شبی با افغانستان، قلب آسیا


شنبه گذشته شاهد برگزاری مراسم جالب و دور از انتظاری در دانشگاهمان بودیم. مراسمی با عنوان شب افغانستان که برخلاف انتظارم مراسم شلوغی شده بود! از دوستانم دعوت کردم تا با من به این مراسم بیایند و با مردم افغان از نزدیک آشنا بشوند. بدبختانه به خاطر کمبود وقت می‌بایست مراسم را بعد از مدت کوتاهی ترک می‌کردیم؛ ولی همان مدت کوتاهی که روی صندلی‌ها نشسته بودیم، واقعاً از مراسم و محیطشان لذت بردیم. بعد از سرود ملی زیبای افغانستان که در آن از همه اقوام آن کشور اسم برده می‌شود، مراسم با اجرای دختر و پسری، با لباس محلی افغانی شروع شد. با گویش زیبای دری شعر خواندندکه در میانه شعرشان من هم بغض کردم. به یاد افغانستان که سی-چهل سال درگیر جنگ خانمان‌سوزی بود که از آن کشور ثروتمند یکی از فقیرترین و ناامن‌ترین کشورهای جهان را ساخت. این همان افغانستان است که از بلخ و هراتش در کتاب‌ها نام می‌برند.

افغانستان زیاد هم از ما دور نیست. تا پیش از ظهور طالبان، افغانستان کشور رو به رشدی بود و آینده درخشانی در انتظارش بود. مدت زیادی هم از مستقل شدنش نمی‌گذرد (۱۳۰۲ شمسی/1919 میلادی) و جدایی‌اش از ایران (اگر اشتباه نکنم) به دوره قاجار برمی‌گردد. عجیب است که مهاجران افغان در ایران با انگیزه‌های نژادی مورد تبعیض و آزار قرار می‌گیرند. بسیاری از آن‌ها نسل دوم و سوم مهاجران افغانند و با این حال هنوز به عنوان تبعه افغانستان شناخته می‌شوند و در جامعه ایرانیان حل نشده‌اند.

بنیادگرایان به آثار باستانی هم رحم نکردند!
بنیادگرایان به آثار باستانی هم رحم نکردند!

دوری از سرزمین مادری به اندازه کافی سخت است. دوست ساکن غربت من بارها این موضوع را با من درمیان گذاشته و خواسته که در ایران هوای مهاجران را داشته باشم. بدبختانه رفتار عامه با آن‌ها مثل رفتاری است که آمریکایی‌های سفیدپوست زمان قدیم با هم‌نوعان سیاه‌پوستشان داشتند. کاملاً متحجرانه! به یاد ویدئوی غم‌انگیزی افتادم که چندی پیش دیده بودم. مرد گردن‌کلفتی در صف نانوایی از نانوا می‌خواست تا به مرد افغان نان ندهد و مرد افغان هم مظلومانه از حقش دفاع کرد. خوشبختانه همه افراد صف به مرد زورگو اعتراض کردند. خوشبختانه بسیاری از مردم به سطحی از شعور رسیده‌اند که رفتار دوستانه‌ای با افغان‌ها داشته باشند. بیشتر از همه به پدربزرگم افتخار می‌کنم که رابطه صمیمی و دوستانه‌ای با افغان‌های شهر دارد. او معمولاً با لهجه خودشان با آن‌ها حرف می‌زند و شوخی می‌کند. آن‌ها هم پدربزرگم را دوست دارند.

مردم استدلال‌های جالبی دارند تا از مهاجران استقبال نکنند و هوایشان را نداشته باشند. می‌گویند خُب بروند کشور خودشان! پاسخ ساده است، هر وقت ایرانیان مقیم خارج (هم مغزها و هم معمولی‌ها) حاضر شدند به ایران برگردند، آن‌ها هم به کشور جنگ‌زده‌شان برمی‌گردند. می‌گویند آن‌ها حق ما را می‌خورند و جا را برای ما تنگ کرده‌اند! این هم ساده است؛ مساحت ایران به اندازه کافی زیاد است و آن‌ها هم مسلماً از امثال خاوری‌ها کم‌تر حق شما را می‌خورند. آن‌ها زحمت‌کش هستند و موفقیتشان هم نوش جانشان است. یا می‌گویند آن‌ها معتاد و مجرمند! باور کنید ایرانی‌های خودمان هم معصوم نیستند. حتی اگر نسبت مجرمان افغان به ایرانی بیشتر هم باشد؛ به‌خاطر شرایط زندگی نامناسبی است که خود ما ایرانی‌ها برای آن‌ها درست کرده‌ایم. در شرایط مناسب، آن‌ها هم مثل بقیه می‌توانند به رشد و بالندگی برسند؛ درست مثل سیاهپوستان آمریکا. همچنین کشورهای خوب دنیا، درهایشان به روی مهاجران باز است، هم به دلایل حقوق بشری و هم به خاطر فوایدی که مهاجران برای یک کشور دارند. می‌توانم تنوع فرهنگی را مثال بزنم.

و در نهایت قرار شده تا طرح رفاقتی با یک مهاجر افغان بریزم. زمانی که می‌خواستم از سالن اجرای مراسم بیرون بروم از یکی از کادر اجرایی که جوانی خوشتیپ بود پرسیدم که آیا می‌توانم فیلم مراسم را داشته باشم؟ که متوجه شدم دانشگاه ما کانونی با نام فرهنگ ملل دارد که در اولین فرصت باید به آن‌جا سر بزنم؛ برای پیدا کردن یک دوست متفاوت‌تر و گرفتن فیلم مراسمی که نتوانستم تا آخرش را ببینم.

افسوس که افغانستان بدشانسی آورد و به این روز دچار شد. اگر تحجر و تروریسم امان داده بود، قلب آسیا به کشور معرکه‌ای تبدیل می‌شد. با موسیقی دلنواز، رقص‌های رنگارنگ، طبیعت محشر، مردان خوب و زنان زیبا می‌توانست بهترین کشور دنیا باشد. ما باید خوشحال باشیم که آن‌ها را داریم.

به ایران خوش آمدید.


بعد از حدود یک هفته بالاخره فرصت نوشتن به من دست داد. هرچند که با تشویش و ذهن مشغول نوشتم و فکر می‌کنم چیزی از قلم افتاده؛ امیدوارم از نظر خواننده نوشته خوبی باشد. شاید ادامه داشته باشد. اصلاً بیایید صحبت کنیم!