بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
وقت بخیر
چند روزی هست که نمیتونم خیلی درست و حسابی برای نوشتن وقت بذارم. برای خوندن هم همینطور.
کلپس بودن مغزم برای تصمیم گیری روی یک موضوع خیلی مهم که به احتمال خیلی زیاد آینده خودم و ... و حتی خانواده ام رو تحت الشعاع قرار میده از یه طرف و مهمون های عزیزمون از طرف دیگه باعث شده که نتونستم این روز ها خیلی روی روال پیش برم.
ذهنم کمی آشفته است و نمیتونم بگم بالخره یه طوری میشه دیگه، چون نقش مهمی توی رقم خوردن احوالاتی دارم که اگر خوب تصمیم نگیرم تا آخر عمر دامن گیرم میشه و بلعکس اگر تصمیم درستی بگیرم حتی بعد از مرگ هم میتونم آسوده باشم.
ممنون میشم برام دعا کنید.
صدای زندگی ...
خیلی کوچیک تر که بودم گوشم گاهی صوت میکشید. شاید کلمه صوت خیلی هم مناسب نباشه. بیشتر مثل این بود که یه ناقوس رو به صدا درآورده باشن و زنگ ممتد بعدش توی گوش پیچیده باشه. فکر میکنم 3 سالم بود یا حتی کوچیک تر، درست یادم نیست که کی بود(دور ترین خاطراتم برای عکسی است که در آلبوم کودکی هام دارم، اون روزا وقتی عکس رو چاپ رو میکردن تاریخ عکس برداری یا چاپ عکس رو هم یه گوشه چاپ میکردن. طبق تاریخ عکس تازه دوساله بودم!)، از مادرم پرسیدم
- شما هم میشنوی؟ این صدای چیه؟ از کجا میاد؟!
+ کدوم صدا عزیزم؟ صدای کوچه منظورته؟!
- نه! همین صدای زنگ دیگه!!
+ زنگ؟!! کسی زنگ زده؟ نشنیدم!
- نه. همین زن.. اع رفت!
+ کدوم زنگ؟! رفت؟ کجا رفت؟ مگه صدا ها جایی میرن؟ :)
- نمیدونم؟! نمیرن؟ پس اگه اینجان چرا باز هم نمیشنویمشون؟؟
+ قربونت برم. آره میرن. من حواسم نبود. احتمالا میرن پیش خونوادشون. پیش بچه هاشون پیش پدر مادرشون.
+ نگفتی کدوم صدا رو میگی.
- بعضی وقتا توی گوشم یه صدا میاد که نمیدونم برای چیه. نمیدونم از کجا میاد. خیلی بهم نزدیکه ولی هر چی میگردم پیداش نمیکنم.
+ آها. تازه فهمیدم. اون صدای زندگیه عزیزم. برای اینکه خدا بهت بگه هنوز زنده ای اون صدا رو میفرسته تا بشنوی.
- یعنی برای همه میفرسته؟
+ آره. منم گاهی اوقات میشنوم.
- پس چطور من نمیشنوم؟؟!
+ مگه نگفتی میشنوی؟!
- منظورم صدای زندگی شما بود.
+ :) هر کس فقط برای خودش رو میشنوه.
- یعنی شما هم برای من رو نمیشنوی؟
+ نه.
- خوبه.
...
این خاطره ای بود که هر باز که گوشم بی دلیل(منظورم دلیلی که من ازش خبر ندارم بود) صوت میکشه، برام تداعی میشه. من این خاطره رو فقط یک بار گفته بودم(و این دومین بار بعد از 11 سال هست). برای مادرم. وقتی درباره اش صحبت کردیم فهمیدم که فقط میخواسته من رو دست به سر کنه. ولی من از همون بچگی هر بار که اون صدا میاد میفهمم که هنوز زنده ام. هنوز دارم صدای زندگی رو میشنوم.
این صدا یکی از بهترین گزینه های من برای مدیتیشنه. عمیق. نزدیک. ممتد. دلنواز. امیدوار کننده و آرامش بخش.
خیلی وقت پیش با خودم فکر کردم که بشینم و خاطراتم رو بنویسم. سرگذشتم رو. زندگیم رو.
