
نعمتالله فاضلی، انسانشناس ایرانی، معتقد است که انسان در مواجهه با «شر مطلق» و رخدادهای بزرگ، مانند جنگ، زلزله یا همهگیری بیماریها، به نوعی فیلسوف میشود و از زاویهای متفاوت به زندگی مینگرد. به تعبیر هانا آرنت، او در برابر «پرسشهای بزرگ» قرار میگیرد.
اگر زیست روزمره ایرانیان، بهویژه در تاریخ معاصر، را مرور کنیم، با جامعهای روبهرو میشویم که در میان چرخهای از انقلاب، کودتا، جنگ و بحرانهای گوناگون زندگی کرده است. طبیعی است که این وضعیت برای منِ شهروند ایرانی مسئلهمند باشد؛ زیرا در مواجهه با این تاریخ پرفرازونشیب، پرسشهای بنیادینی در ذهن ما شکل میگیرد؛ پرسشهایی که گاه در لایههای ناخودآگاه جمعی ما ریشه میدوانند.
در مطالعات تاریخ معاصر ایران اصطلاحی وجود دارد که از آن با عنوان «سؤال عباسمیرزایی» یاد میشود. پس از شکست ایران در جنگهای ایران و روس، این پرسش مطرح شد که چگونه سرزمینی مسلمان و شیعی در برابر کشوری غیرمسلمان شکست خورده است؟ میتوان این پرسش را یکی از نخستین پرسشهای بنیادینی دانست که در ذهن ایرانیان شکل گرفت و آنان را به تأمل درباره وضعیت خود واداشت.
تاریخ ایران نشان میدهد که گاه همین پرسشهای بزرگ، زمینهساز بقا و بازآفرینی جامعه ایرانی شدهاند. برای من همواره این پرسش وجود داشته است که ایرانیان در عصر مغول با چه مسئلهای مواجه بودند؟ چه سؤالاتی در ذهن آنان شکل گرفت و چگونه توانستند زندگی روزمره خود را سامان دهند؟
در واقع، آنچه در طول تاریخ تداوم یافته، تلاش انسان ایرانی برای بازتعریف زندگی در مواجهه با بحرانها و رخدادهای بزرگ و کوچک بوده است. شاید بتوان گفت جامعهای موفقتر است که بتواند برای مسائل بنیادین خود پاسخهایی خلاقانه و متناسب بیابد.
برای نمونه، چگونه شهری کمآب مانند یزد توانسته است اقلیتهای دینی را در کنار اکثریت دینی جای دهد و زمینه همزیستی آنان را فراهم کند؟ چگونه مردمان گناباد با ابزارهای ابتدایی، قناتهایی را از دل کوهها تا دشت امتداد دادند و بستر تداوم حیات را فراهم کردند؟ چگونه معماران تخت جمشید وقوع سیلاب را پیشبینی کردند و سامانههای هدایت و کنترل آب را در زیر آن سازه عظیم طراحی نمودند؟ یا چگونه جامعه ایران پس از هجوم مغول، حیات اجتماعی خود را از نو سازمان داد؟
تجربه تاریخی ایرانیان نشان میدهد که زندگی برای آنان سراسر مسئله بوده است. همانگونه که در مطالب اخیر نیز اشاره کردهام، جامعه امروز ایران پس از پشت سر گذاشتن تاریخی آکنده از منازعه، بحران و کشمکش، بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازاندیشی در مسائل بنیادین خود و یافتن پاسخهایی برای آنهاست.
به گمان من، مهمترین مسئله امروز ما خودِ «ایران» است؛ پرسشی به ظاهر ساده اما عمیق: ایران کجاست و ایرانی کیست؟
این پرسش را میتوان امتداد همان سؤال عباسمیرزایی دانست. نشانههای آن را نیز میتوان در بسیاری از تحولات و مناقشات اخیر مشاهده کرد. از بحثهای مربوط به استانداردهای دوگانه رسانههای رسمی و نهادهای حاکمیتی در مواجهه با مسئله پوشش و سبک زندگی گرفته تا نحوه برخورد با گروهها و افرادی که شیوهای متفاوت از روایت و انتظارات رسمی را برای زندگی خود برگزیدهاند.
