تو سریال پایتخت شبی که خرس وارد اتوبوس شد و دست یک نفر رو زخمی کرد و دستش خونریزی کرد ، پسرم های های گریه می کرد ، گریه گریه که خرس گازش گرفت ! من و پدرش مرتب می گفتیم که دروغ بود اون خرس نبود که ، ی آدم بود که لباس خرس پوشیده بود ، مامان جان این فیلم بود . اما گریه های پسرم بند نمیومد ! نیم ساعت داشت گریه می کرد و میگفت دیتش حالا چی میشه و من و پدرش هم هرچی توضیح می دادیم قبول نمی کرد .
من فکر کردم که همش داریم میگیم که دروغه ، که فیلمه ، که اون خرس نبود که اون زخم نبود و بچه هم قبول نمیکنه به خودم گفتم چطوره ما هم باور کنیم که راست بوده و دستش زخمی شده ! بد به پسرم گفتم الان با اتوبوسه می برنش درمانگاه دکتر دستشو پانسمان میکنه خوب میشه !
نگام کرد و دیگه ساکت شد ، گریه ش کلا قطع شد ! !
اومد محکم بغلم کرد و گفت مامان خوب میشه ؟
گفتم آره دیگه ، الان می برنش دکتر !
برای خودم هم خیلی جالب بود ! تو زندگی واقعی هم همینه ، تا درد رو باور نکنی درمون پیدا نمیشه !
تا مشکل رو قبول نکنی راه حل پیدا نمیشه !