درسته که خیلی قلم خوبی ندارم. ولی شاید بد نباشه دوباره شروع کنم به نوشتن.
بین خانه ما و پدر پدرم فقط یک دیوار مشترک قدیمی 70 سانتی فاصله انداخته بود. درواقع خانه ما دو تا اتاق قدیمی از خانه پدربزرگم بود که حالا تغییر کاربری داده شده بود و ما آنرا به اسم خانه میشناختیم. دو در چوبی با چارچوب فلزی که کمتر از یک متر با هم فاصله داشتند هنوز ارتباط بین خانه ما پدربزرگم را حفظ کرده بودند. پشت یکی از در ها مادرم رخت خواب ها را میچید و درب دیگر _منظورم همان است که سمت چپ بود_ برای رفت و آمد استفاده میشد.
مادرم خیلی خوش نداشت که این در باز بشود، مگر اینکه برای پدربزگم مهمان بیاید. اینجور مواقع در را باز میکردیم و اکثر اوقات این آقایان بودند که به خانه ما می آمدند و خانه پدربزگم شهر زنان میشد و آماده غیبت های پس و پیش بین خانم ها.
گویا دو ساله بودم.
این اولین تصاویری است که در ذهن دارم. قبل از آنرا به یاد نمی آورم. مثل یک صفحه تئاتر بداهه میماند که قرار است نقش اول آنرا بازی کنم اما ایده ای برای اینکه قرار است چه کار کنم؟ و اصلا کجای صحنه هستم؟! پارتنرم کیست و قرار است چه نتیجه ای حاصل شود ندارم!.
نور می آید. خودم را روبروی در صورتی سمت چپ _همان که پشتش(راستی چه کسی تعیین میکند پشت در کدام طرف آن است؟ اصلا چرا از هر طرف که میآییم پشت در میمانیم نه جلوی آن؟!) رختخواب نداشتیم_ میبینم. یک تستگیره فلزی با قاب کلید سفید منتهی علیه چپ در جا خوش کرده. دستگیره صاف نیست و کمی به سمت پایین خم شده است. کلید روی در نیست و این یعنی در قفل نیست؛ اینکه این را از کجا میدانم را نمیدانم! شاید کارگردان قبل از اینکه من را روی صحنه بفرستد توی گوشم زمزمه کرده. در به قاعده نیم متر عقب تر از لبه دیوار است و لبه چارچوب با دیوار خانه ما یکی نیست. اینکه از کجا میدانم اینجا خانه ماست را هم نمیدانم؛ یحتمل این هم جزوی از طراحی صحنه است که از قبل از آن مطلعم. وسط در دو شیشه طرح دار وجود دارد که اجازه دیدن نور و سایه های آنطرف در را فراهم میکنم. بالایی به شکل یک بابادک(به قول ریاضی دان ها کایت) و پایینی یک مربع که 45 درجه حول یکی از گوشه های چرخیده و بیشتر به شکل لوزی دیده میشود. شیشه ها را زهوار های چوبی که از قضا آنها هم طرح گله های کوچکی روی آنها منبط شده نگه داشته شده اند. بالای چارچوب در یک تکه شیشه بزرگ صاف و شفاف قسمت خالی بین در تا سقف را پر کرده. گوشه چپ و بالای شیشه مثل یک نیم هلال چند سانتی متری شکسته.
با چند قدم کوچک به سمت در میروم. از لبه دیوار عبور میکنم و در دل آن فرو میروم. برای یک بچه دوساله نیم متر خیلی بزرگ است، به قدری که همان فرورفتگی از لبه دیوار یک دیوار دیگه به حساب بیاید. دست چپم را روی (فرورفتگی)دیوار میگذارم، پنجه دستم را تا جایی که متوانم باز میکنم و کف دستم را با دقت روی سطح دیوار که با رنگ روغنی کرم پوشیده شده است پهن میکنم. گردن میچرخانم و با دقت بیشتری پشت دستم را نگاه میکنم. باید مطمئن شوم که جای درستی دست گذاشته ام. روی پنجه پا می ایستم تا دستگیره را بگیرم و وقتی مطمئن شدم با وزنم آنرا پایین بکشم تا در باز شود. هم زمان صدای کلی زن و مرد از شیشه لوزی شکل وسط در به گوشم میرسد. صدا ها آشنا هستند، هر چند تفکیک آنها خیلی کار ساده ای نیست. سایه ها از جلوی در میشوند. درکی از اوضاع ندارم غیر از اینکه میخواهم برم آن طرف در. حدس میزنم صحنه اصلی آنجا باشد.
