ویرگول
ورودثبت نام
محمد لهاک
محمد لهاکأَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
محمد لهاک
محمد لهاک
خواندن ۵ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

آژدهاک؛ روایتِ تبدیل انسان به هیولا

در میان آثار بهرام بیضایی، آژدهاک جایگاهی ویژه دارد؛ نه فقط به دلیل بازگشت به یکی از مهم‌ترین اسطوره‌های ایرانی، بلکه به این دلیل که نویسنده در آن دست به کاری می‌زند که کمتر در ادبیات نمایشی ما سابقه دارد: او اسطوره را از جایگاه روایت مقدس پایین می‌کشد و آن را به میز بازجویی می‌آورد.

در شاهنامه، ضحاک چهره‌ای روشن و بی‌ابهام دارد؛ مظهر شر است و نقطه مقابل داد. اما بیضایی به چنین تصویری قانع نیست. او نمی‌پرسد چگونه باید هیولا را شکست داد؛ او می‌پرسد هیولا چگونه به وجود می‌آید. همین جابه‌جایی ظاهراً ساده، تمام منطق نمایشنامه را دگرگون می‌کند.

آژدهاک بیش از آنکه داستان یک فرمانروا باشد، داستان انسانی است که در مسیر جست‌وجوی حقیقت، آرام‌آرام خود را از دست می‌دهد. در این جهان، شر موجودی بیرون از انسان نیست که ناگهان از راه برسد و همه چیز را ویران کند. شر در درون آدمی رشد می‌کند، تغذیه می‌شود و سرانجام بر او مسلط می‌شود.

از همین رو نمایشنامه را می‌توان پیش از هر چیز یک تراژدی روان‌شناختی دانست.

بیضایی شخصیت اصلی خود را همچون قهرمانی اسطوره‌ای نمی‌نویسد؛ او انسانی زخمی را تصویر می‌کند که بار فقدان، تحقیر، خشم و انتقام را بر دوش می‌کشد. آژدهاک در آغاز راه، قربانی است. جهان اطرافش فروپاشیده و او در جست‌وجوی عدالت قدم برمی‌دارد. اما آنچه در طول مسیر رخ می‌دهد، جایگزین شدن عدالت با انتقام است. هدف نخستین کم‌کم محو می‌شود و نفرت به مهم‌ترین نیروی محرک شخصیت تبدیل می‌گردد.

در این نقطه است که نمایشنامه از روایت اسطوره‌ای فاصله می‌گیرد و به یکی از مهم‌ترین پرسش‌های روان‌شناسی انسان نزدیک می‌شود: آیا قربانی همیشه قربانی باقی می‌ماند؟

پاسخ بیضایی منفی است.

انسانی که نتواند با زخم‌های خود روبه‌رو شود، ممکن است همان خشونتی را بازتولید کند که زمانی قربانی آن بوده است. آژدهاک دقیقاً در چنین چرخه‌ای گرفتار می‌شود. او تصور می‌کند با دشمنی بیرونی می‌جنگد، در حالی که به تدریج در حال تسلیم شدن به تاریک‌ترین بخش وجود خویش است.

مارهای روی شانه او نیز از همین منظر اهمیت پیدا می‌کنند. در خوانش سنتی، آن‌ها نشانه نفرین‌اند؛ اما در خوانش بیضایی بیش از آنکه موجوداتی واقعی باشند، تجسم عینی روان شخصیت هستند. گویی آنچه سال‌ها در درون سرکوب شده، اکنون شکل پیدا کرده و بر بدن او روییده است. مارها همان خشم، عطش قدرت و میل به نابودی‌اند که دیگر نمی‌توان آن‌ها را پنهان کرد.

به همین دلیل آژدهاک را می‌توان نمایشنامه‌ای درباره «سایه» دانست؛ درباره آن بخش تاریک وجود انسان که اگر شناخته نشود، سرانجام بر او حکومت خواهد کرد.

اما ارزش نمایشنامه تنها به لایه روان‌شناختی آن محدود نمی‌شود. بیضایی همواره نویسنده‌ای بوده که فرد را جدا از تاریخ و جامعه نمی‌بیند. در آژدهاک نیز مسئله صرفاً سقوط یک انسان نیست؛ مسئله شرایطی است که چنین سقوطی را ممکن می‌کند.

