ویرگول
ورودثبت نام
unknown
unknown
unknown
unknown
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

نوشته بیست و پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
وقت بخیر

بالاخره امروز با مادرم درباره اینکه باید از خانه بروم صحبت کردم. چیزی نگفت اما در چشمانش خواندم که ناراحت است. همیشه حرص میخورد که چرا به من چیزی نمیگویی؟!

از زمانی که 13 14 ساله شدم، سعی کردم به هیچ کس نگویم که چه کار میکنم. کجا میروم و چه تصمیم هایی گرفته ام یا چه در سر دارم. معتقدم "گور خانه‌ی راز تو چون دل شود آن مرادت زودتر حاصل شود".

برای خانه گرفتن پول پیش کم دارم و باید یخچال هم بخرم. حقوق هم که از ماه آینده قرار است بگیرم. نمیدانم پول از کجا جور کنم؟ به رئیس شرکت جدید پیام دادم و گفتم که اگر میخواهند که برایشان کار کنم، نیاز به وام دارم تا بتوام خانه اجاره کنم. میدانم که به من نیاز دارد اما مطمئن نیستم که این را قبول کند. امیدوارم که موافقت کند.

شاید یکی دو روز زودتر به تهران بروم تا به دنبال خانه بگردم. مدنظرم است حوالی جمهوری خانه و یا سوئیتی اجاره کنم. اگر شما از چنین خانه ای مطلع هستید ممنون میشوم که به بنده اطلاع دهید.

نمیدانم دلیل این همه تنبلی ام چیست. بر خلاف اینکه میدانم که این هفته را باید خیلی خوب کار کنم. اما امروز تا لنگ ظهر خوابیدم. یا بهتر بگویم خودم را به خواب زدم تا بتوانم فکر کنم. مدتی است حتی فکر هایم هم مفید نیست و خیلی سطحی شده.

خداروشکر امروز قسمت خوبی از برنامه هایم را پیش بردم و انتظار دارم که روز های آینده عملکرد بهتری داشته باشم و برای این لازم میدانم که شب ها زودتر بخوابم.

با کلی امید و انرژی. پیش به سوی بهتر شدن.

1404.02.27
_MJ_

روز نوشت
۶
۱
unknown
unknown
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید