چند مدیر فاسد بانک معرفی کرد و اتهام ایجاد رکود را از خود نظام سرمایه داری دور کرد در حالی که مور در مستند خود اتفاقا با روایتش، نظام سرمایه داری را به عنوان مقصر اصلی چنین رکود ها و وضعی معرفی کرد. حالا پس از این مقدمه نسبتا طولانی برگردیم به سریال ریک و مورتی.
ریک و مورتی هم خالی از این باور سازی ها نیست، باور هایی که می توان آن ها را نقد کرد یا به گونه ای دیگر به آن نگریست.
از اصلی ترین خصیصه هایی که روایت ریک و مورتی بر روی آن بنا شده دنیاهای موازی است. دنیاهای موازی مسئله‌ای بسیار پیچیده و از فرضیه‌های مهم فیزیک معاصر است که بی شک فهم آن احتمالا برای غیر فیزیک دانان غیر ممکن و حتی برای بسیاری از فیزیک دانان دشوار است. اما می توان چندین فیلم در همین ۵، ۶ سال اخیر مثال زد که روایت آن را همین دنیاهای موازی تشکیل داده است، بازخورد این موضوع در زندگی مردم عادی نیز آشکار است، در توییتر تقریبا دنیاهای موازی به یک ژانر تبدیل شده است. در قسمت اول فصل دوم صحنه ای نشان داده می شود که انیشتن توسط موجودات دنیای دیگر جای ریک اشتباه گرفته می شود و انیشتن پس از ملاقات با این موجودات e=mc^2 را می نویسد. که ایده‌ای است بسیار شبیه به فیلم "بین ستاره‌ای" که گره فیلم توسط پدری حل می شود که در دنیای موازی گیر کرده و راه حل یک مساله علمی را به دختر نشان می دهد.
از دیگر موضوعاتی که فیلمنامه ریک و مورتی به آن تاکید می کند وجود چیزی به نام ذات و طبیعت است. انسان ها در هر جامعه ای ذاتی دارند که این ذات غیر قابل تغییر است و اصلا برای یک جامعه بهتر است تا به فرهنگ خود دست نزنند زیرا وضعیت از آن چه هست بدتر می شود. فصل ۲، قسمت ۹ جامعه‌ای را نشان می دهد که یک روز از سال را به تجاوز و کشتار هم دیگر سپری می کنند تا بقیه سال را در صلح و آرامش سپری کنند، ریک به کمک یکی از اعضای جامعه با از بین بردن سران حکومت آن شهر، به این موضوع پایان می دهد اما وقتی ریک از سیاره می رود دوباره سر تکه نانی بین مردم شهر اختلاف می افتد و آن ها دوباره تصمیم می گیرند که همه‌ی کینه و نفرت هایشان را جمع کنند و یک روز از سال به کشتن یکدیگر بپردازند.
یا دوباره فصل ۲ قسمت ۳ که اعضای شهر به بخشی از حاکم خود تبدیل شده اند اما با تلاش مورتی و خواهرش به فردیت خود بر می گردند اما این اصلاح به ظاهر خوب در واقع باعث یک جنگ بی پایان می شود.
این موضوع نه تنها یک ذات بدون تغییر را نشان می دهد بلکه نشان می دهد انسان ها و موجودات ذاتا خودخواه و خشن هستند. مگر آن که حاکمی بیابند تا با وضع قوانینی از درندگی انسان ها جلوگیری کند که انسان را بسیار به یاد هابز می اندازد، "انسان گرگ انسان است."
نکته دیگری که در ریک و مورتی به صورت مداوم مطرح می شود نبود چیزی به اسم "عشق" است و این که اصولا عواطف چیزی جز هورمون های سرگردان نیست و دین که بر این موضوعات هم تاکید می کند. ابزاری است دست کسانی که می خواهند با این موضوعات توجه بخرند، به عنوان نمونه می شود به شخصیت کشیش در سریال اشاره کرد یا به قسمت پنج در فصل ۲ که سیارک های فضایی به نزدیک زمین می آیند تا یک اجرای موسیقی از ساکنان زمین ببینند.
می توان به مثال های دیگری هم اشاره کرد اما از حوصله مطلب خارج است.
به طور کلی و در پاسخ به پرسش فیلسوفی که از "فلسفه همگانی" پرسیده بود. من با قاطعیت به امکان وجود چنین مسئله‌ای جواب مثبت می دهم و به نظرم سریال ها و فیلم ها پر شده اند از یک نگرش علمی که استفاده اش در جوامع انسانی ترسناک است.
فیلسوفانی چون هگل نگاه ذات گرایانه به معنای وجود داشتن ذاتی ازلی و ابدی را نقد کرده اند و مکاتبی چون پراگماتیسم در این موضوع سخن گفته اند.
بسیاری از فیلسوفان و اندیشمندان استفاده از فرمول های ریاضی و علمی را در مواجهه با پدیده های انسانی و اجتماعی نقد کرده اند و در زمینه استفاده از آن ها هشیار داده‌اند.
بخشی از فیلسوفان ذهن معتقدند آگاهی قابل تقلیل به نرون ها و هورمون های شیمیایی نیست.
و پس از هابز و نظریه‌اش درباره خودخواهی انسان ها، بسیاری پس از او نگاهش را نقد کرده‌اند.
لازم به یادآوری دوباره است که اتفاقا من سریال ریک و مورتی را می ستایم زیرا که نبوغ آمیز است و از تلاش و تبحر نویسندگانش در روایت نگاه منحصر به فردشان خبر می دهد. ولی در ضمن این موضوع به نظرم دیگرانی که مخالف این نگاه و نتایجش در جامعه هستند، باید به فضای رسانه‌ای، داستان نویسی و فیلم سازی وارد شوند تا حداقل به مردم نشان دهند که نظرات این فیلم ها و سریال ها تنها نظرات موجود نیست.
امروزه دیگر گفت و گو در فضای نخبگانی و آکادمیک نیست که تعیین کننده است، بلکه نظراتی پیروز میدان هستند که خود را میان عموم مردم موجه نشان بدهند.