در باب مرگ یزدگرد

مرگ یزدگرد هماوردی دو تیپ در ادبیات کلاسیک ایران است، گروه رعیت و گروه درباریان. اما در مرگ یزد گرد به جای رویه ی معمول ادبیات کهن ما، تیپ ها به جای داشتن سیمایی ثابت ،در ارزش های خود بازنگری می کنند. گویی این دو گروه از خواب هزاران ساله ی خود بیدار شده و به بهانه ی مرگ پادشاه با هم دیدار می کنند و به تازگی در حال یک دیگر را درکمی کنند. این دیدار در آسیاب ویرانه ی بی در و پیکری رخ می دهد که نماد ایران جنگ زده و در حال افول است. گروه سپهسالاران که همواره نماد فره ایزدی و جلال و عدالت بوده اند در طول داستان با پوچی ارزش های هویت بخش خود در مقابل مردم، آشنا می شوند. تا ان جا که سردار می گوید :

"من این جامه ی سرداری را به دور خواهم افکند، او برای ما جهانی ساخت که هرگز دفاع کردنی نیست."

ناآگاهی سرداران تنها در ارزش های طبقه ی خود خلاصه نمی شود بلکه به ناآگاهی نسبت به مردم تحت امرشان گسترده می گردد آنان با مردمی مواجه می شوند که به جای ستایش پادشاه، او را لعن و نفرین می کنند و او را موجب نگون بختی خویش می دانند. مردمی که دغدغه یشان نه اجرای فرامین پادشاه و اهورامزدا که فراهم آوردن نانی برای رفع گرسنگی است، مردمی که برخلاف تعالیم موبد، برای زنده ماندن به اجبار دروغ می گویند و نقش بازی می کنند تا مگر از دست فتنه ای دیگر در امان بمانند همچون شهرزاد در هزار افسان که با داستان گویی هر روز جان خود را نجات می داد.

در طول نمایشنامه صحنه ی مرگ یزد گزد چندین بار توسط خانواده ی آسیابان اجرا می گردد و در هربار آسیابان با پایانی متفاوت خود را از قتل پادشاه مبرا می کند اما جالب آن که پادشاهی که زن و مرد آن را بازی می کنند یکسان نیست و آثاری از شخصیتشان در نقش ها نمودار می شود به عنوان مثال پادشاهی که آسیابان بازی می کند پادشاهی ترسوست همچون آسیابان. آسیابان هربار قبل از آن که چوبدست را پایین بیاورد چنین می گوید:

"پادشاه را سوارانی اندر پی اند که از پی او می تازند"

و آسیابان همواره از ترس این سواران چوبدست را پایین نمی آورد و حتی شرف خود را از دست میدهد و بدین شکل پادشاه آسیابان دردمندانه طالب خودکشی می شود.

اما پادشاهی که زن بازی می کند، جسور و مغرور است این جسارت در طول داستان نیز نمایان است، زن همواره با جمله های کنایه آمیز سپاهیان را می آزارد و آسیابان نیز او را از این کار بیم می دهد.

موبد: ای زن سخن کوتاه کن و بگو آیا پادشاه ما با پسر اندک سال تو برابر است؟

زن: نفرین بر من اگر چنین بگویم، نه چنین نیست برای من بسی گرانمایه تر است!

پادشاه زن نیز دیگر طالب خود کشی نیست بلکه با تحقیر آسیابان، او را مجبور به کشتن می کند.

"(زن در نقش پادشاه): ای تو ابلهی ای تو ساده دل سالیان سال در این بیابان آسیا گردانده ای با نان جوین و با خرمای خشک آیا در تو نیروی کین ستانی نیست آیا من نیستم هم پادشاه تو و هم دشمن تو"

اما شخصیت دختر، شخصیتی پریشان حال است. او مهم ترین سرمایه ی خود یعنی پاکی و نجابت خویش را از دست داده است اگر دیگر افراد خانواده ی او برای فرار از مرگ بازی می کنند و زندگی نیز برای او معنایی ندارد و تنها شخصیت داستان است که روایت صحیح مرگ یزد گرد را بر زبان می آورد

در قسمت آغازین نمایشنامه چنین می آید:

"(زن خطاب به دختر): نمی ترسی اگر دست به رویت بلند کنند.

دختر:نه، دیگر چه دارم که از دست بدهم."

در واقع دختر از ابتدا قسمتی از پایان داستان را برای آشکار می کند.

در طول زمانی که معنای این دو گروه به چالش کشیده می شود، شخصیت ها نیز متحول می شوند. شوهر از راز های زن آگاه می شود ، سردار از سرکرده و ... .

به طور کلی نمایشنامه برخلاف حالت تعزیه وار که در آن گروهی حق مطلق و گروه دیگر باطل مطلقند شخصیت ها در این نمایشنامه چند وجهیند به عنوان مثال در برخی از صحنه ها ساده دلی درباریان مشخص است.

در پایان فیلم که این دو طبقه از داوری و نقش بازی کردن رهایی یافته اند،"داوران اصلی از راه می رسند" دوباره بیگانگانی که هم نسبت به ارزش های خود جاهلند و هم نسبت به مردمانی که دشمن خود می دانند و این به معنی بازی دیگری برای ادامه ی زندگی برای ساکنان آسیاب است .

و این دور باطلی است برای تاریخ ایران ....

"(آسیابان در نقش پادشاه):اندوه را پایانیست . مردمان باز می گردند ویرانه ها ساخته می شود و ساخته ها از مردمان پر. بمان و نیکبخت شو.

(زن در نقش آسیابان):نیک بخت در میان دشمنان؟

(آسیابان در نقش پادشاه):این یک شیوه ی دیرین زندگی است. گنجتان را پنهن کنید کسی نخواهد دانست."