حتی اگر به واکنشهای مختلف نسبت به پدیده جنگ نگاه کنیم، میتوان ردپای همین مسئله را دید. برخی جنگ را فرصتی برای تغییر و یا تقویت نظام دانستند، برخی آن را محکوم کردند و گروهی نیز سکوت را ترجیح دادند. مجادلات و گفتگوهای شکلگرفته پیرامون این موضوع در فضای عمومی و شبکههای اجتماعی نشان می دهد در پس بسیاری از آنها همین پرسش نهفته است: ایران کجاست و ایرانی کیست؟
برخی از این گروهها، آگاهانه یا ناآگاهانه، پاسخی به این پرسش دادهاند. آنان که آن را محکوم نمودند و آنان که سکوت کردند، هر کدام از منظری خاص به مسئله ایران میاندیشند. سکوت گروه دوم نیز شاید نه از بیتفاوتی، بلکه از آن رو باشد که هنوز پاسخی روشن برای این پرسش نیافتهاند؛ و تردید در برابر چنین مسئلهای، امری قابل درک است. بنابراین به نظر میرسد پرسش «ایران کجاست؟» امروز در لایههای مختلف جامعه ایرانی حضور دارد؛ چه در میان مردم، چه در میان نخبگان و شخصیتهای اجتماعی و چه حتی در بخشی از بدنه رسمی قدرت.
با این وجود در نسبت با این پرسش، میتوان دو گروه را از یکدیگر متمایز کرد: کسانی که توانستهاند مسئله ایران را برای خود صورتبندی و برخی از آن ها توانسته اند حل کنند و کسانی که هیچ پاسخی نمی دهند و یا اساساً این مسئله را قبول ندارند. به باور من، گروه دوم هنوز «خود» و «دیگری» را عمدتاً در نسبت با جمهوری اسلامی تعریف میکنند: یا مخالف هستی یا موافق! یک طرف آن ها جنگ را فرصتی برای تغییر نظام می دانند و طرف دیگر جنگ را فرصتی برای تقویت نظام. درواقع صورت مسئله آن ها اساساً چیز دیگری است.
اما زمانی که «خود» را در نسبت با ایران تعریف کنیم، جایگاه نظامهای سیاسی نیز در چارچوبی متفاوت فهم میشود. در این نگاه، مسئله نظام سیاسی تا جایی اهمیت دارد که در خدمت منافع و تداوم ایران باشد. حمایت یا مخالفت با سیاست های آن نیز نه بر اساس تعلقات هویتی و سیاسی، بلکه بر مبنای میزان کارآمدی آن در حفظ ایران سنجیده میشود. همانگونه که دنگ شیائوپینگ رئیس جمهور اسبق چین گفته بود: «فرقی ندارد گربه سیاه باشد یا سفید؛ مهم این است که بتواند موش بگیرد»
از این منظر، بسیاری از رفتارهای متناقض، سکوتها یا حتی حمایتها و مخالفتها در قبال رخدادهای سیاسی و اجتماعی، قابلیت تحلیل دارند.
تعریف «خود» و «دیگری» در نسبت با ایران تنها زمانی ممکن است که خودِ مسئله ایران برای فرد به یک امر بنیادین تبدیل شده باشد و بتواند آن را بهعنوان مهمترین پرسش زمانه خویش صورتبندی کند. کاش برای حاکمیت نظام سیاسی جمهوری اسلامی این مسئله به دغدغه بدل شود و بعد از مواجهه با پدیده جنگ، پاسخ خود را در نسبت با این مسئله روشن کند و از این رهگذر قرارداد اجتماعی جدیدی با ایرانیان ترسیم کند.