
پارت5
💞شادی💞
یک نفس عمیق کشید
لبخندی روی لب داشت اما پشت لبخندش هیچ ذوقی نبود...
-قضیه برمیگرده به چندین سال پیش
پدر اقای دیاکو یه زنه ترک داشتن.
مادره آقای دیاکو رو میگم...من همون سال ازدواجشون وارد این خونواده شدم..
آقا دیاکو به دنیا اومد... اقا تایلر و خانوم چیزی کم نداشتن
اما امون از جنگ...
به زمین یه دستی کشید و ادامه داد
-بعد دوازده سال جنگ شد... دیاکو اون موقع دوازده سالش بود.
اقا تایلر میخواست از مرز فرار کنه... با خانوم و دیاکو
بماند که چقدر اصرار کردیم..
اما پاش گیر بود و میترسید
جوون بود.. خام بود... اما دیاکو رو با تموم جونش دوست داشت..
با لبخند بهم نگاه کرد
توی تاریکی هم چشماش برق میزد..
-میدونم چی تو سرت میگذره دختر جون
میگی اینا به من چه ربطی داره..
به خودم اومدم و گفتم-نه نه. میشنوم
-نمیدونم به مرز رسیدن.. نرسیدن..
اما نصف شب صدای در اومد
رفتم درو باز کردم
تایلر با صورتی خونی افتاده بود دم در
دیاکو با ترس بغلم کرده بودو بلند گریه میکرد...
خانوم کجا بود؟ نمیدونم...
دسته پلیس افتاده بود یا اون نامردا نمیدونم!
اقا برای این که دیاکو خیلی چیزا یادش بره و یکی باشه که حس مادر رو دوباره براش زنده کنه زن گرفت
خوب یادمه... وقتی اقا میخواست دوباره ازدواج کنه همه ی خبرنگارا از درو دیوار میریختن داخل..
اقا با خانومی به نام آفتاب ازدواج کرد.
الهی بمیرم براش.. خیلی مهربون بود.همه رو مثل دوستای خودش میدونست
خیلی مظلوم بود خیلی...
همون سال اقا کاژه بدنیا اومد
ارباب خیلی آفتاب خانوم رو دوست داشت. براش هرکاری انجام میداد
چند وقت بود اقا رو اذیت میکردن
اقا آفتاب خانوم رو فرستاد این جا
اما یه از خدا بی خبری... از این جا تلفن میزد و جای خانوم بالاخره لو رفت
یه روز از خواب بلند شدیم که دیدیم خانوم نیست..
اقا به پلیس خبر داد...
میگن وقتی پول رو خواستن بدن پلیس ها ریختن خونه
اما اونا خانوم رو دستگاه شوک قوی کشته بودن..
کاژه سنی نداشت...
تموم تلفنارو اتیش زد
کسی دیگه اجازه نداره گوشی داشته باشه... یا هر وسیله ارتباطی...
مریض شد... گوشه گیر شد... من هیفده سال بعدیه عمره اقا کاژه رو مثل مادرش همراه بودم
مثل پسرم میمونه...
چند وقتم هست که آقا فوت شده... این جا دیگه هیچ نوری جز اقا کاژه نداره...
خوده اقا هم که نزدیک دو ساله انگار روزه ی سکوت گرفته
میشینه اتاق و بامریضیش سر میکنه