ویرگول
ورودثبت نام
محمد لهاک
محمد لهاکأَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
محمد لهاک
محمد لهاک
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده‌اند؛ روان‌شناسی انسان در جهانِ بی‌قطعیت

اگر قرار باشد نمایشنامه‌های قرن بیستم را بر اساس میزان دقتشان در کالبدشکافی روان انسان رتبه‌بندی کنیم، روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده‌اند تام استاپارد بدون تردید در میان مهم‌ترین آثار قرار می‌گیرد. استاپارد در ظاهر داستان دو شخصیت فرعی هملت را روایت می‌کند، اما در لایه‌های عمیق‌تر، نمایش درباره اضطراب وجودی، بحران هویت، ناتوانی ذهن در ساختن معنا و مواجهه انسان با جهانی است که هیچ پاسخ قطعی به او نمی‌دهد.

اجرای دیوید لووکس نیز این ویژگی را تقویت می‌کند. او نمایش را نه صرفاً به‌عنوان یک کمدی ابزورد، بلکه به‌عنوان آزمایشگاهی روان‌شناختی برای مشاهده ذهن انسان روی صحنه اجرا می‌کند؛ جایی که شخصیت‌ها به‌تدریج درمی‌یابند مسئله اصلی مرگ نیست، بلکه ناتوانی در فهمیدن دلیل زندگی است.

از همان نخستین صحنه، سکه‌ای که بارها و بارها شیر می‌آید، نظم ذهنی مخاطب را بر هم می‌زند. مغز انسان بر پایه پیش‌بینی کار می‌کند. روان‌شناسان شناختی این ویژگی را «مغز پیش‌بینی‌کننده» (Predictive Brain) می‌نامند؛ مغزی که دائماً بر اساس تجربه گذشته، آینده را حدس می‌زند. اما وقتی قوانین احتمال از کار می‌افتد، نخستین چیزی که فرو می‌ریزد احساس امنیت روانی است. استاپارد از همین نقطه وارد ذهن شخصیت‌هایش می‌شود. آنچه آن‌ها را مضطرب می‌کند خودِ سکه نیست، بلکه فروپاشی اعتمادشان به نظم جهان است.

در تمام نمایش، روزنکرانتز و گیلدنسترن تلاش می‌کنند بفهمند چرا اینجا هستند. پرسشی که در ظاهر ساده است، اما در واقع یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های روان انسان محسوب می‌شود. نظریه‌پردازانی مانند ویکتور فرانکل نشان داده‌اند که انسان بیش از آنکه به لذت یا قدرت نیاز داشته باشد، به معنا احتیاج دارد. هنگامی که معنا از میان می‌رود، اضطراب، پوچی و درماندگی جای آن را می‌گیرند. دقیقاً همین وضعیت در این نمایش دیده می‌شود. شخصیت‌ها نه قهرمان‌اند، نه ضدقهرمان؛ تنها انسان‌هایی هستند که نمی‌دانند نقششان چیست.

روزنکرانتز بیش از آنکه اهل تحلیل باشد، به تجربه مستقیم تکیه می‌کند. او امیدوار است اتفاقات خودبه‌خود معنا پیدا کنند. در مقابل، گیلدنسترن مدام تحلیل می‌کند، استدلال می‌سازد و به دنبال رابطه علت و معلولی میان رویدادها می‌گردد. این دو نفر در حقیقت دو شیوه متفاوت ذهن انسان برای مقابله با اضطراب را نمایندگی می‌کنند؛ یکی با پذیرش نسبی واقعیت، دیگری با تلاش بی‌پایان برای کنترل آن از طریق اندیشیدن.

اما ذهن تحلیلی گیلدنسترن به جای آرامش، گرفتار چرخه‌ای از نشخوار ذهنی می‌شود. او هرچه بیشتر فکر می‌کند، کمتر به پاسخ می‌رسد. روان‌شناسی شناختی سال‌هاست نشان داده که نشخوار ذهنی، به‌ویژه در موقعیت‌های غیرقابل‌کنترل، نه‌تنها مسئله را حل نمی‌کند بلکه اضطراب را تشدید می‌کند. استاپارد سال‌ها پیش این وضعیت را در قالب دیالوگ‌هایی هوشمندانه به تصویر کشیده است.

یکی از درخشان‌ترین جنبه‌های نمایش، مسئله هویت است. روزنکرانتز و گیلدنسترن بارها با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند و حتی خودشان نیز گاهی مطمئن نیستند کدام‌یک چه کسی است. این شوخی ظاهراً ساده، یکی از تلخ‌ترین استعاره‌های نمایش است. هویت زمانی شکل می‌گیرد که انسان بتواند میان خود و دیگری مرز مشخصی ترسیم کند. وقتی این مرز از بین برود، فرد احساس می‌کند موجودیت مستقلش نیز در حال محو شدن است.

در روان‌شناسی رشد، هویت حاصل روایت مداومی است که هر فرد درباره خودش می‌سازد. اما شخصیت‌های استاپارد حتی فرصت ساختن این روایت را ندارند. آن‌ها شخصیت‌های فرعی داستان دیگری هستند؛ داستانی که نویسنده‌اش از پیش پایانشان را تعیین کرده است. بنابراین اختیار، حافظه و آینده، هر سه از آنان گرفته شده است.

