خوب یادم میاد سال 1402 بود ، تیرماه بود و خرما پزون ! مدتی بود که ماشین مون جوش میاورد و هر تعمیرگاهی که می بردیم متوجه نمی شدن چشه ! ! آخه فن ها درست کار می کردند و انگار همه چیز سالم بود ولی ماشین از یک حد مسافتی که بیشتر راه می رفت جوش میاورد ! از قضا تو همین هاگیر واگیر همسرم برای ماموریت رفت شهرستان و بمن گفت که با ماشین راه دور نرو تا برگردم ببینم این ماشین دردش چیه ؟
منم آسه برو آسه بیا با ماشین اینطرف اونطرف می رفتم که مبادا جوش بیاره . یکی از روزها با مادرم رفتیم دکتر ، خیلی طول کشید موقع برگشتن ساعت حدود ده شب بود و من خوشحال بودم که ترافیک نیست و ماشین جوش نمیاره ، اما چشمتون روز بد نبینه ! جوش آورد اونم چه جور !
همیشه عقربه آمپر آب کمی بیشتر از وسط می رفت اما ایندفعه با اینکه تو اتوبان در حال حرکت بودیم عقربه رفت و چسبید به ته ! واقعا ترسیدم ، اتوبان بابایی به سمت شرق بودیم زدم کنار ، کاپوت رو دادم بالا و هر چی آب داشتم ریختم روی رادیاتور و جرعت هم نمی کردم در رادیاتور رو باز کنم !
ماشین هایی که رد می شدند تک و توک بهم آب می دادن اما در حد یک بطری !
طفلی مامانم بدجور دست و پاشو گم کرده بود همش می گفت حالا چیکار کنیم ؟ ساعت ده شبه !
بعد از نیم ساعت منتظر شدن دوباره ماشین رو روشن کردم اما همچنان آمپر بالا بود !

ای خدا چه کنم ؟ نشستم با خودم فکر به گذشته : چقدر به مردم بنزین دادم ، آب دادم ، جک دادم ، تو پنچری کمک شون کردم ، چقدر پیر زن پیر مردها رو رسوندم تا خونه ، خدایا هیچ کی نیست به داد ما برسه ؟
کمی بعد یک پراید درب و داغون وایستاد ،
آبجی چی شده ؟
جوش آورده آب هم ندارم !
آب می خوای ؟ الان بهت آب میدم !
با خودم گفتم اینم الان می خواد یک بطری آب بما بده که دردی ازمون دوا نمیکنه !
یکهو دیدم چهار پنج تا گلدون بزرگ پلاستیکی که توشون گل های مریم و نرگس شاخه بلندی بود از ماشین ش در آورد ! گفت من گل فروشم ! ! ! آب تک تک گلدون ها رو روی ماشین خالی کرد یکربع بعد ماشین آمپرش کمی عقب تر از وسط ایستاد و ما خوشحال و شاد و خندان برگشتیم خونه :)
اما قصه تموم شد ؟ نه بابا این قصه سر دراز دارد !
همسرم از ماموریت برگشت ماشین رو برد تعمیرگاه و دوباره متوجه نشدن چه دردشه و باز هم جوش میاورد !
دوباره یکبار که رفتم دنبال پسرم اونم سر ظهر موقع برگشتن به خیال خودم زدم از یک راه میان بر خلوت که مثلا زودتر برسم و ماشین جوش نیاره اما بازم جوش آورد ! دوباره زدم کنار ، بازم داستان آب گرفتن از ماشین های دیگه و هر کسی یک بطری آب می داد و منم خسته نشستم کنار خیابون ، یکدفعه یک موتوری اومد و ایستاد ، از اینا که پشت موتور باکس دارن ، فکر کردم عذا تحویل میده یا پیک موتوریه ، جریان رو براش توضیح دادم ، از تو جعبه پشت موتورش دوتا سیم درآورد با یک انبر دست ! نشست پشت فرمون !
من که شنیده بودم دزد ها سیم های استارت رو با انبردست می برن و بهم وصل می کنن تا ماشین روشن بشه و ماشین رو بدزدن ، پریدم سمت فرمون و داد زدم آقا آقا ، مرسی زحمت میشه براتون ، ،
انگار متوجه شد گفت شما بشین پشت فرمون بعد بهم گفت درجه دما رو بگذار روی گرم و بخاری رو روشن کن تا آخرش ! ماشین هم روشن بود ! گفتم جوش آورده ها ، ، گفت میدونم ! خلاصه که تو چله تابستون بخاری رو تا ته روشن کردم و در کمال حیرت با چشمام دیدیم که عقربه آمپر داره آروم آروم میاد پایین و ده دقیقه طول کشید تا ماشین کاملا خنک شد و عقربه به صفر رسید گفتم ممنون و خواستم سوار بشم برم ، گفت وایسا ببینم مرگش چیه ؟
بازم ترسیدم با تعجب نگاش کردم گفت نترس ، بلدم و اشاره کرد به نوشته روی جیب پیراهن ش : شرکت توزیع برق منطقه ای تهران ! با انبردست و سیم ها رفت توی کاپوت ، ماشین هم روشن بود ، من گفتم آقا برق نگیردتون !
بعد از ده دقیقه سرش رو آورد بیرون و گفت رِله ی فن اینطرف خرابه ! ببر تعمیرگاه !
از همونجا بردمش باطری سازی ، همون جا که دردش رو نمی فهمیدن ! رِله ی فن رو عوض کردن و ماشین درست شد !
فکر کردم خدا چه قشنگ مزد همه کمک هایی که به ماشین های دیگه کرده بودم رو داد !
خدا چه کارهایی بلده ، چه راههایی میدونه ، من باید از یک راه خلوت برم تا بخورم به پست این آقا و اون بعد از اینهمه تعمیرگاه رفتن درد ماشین رو بفهمه !
هر وقت هر ماشینی که خراب میشه مطمئنم خدای ماشین ها براش از غیب کمک میفرسته !