نمایشنامه بارها این پرسش را پیش روی مخاطب می‌گذارد که آیا استبداد محصول یک فرد است یا نتیجه سازوکاری اجتماعی؟

بیضایی پاسخ مستقیم نمی‌دهد، اما مسیر روایت نشان می‌دهد که هیولاها در خلأ متولد نمی‌شوند. آن‌ها محصول ترس‌های جمعی، سکوت‌های طولانی، حافظه‌های تحریف‌شده و قدرت‌های مهارنشده‌اند. جامعه‌ای که حقیقت را فراموش می‌کند، زمینه ظهور آژدهاک را فراهم می‌آورد.

از این منظر، آژدهاک صرفاً روایت یک شخصیت تاریخی یا اسطوره‌ای نیست؛ بلکه مطالعه‌ای درباره مکانیزم تولید قدرت است. قدرت در این نمایشنامه فقط در تاج و تخت خلاصه نمی‌شود. در زبان حضور دارد، در روایت تاریخ حضور دارد و حتی در حافظه جمعی عمل می‌کند. کسی که روایت گذشته را در اختیار بگیرد، آینده را نیز شکل خواهد داد.

شاید مهم‌ترین دستاورد بیضایی در همین نقطه باشد. او به جای آنکه اسطوره را بازگو کند، آن را به چالش می‌کشد. روایت رسمی را کافی نمی‌داند و مخاطب را وادار می‌کند بار دیگر درباره قهرمانان و هیولاهای تاریخ بیندیشد. گویی می‌خواهد بپرسد اگر تاریخ را شکست‌خوردگان می‌نوشتند، آیا باز هم همان آدم‌ها هیولا نامیده می‌شدند؟

این نگاه انتقادی در ساختار ادبی نمایشنامه نیز انعکاس یافته است. آژدهاک برخلاف بسیاری از نمایشنامه‌های تاریخی، بر حادثه تکیه نمی‌کند. آنچه اهمیت دارد تحول درونی شخصیت است. هر صحنه مرحله‌ای از فروپاشی یا دگرگونی او را آشکار می‌کند. سفر بیرونی در حقیقت بازتاب سفری درونی است؛ سفری که در آن انسان آرام‌آرام از خود فاصله می‌گیرد.

زبان نمایشنامه نیز یکی از مهم‌ترین عوامل ماندگاری آن است. بیضایی نه به زبان روزمره تن می‌دهد و نه در دام باستان‌گرایی می‌افتد. او زبانی می‌آفریند که هم ریشه در سنت دارد و هم برای مخاطب امروز قابل دریافت است. این زبان صرفاً حامل معنا نیست؛ ریتم، موسیقی و بار آیینی دارد. بسیاری از جمله‌ها به جای آنکه فقط گفته شوند، گویی باید اجرا شوند و شنیده شوند.

همین ویژگی باعث شده است که آژدهاک بیش از آنکه متنی برای مطالعه باشد، متنی برای اجرا و تجربه باشد. واژه‌ها در آن فقط اطلاعات منتقل نمی‌کنند؛ فضا می‌سازند، تاریخ می‌آفرینند و ذهن مخاطب را به مشارکت در کشف معنا دعوت می‌کنند.

با این همه، بزرگ‌ترین نقطه قوت نمایشنامه همان پرسش بنیادینی است که در تمام طول اثر تکرار می‌شود: مرز میان قهرمان و هیولا کجاست؟

بیضایی پاسخی قطعی ارائه نمی‌دهد. او جهان را پیچیده‌تر از آن می‌بیند که بتوان شخصیت‌ها را به خیر و شر مطلق تقسیم کرد. در جهان آژدهاک، انسان ممکن است در مسیر مبارزه با ظلم، خود به عامل ظلم تبدیل شود؛ همان‌گونه که ممکن است حقیقت در دل روایت‌هایی پنهان شده باشد که قرن‌ها نادیده گرفته شده‌اند.

از این رو آژدهاک را نباید صرفاً بازنویسی یک افسانه کهن دانست. این نمایشنامه تأملی عمیق درباره ماهیت قدرت، حافظه، خشونت و هویت انسانی است. بیضایی از دل یک اسطوره باستانی به مسئله‌ای کاملاً معاصر می‌رسد: اینکه بزرگ‌ترین هیولاها نه در غارها و افسانه‌ها، بلکه در درون انسان و در ساختارهای اجتماعی پیرامون او شکل می‌گیرند.

شاید به همین دلیل است که آژدهاک پس از گذشت سال‌ها همچنان اثری زنده و خواندنی باقی مانده است؛ زیرا درباره گذشته سخن نمی‌گوید، بلکه هشداری دائمی درباره اکنون است.

انسانادبیات نمایشیتئاتر
۰
۰
محمد لهاک
محمد لهاک
أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید