
مهاجرت همیشه یکی از داغترین موضوعات زندگی ما ایرانیها بوده. خیلیها وقتی به این کلمه فکر میکنن، یاد رویاهای رنگارنگی مثل آزادی، فرصتهای شغلی بهتر و زندگی باکیفیتتر میافتن. اما واقعیت اینه که مهاجرت فقط یک بلیت هواپیما و یک چمدان پر از امید نیست؛ مهاجرت یعنی ورود به دنیایی پر از چالش، دلتنگی، سختی و البته رشد شخصی.
توی این مقاله میخوام تجربههای واقعی مهاجرت رو با شما به اشتراک بذارم. نه برای اینکه بگم مهاجرت خوبه یا بده؛ بلکه برای اینکه تصویری واقعیتر داشته باشیم و اگر روزی خواستیم تصمیم بگیریم، چشمهامون بازتر باشه.
رویای مهاجرت از دور
وقتی هنوز ایران هستی، مهاجرت بیشتر شبیه یک فانتزی شیرین به نظر میاد. توی شبکههای اجتماعی پر از ویدیوهای رنگی و قشنگ از زندگی توی اروپا، آمریکا یا حتی ترکیه میشیم. آدمها با قهوهشون کنار خیابون نشستن، ماشینهای آخرین مدل رد میشن، یا عکسهای سفرهای خارجی رو میذارن.
خیلیها فکر میکنن «کافیه برم، اونجا همهچیز درست میشه». ولی چیزی که دیده نمیشه، چالشهای پشت صحنهست: تنهایی، فشار مالی، زبان، فرهنگ متفاوت و حتی تبعیض.
شروع ماجرا؛ قدم اول سختتر از همه
برای خیلیها اولین سختی، فرایند ویزا و پذیرشه. ماهها دوندگی، پر کردن فرمها، جمع کردن مدارک و مصاحبههای سخت. بعضیها وسط راه ناامید میشن و بعضیها با سماجت جلو میرن.
وقتی بالاخره ویزا دستت میافته، حس میکنی برندهی بزرگترین لاتاری زندگی شدی. اما درست از همون لحظه، فشارهای روانی شروع میشه:
آیا اونجا میتونم کار پیدا کنم؟
زبانم کافیه یا باید از صفر شروع کنم؟
خانواده و دوستام چی میشن؟
واقعیت مهاجرت؛ روزهای اول
وقتی وارد کشور جدید میشی، همهچیز تازه و جذابه. خیابونها تمیز، مردم متفاوت، سیستم حملونقل منظم. اما بعد از چند هفته، کمکم غربت خودش رو نشون میده.
یکی از مهاجرها تعریف میکرد:
«اولین باری که توی سوپرمارکت خواستم چیزی بخرم و نتونستم درست توضیح بدم، اشک توی چشمام جمع شد. هم خجالت کشیدم، هم حس کردم خیلی تنها هستم.»
این تجربه مشترک خیلی از مهاجرهاست. زبان یکی از اولین و بزرگترین موانعه. حتی اگر زبان بلد باشی، لهجه و اصطلاحات محلی میتونن تو رو عقب بندازن.
کار پیدا کردن؛ چالش واقعی
خیلیها فکر میکنن همین که مهاجرت کنن، شغل رویایی منتظرشونه. اما واقعیت اینه که بازار کار کشور مقصد خیلی رقابتیه و مهاجرها معمولاً باید از پایینترین سطح شروع کنن.
بعضیها مجبور میشن کارهایی انجام بدن که هیچوقت توی ایران سراغش نمیرفتن.
مدارک تحصیلی ایران همیشه به رسمیت شناخته نمیشن.
خیلی وقتها باید دوباره دوره بگذرونی یا مدرک بگیری.
اما همین سختیها باعث میشه مهاجرها یاد بگیرن قویتر بشن و از صفر دوباره خودشون رو بسازن.
دلتنگی و تنهایی
یکی از بخشهایی که توی ویدیوهای قشنگ اینستاگرامی دیده نمیشه، دلتنگی برای خانواده و دوستانه.
شبهایی هست که دلت میخواد با مادرت سر یک سفره غذا بخوری، یا با دوستات بری کافه و بخندی. ولی فاصله هزاران کیلومتری این فرصت رو ازت میگیره.
خیلیها میگن بعد از چند سال هنوز هم وقتی صدای آژیر ماشینهای ایرانی رو میشنون (مثلاً توی فیلمها)، اشکشون در میاد. چون مهاجرت یعنی بخشی از خودت رو جا بذاری.
رشد شخصی و تجربههای ناب
با همهی سختیها، مهاجرت یک مدرسهی بزرگ زندگیه. یاد میگیری مستقل باشی، از پس مشکلات بر بیای، با فرهنگهای مختلف کنار بیای و دنیا رو از زاویهی تازهای ببینی.
خیلیها میگن:
«اگرچه سخت بود، ولی مهاجرت باعث شد خود واقعیم رو پیدا کنم.»
اینکه تو بتونی توی کشوری جدید، با زبانی متفاوت و بدون حمایت خانواده مسیرت رو بسازی، اعتمادبهنفس عجیبی بهت میده.
مهاجرت برای همه مناسب نیست
یک نکتهی مهم اینه که مهاجرت برای همه جواب نمیده. بعضیها بعد از چند سال تصمیم میگیرن برگردن، چون ارزشهایی مثل نزدیکی به خانواده براشون از همهچیز مهمتره.
بعضیها هم بهقدری با فرهنگ جدید سازگار میشن که دیگه نمیخوان برگردن.
هیچکدوم درست یا غلط نیست؛ مهاجرت یک انتخاب شخصیه و باید بر اساس اولویتهای زندگی خودت تصمیم بگیری.
نتیجهگیری: مهاجرت، سفری به درون خودت
در نهایت، مهاجرت فقط تغییر جغرافیا نیست؛ یک سفر درونی به شناخت خودته. توی این مسیر با ترسها، امیدها، ضعفها و قدرتهات روبهرو میشی.
اگر به مهاجرت فکر میکنی، یادت باشه:
تصویر واقعی داشته باش، نه فقط رویا.
آمادهی سختیهای زبان، کار و تنهایی باش.
ولی بدون همین مسیر پرچالش میتونه تو رو قویتر، مستقلتر و باتجربهتر کنه.
مهاجرت نه پایان راهه و نه شروع یک زندگی بینقص؛ مهاجرت فقط یک مسیر جدیده که هر کسی داستان خودش رو توش مینویسه.
مهاجرت از زبان من: به شخصه در این روزای اخیر و وضعیت اقتصادی جامعه بارها و بارها به رفن فکر کردم ولی جرعت رفتن رو نداشتم خیلی علاقه داشتم برم کشوره دیگه ای زندگی کنم و درس بخونم و بتونم پیشرفت کنم ولی از طرف دیگر دور بودن از دوستان و خانواده برام بزرگترین دلیل نرفتن بود.
نمیتونستم تمام خاطرات چندسالی که در ایران داشتم رو در یک چمدان جمع کنم و برم زندگی مستقل و به دور مادر و پدرم را داشته باشم.
به نظر من هرکسی که مهاجرت میکنه به شدت آدم قوی و باجربزه ای هست، واقعا به تمام کسانی که توانایی مهاجرت دارن و مثل من نیستند افتخار میکنم!