بالاخره در را باز کردم و هشت انگشت دست هایم را بین در و چاچوب فرو بردم. انگشتهای شصتم پشت در چوبی چفت شد، با اولین فشار سفید شدن ناخن هایم را دیدم. با کلی زحمت و زور در را باز کردم و دویدم. یک مرد عینکی دقیقا آن در امتداد ظلع چهار متری فرش دوازده متری نشسته بود و با صدای بلند میخندید. یک عینک بزرگ با شیشه بزرگتر روی صورتش جاخوش کرده بود و به راحتی فشردگی بینی اش زیر آن دیده میشد. سمت چپ خانم ها زیر گلخانه تکیه زده بودند و میخندیدند. مادر توی آشپزخانه بود، سمت راست.
همان مرد عینکی صدا زد که:(( ...یییی بیا. بیا پیش عمو)). سمت چپ هال پذیرایی، پشت بخاری سبز و مشکی کنار در اتاق روربریی، یک سه چرخه فلزی مشکی با زین و دسته و پدال های سبز توجهم را جلب میکنم. با سرعت به سمت آن میدوم و قبل از اینکه متوجه ارسال دستور از سمت مغزم بشوم، خودم را روی زین سه چرخه در حال رکاب زدن میبینم. روی قطر هال مستطیلی، از گوشه سمت راست بالایی خودم را به گوشه سمت چپ پایینی میرسانم و سعی میکنم جلوی همان در صورت چپ(که الان راست قرار گرفته) به ایستم. با کمی جلو عقب کردن سه چرخه، بالاخره موفق میشوم آنرا مماس با دیوار و روبروی در نگه دارم.
داد میزنم:((همه نگاه کنن، میخوام نمایش در بیارم(هیچ کس از منه دوساله انتظار ندارد که فعل ها را خیلی هم درست استفاده کنم ولو اینکه آن فعل در زبان محلی ما به اشتباه استفاده شود))) روی زین سه چرخه می ایستم و از آنجایی که جای کافی برای کف هر دو پایم نیست، سعی میکنم تعادلم را حفظ کنم. همزمان همان مرد ریشو عینکی بلند میشود و خنده کنان به اتاق بغل دستی میرود. سر میچرخانم تا مطمئن شوم همه مرا تماشا میکنند. خانم هایی که در امتداد گلخانه پشت سرم نشسته اند، سرشان را سمت راست چرخانده اند و با قربان صدقه نگاهم میکنند. حتی آنهایی که دور هستند و گلدان ها اجازه آنکه مرا ببینند به آنها نمیدهند، روی زانو خود نیم خیز شده ان. پدربزرگم که همیشه جلوی تلویزیون مینشستد برای آنکه مرا ببیند، بلند شده و میخندد. مادرم و مادر بزرگم توی چارچوب آشپزخانه که الان درست روبری من است ایستاده اند.
به حالت رکوع خم میشوم و با وسواس زیادی دستگیره های پلاستیکی حلقه حلقه سبز را توی مچ هایم حس میکنم. به آرامی پای چپم را بلند میکنم و همزمان با خم کردن زانو آن را روی پشتی زین سه چرخه که هم سطح با دسته سه چرخه است میگذارم. وقتی از تعادلم مطمئن شدم، زانوی بعدی را هم روی پشتی میگذارم!. و نمایش کامل است.
همه با صدای بلند میخندند و دست میزنند. پاهای عمویم را رو فرش میبینم که به سمت من می آید. سرم را به زور بالا میگرم و همزمان حواسم هست که تعادلم بهم نخورد و نمایش خراب نشود. وقت سعی میکنم صورت عمویم را نگاه کنم، فلاش دوربین توی دستش کار میکند و این صحنه را برای همیشه روی کاغذ عکاسی و ذهن من حک میکند.
1404.02.06
--