اجرای دنیل ردکلیف و جاشوا مک‌گوایر نیز بر همین تضاد استوار است. ردکلیف، روزنکرانتز را انسانی می‌سازد که هنوز بقایای امید و کنجکاوی کودکانه را حفظ کرده است؛ کسی که با وجود ناآگاهی، همچنان جهان را با شگفتی نگاه می‌کند. در مقابل، مک‌گوایر گیلدنسترن را به ذهنی فرسوده از پرسش‌های بی‌پاسخ تبدیل می‌کند. هرچه نمایش جلوتر می‌رود، فاصله این دو کمتر و کمتر می‌شود تا جایی که هر دو در برابر سرنوشت از پیش نوشته‌شده، یکسان درمانده‌اند.

بازیکن دوره‌گرد، با بازی درخشان دیوید هیگ، مهم‌ترین شخصیت فلسفی نمایش است. برخلاف دو شخصیت اصلی، او مرگ را انکار نمی‌کند. او سال‌ها زندگی را روی صحنه اجرا کرده و می‌داند مرز میان نمایش و واقعیت بسیار باریک‌تر از آن چیزی است که انسان تصور می‌کند. نگاه او به مرگ فاقد وحشت است، زیرا از پیش پذیرفته که پایان، بخشی جدایی‌ناپذیر از روایت است.

در روان‌درمانی اگزیستانسیال، پذیرش مرگ نه نشانه شکست، بلکه یکی از شروط بلوغ روانی محسوب می‌شود. فردی که مرگ را انکار می‌کند، زندگی را نیز ناقص تجربه می‌کند. بازیکن تنها کسی است که این حقیقت را فهمیده است؛ در حالی که روزنکرانتز و گیلدنسترن تا واپسین لحظه می‌کوشند ثابت کنند شاید هنوز اشتباهی رخ داده باشد.

طراحی صحنه ری اسمیت نیز با همین رویکرد عمل می‌کند. فضای تقریباً خالی، جابه‌جایی‌های مداوم و حذف جزئیات اضافی باعث می‌شود ذهن تماشاگر بر وضعیت روانی شخصیت‌ها متمرکز بماند. صحنه بیش از آنکه مکان باشد، استعاره‌ای از ذهن است؛ ذهنی که مدام میان خاطره، خیال و واقعیت حرکت می‌کند.

نورپردازی هاوارد هریسون نیز مرزهای ادراک را دگرگون می‌کند. تغییرات نرم اما حساب‌شده نور، گویی سطح آگاهی شخصیت‌ها را نمایش می‌دهد؛ هر بار که تصور می‌کنند به حقیقت نزدیک شده‌اند، نور تغییر می‌کند و دوباره همه‌چیز مبهم می‌شود.

موسیقی کورین باکریج و طراحی صدای فرگس اوهیر نیز به جای هدایت احساسات، فضای ناپایدار ذهن را تشدید می‌کنند. سکوت‌های طولانی، صداهای پراکنده و ریتم‌های نامطمئن، مخاطب را در همان وضعیت روانی شخصیت‌ها قرار می‌دهد؛ حالتی میان انتظار، تردید و بی‌اطمینانی.

آنچه این اجرا را از بسیاری از برداشت‌های دیگر متمایز می‌کند، پرهیز از اغراق در ابزورد بودن نمایش است. لووکس اجازه نمی‌دهد کمدی بر تراژدی غلبه کند. خنده‌ها همواره طعمی تلخ دارند، زیرا مخاطب به‌تدریج درمی‌یابد که این دو شخصیت، تنها شخصیت‌های یک نمایش نیستند؛ بلکه تصویر اغراق‌شده وضعیتی هستند که بسیاری از انسان‌ها در زندگی واقعی تجربه می‌کنند؛ زندگی‌ای که اغلب بدون آنکه علت حضورمان را بدانیم آغاز می‌شود و پیش از آنکه پاسخ قطعی بیابیم، پایان می‌یابد.

از منظر روان‌شناختی، روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده‌اند نمایش اضطراب نیست؛ نمایش ناتوانی ذهن در تحمل ابهام است. انسان بیش از مرگ، از ندانستن می‌ترسد. هنگامی که هیچ الگوی قابل اتکایی برای فهم جهان وجود نداشته باشد، ذهن میان امید و یأس، منطق و تصادف، اختیار و جبر سرگردان می‌ماند. استاپارد این سرگردانی را نه با خطابه‌های فلسفی، بلکه با گفت‌وگوهایی به ظاهر ساده و موقعیت‌هایی طنزآلود آشکار می‌کند.

در پایان، آنچه در ذهن باقی می‌ماند مرگ روزنکرانتز و گیلدنسترن نیست، بلکه این پرسش است که اگر انسان تمام عمر در حال ایفای نقشی باشد که خودش انتخاب نکرده، تا چه اندازه می‌تواند خودِ واقعی‌اش را بشناسد؟ شاید بزرگ‌ترین تراژدی نمایش نیز همین باشد؛ این‌که شخصیت‌ها پیش از آنکه فرصت کنند بفهمند چه کسانی هستند، از صحنه خارج می‌شوند.

انسانمحمد لهاکنقد
۲
۰
محمد لهاک
محمد لهاک
أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید