بعضی آدمها از طریق عشق به هم نزدیک میشوند. بعضی از طریق خاطره. بعضی از طریق نیاز. اما در جهان نمایشنامه «زخمهای وحشتناک زمین بازی»، آدمها از طریق درد به یکدیگر متصل میشوند؛ گویی زخم، زبان مشترکی است که جای همه واژههای ناتمام را گرفته است.
راجیو جوزف، نمایشنامهنویس آمریکایی که نامش بیشتر با «ببر بنگال در باغوحش بغداد» شناخته میشود، در این اثر سراغ رابطهای رفته که در نگاه نخست عجیب و حتی نامعقول به نظر میرسد. داگ و کیلین، دو شخصیت اصلی نمایش، طی سی سال بارها و بارها یکدیگر را ملاقات میکنند؛ نه در مهمانیها، نه در خانه دوستان، نه در لحظههای خوش زندگی، بلکه اغلب در بیمارستانها، درمانگاهها و مکانهایی که نشانهای از آسیب و رنج در آنها حضور دارد. این ملاقاتهای پراکنده، روایتی غیرخطی از زندگی دو انسانی را شکل میدهد که هر بار زخمیتر از قبل به صحنه بازمیگردند.
در ظاهر، نمایشنامه درباره جراحات جسمانی است. داگ کودکی است که مدام آسیب میبیند؛ از سقوط از ارتفاع گرفته تا حوادثی که گاه به مرز فاجعه نزدیک میشوند. اما هرچه نمایش پیش میرود، روشن میشود که جراحات جسمانی تنها استعارهای برای زخمهای عمیقتر روانیاند. در مقابل، کیلین بیش از آنکه بدنش آسیب ببیند، روحش زخمی است. او با خودآزاری، اضطراب، احساس طردشدگی و ناتوانی در برقراری ارتباط سالم دستوپنجه نرم میکند. جوزف از همان ابتدا نشان میدهد که درد، تنها در شکستگی استخوان یا خونریزی معنا نمیشود؛ گاهی بزرگترین زخمها همانهایی هستند که دیده نمیشوند.
یکی از مهمترین ویژگیهای نمایشنامه، ساختار زمانی آن است. جوزف روایت را بهصورت خطی پیش نمیبرد. تماشاگر از کودکی به بزرگسالی میرود، سپس دوباره به گذشته بازمیگردد. این جابهجاییهای زمانی صرفاً یک بازی فرمی نیستند؛ بلکه شیوهای برای نشان دادن ماهیت حافظهاند. ما نیز زندگی را خطی به یاد نمیآوریم. گذشته و حال در ذهن ما دائماً در هم تنیدهاند. در نتیجه، تماشاگر ناچار میشود رابطه داگ و کیلین را نه بهعنوان یک داستان عاشقانه متعارف، بلکه بهعنوان مجموعهای از لحظات پراکنده و زخمهای انباشتهشده درک کند.
در لایهای عمیقتر، نمایشنامه پرسشی فلسفی را مطرح میکند: آیا رنج میتواند انسانها را به یکدیگر نزدیکتر کند؟ داگ و کیلین بارها از هم فاصله میگیرند، زندگیهای جداگانهای میسازند و دوباره به یکدیگر بازمیگردند. آنچه آنان را کنار هم نگه میدارد نه شباهت، نه موفقیت و نه حتی عشق به معنای متعارف آن است؛ بلکه نوعی شناخت متقابل از آسیبدیدگی است. هرکدام در دیگری انعکاس زخمهای خود را میبیند. به همین دلیل، رابطه آنها نه یک رابطه رمانتیک کلاسیک، بلکه نوعی همزیستی میان دو روح مجروح است.
جوزف در این اثر به دام سانتیمانتالیسم نمیافتد. او تلاش نمیکند درد را زیبا جلوه دهد. برعکس، رنج در نمایشنامه اغلب خشن، بیمنطق و حتی مضحک است. بسیاری از صحنهها همزمان خندهدار و دردناکاند. تماشاگر ممکن است از شدت عجیب بودن یک حادثه بخندد، اما لحظهای بعد متوجه شود که پشت آن خنده، اندوهی عمیق پنهان شده است. همین ترکیب طنز و تراژدی است که نمایشنامه را از بسیاری آثار مشابه متمایز میکند.
از منظر روانشناختی، داگ و کیلین دو واکنش متفاوت به تروما را نمایندگی میکنند. داگ درد را به بیرون پرتاب میکند. بدنش میدان نبرد اوست. هر حادثهای که برایش رخ میدهد، گویی تلاشی ناخودآگاه برای احساس زنده بودن است. در مقابل، کیلین درد را به درون خود میبلعد. او کمتر زخمی به نظر میرسد اما ویرانی درونیاش بسیار گستردهتر است. این دو شخصیت در حقیقت دو چهره متفاوت از یک بحران مشترکاند: بحران انسان مدرنی که نمیداند چگونه با رنج خود مواجه شود.
شاید مهمترین دستاورد «زخمهای وحشتناک زمین بازی» این باشد که عشق را نه بهعنوان نجات، بلکه بهعنوان شناخت معرفی میکند. داگ و کیلین قادر نیستند یکدیگر را درمان کنند. هیچکدام ناجی دیگری نیست. اما هرکدام شاهد رنج دیگری است و گاهی همین دیده شدن، مهمتر از درمان شدن است.
در پایان نمایشنامه، آنچه در ذهن باقی میماند نه خون است، نه شکستگیها و نه زخمهای عجیب. آنچه باقی میماند این پرسش است که آیا انسانها واقعاً میتوانند یکدیگر را التیام دهند یا تنها میتوانند کنار هم بنشینند و شاهد درد یکدیگر باشند؟
راجیو جوزف پاسخ قطعی نمیدهد. او تنها دو انسان زخمی را مقابل ما مینشاند و اجازه میدهد در سکوت میان آنها، حقیقتی تلخ و آشنا آشکار شود: بعضی زخمها هرگز خوب نمیشوند، اما شاید بتوان یاد گرفت با آنها زندگی کرد.